بسم الله الرحمن الرحیم
توضیح اهتمام کننده
مدتها پیش از طریق یکی از دوستانم با سایت عرفانی به نام حقیقت آشنا شدم .
چون به مطالب عرفانی و شناخت خود و خدای هستی بخش علاقه مند بودم سریع جذب
نوشته های نویسنده گردیدم .
آنقدر مطالب برایم جالب و تاثیر گذار بود که گاها تحت تاثیر بعضی از نوشته ها قرار گرفته و
شاید ساعتها ذهنم را به خود مشغول می کرد .
در اثر کنکاش و جستجو های پی در پی در مطالب وب به اشعاری برخوردم که بسیار برایم
جالب و تکان دهنده بود .
نوشتن جمله " جان کلام مرا نیست شعر و شاعری " در بالای اشعار مرا به جستجو واداشت
تا بدانم سراینده این اشعار کیست ؟
پافشاری و علاقه ام بر این مسئله باعث شد تا استاد گرامی فضل الله شهیدی مرا لایق دانسته و حاصل سالها تفکر در مورد خود و خداشناسی را در اختیارم قراردهند ....
با توجه به گستردگی اشعار این کار از طریق اینترنت چند ماهی طول کشید....
تا بالاخره در مرداد ماه امسال کار تایپ این اشعار در ۱۹ پست به پایان رسید ..... .
(حدود ۷هزار بیت)
وبلاگ معرفت گنجینه ای از مفاهیم خود شناسی ، شناخت خدا ، ارتباط با ماوراء هستی و عالم غیب، وابستگی ها و وارستگی ها ، مفاهیم اخلاقی و تربیتی می باشد . وحاوی بعضی نکاتی است که بقول خودشان در آثاراهل معرفت کمتر گفته شده یا اصلا عنوان نشده است.
خواندن این اشعار عرفانی را به شما گرامیانی که در پی شناخت خود و خدای هستی بخش هستید توصیه می کنم چرا که خود با خواندن و تفکر در این اشعار توانستم برای سوالهای بی جوابم جواب ، برای روح آشفته ام آرامشی مطبوع پیدا کنم و خودم را به خدا نزدیکتر احساس کنم .
که گفته اند :
حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
لازم به تذکر است که بخش نظرات کلیه منظومه ها فعال بوده تا بتوانیم از نظرات شما دوستان اهل معرفت استفاده نمائیم .
ف - زعفرانی
با تشکر از اینهمه حسن نیت عین نوشته ایشان دراینجا منعکس شده است ف.ش
بازدید کننده گرامی:
در اینجاعنوان ابیات و بیت اول هر منظومه ملاحظه میشود ( میتوانید با کلیک روی آدرس هرشماره به مجموعه منظومات آن دسترسی یابید منظومه های نخست ذیل همین صفحه دیده میشود).
منظومه ۱( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-25.aspx)
در معرفت به خدا و رسول ..... به نام خدا کاین وجودم از اوست / سماوات و ارض و شهودم از اوست
مشکل درک حال اولیا ...... حال عارف را نمیداند کسی / از طریق شرح حال ووارسی
شرط خدا شناسی ....... زچیز وزکس هرکسی بگذرد / خدا را بچشم خرد بنگرد
خدا کیست ........ خدا کیست آیا ز قرآن بگیر / جوابی که باشد بسی دلپذیر
ربنا الله ............. خوش است آنکه پروردگارش خداست / زهر خوف و حزنی وجودش رهاست
همه چیز تو از اوست ...... همه چیز خود بنگر از رب توست / نمی بینی از چه حقیقت درست
فکر و ذهن در پرده ......... به این فکر و به این ذهنی که داریم / خدا را چون پرستش میتوان کرد
خودشناسی نادرست ...... تو گویا که پرسیدی از دیگران / که این من که هستم همی در جهان
ضرورت ایمان حقیقی ....... تا به بیماری دل ها نرسد درمانی / از سر صدق و صفا هم نبود ایمانی
سرو روان و خم شدن آن ..... ببین آنچه سرو تو خم کرده است / چگونه چرا از کجا آمده است
موهومات نفسانی .......... کوه موهومات نفسانی به دل / دارم و حق گویدم آن را بهل
عمری در توهم ........... در توهم عمر ما بگذشته است / طبق تقدیر خدا این رفته است
ترقی معکوس ............ می کند فکر ترقی هرکسی / لیک ازین فکرت رود واپس بسی
او من نبود ...............دیدمش پس دیدمش از من نبود / نه از او بودم درین حال شهود
وابستگی و تمنای رفع آن ......کردگارا دل به جز تو داده ایم / زین سبب باشد که ما درمانده ایم
دین همانست که ........... دین همانست که واعظ گوید / لیکن اینگونه که فهمیدی نیست
باولی خود زیست کن....در خیال و در مجازی تا بکی/درد دل آیا ندادت هان وهی
منظومات 2 (http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-23.aspx )
تفاوت هدایت و موعظه ........ هدایت به راه خدا مشکل است / برای کسی که خود اهل دل است
جهان بینی ما صحیح نیست ...... این شناسائی ما از این جهان / صحتش باشد همی زیر سوال
بشر را کاره دیدیم و خدا را از یاد بردیم ...بشر را چنان کاره پنداشتیم / که گوئی خدایش بی انگاشتیم
تفاهم با اهل معرفت ............. ای که میگیری غلط از اهل دل / واجب آید تا که باشی معتدل
وجود دیگر ................. به غیر از این وجود اجتماعی / ترا آیا وجود دیگری نیست ؟
بنده بندگان ................ شده بنده ی بندگان آدمی / سپس باخته خویش خود را همی
کس شدن در جامعه .............. هدف کس شدن نیست در جامعه / هدف گر بدانی شود ضایعه
الهی ............................ الهی توان از ستمگر بگیر / دعای ستمدیدگان را پذیر
ظن وگمان – حقیقت ........... دین ما بر پایه ظن و گمان / گر نباشد این مکن از خود نهان
یاد خدا ....................... از اسارت رها شدم گاهی / که وجود خود از خدا دیدم
دین و علم دین .............. علم دین عین دین حساب آمد / کار دینداریم خراب آمد
شنیدن و دیدن دیگر ............ تو ای در خیالات خود مستقر / صدا می زنندت ز سوی دگر
فضای سلطه .. جهانی در تلاطم در فضای سلطه و جنگ است / چه آسان میتوان دیدن که آدم غافل و دنگ است
اندیشه حسی .............. یا که داری توجهی به ورا / یا که اندیشه می کنی به خطا
سخن معرفت دیگران ............... به کوی معرفت من سربلندم / ولی گمنامم و این می پسندم
نفس مردم .................... مواجه مانده ام با نفس مردم / خداوندا از تو میخواهم تحمل
آنچه نشست د رجان و تن ......... ببین آنچه نشسته در جان و تن / شده جانشین تو با اسم من
شعور نامرئی است ........... شنیدم سخن های دهری مآب / بیانش کنم تا چه دارد جواب
پیام بی صدا از سوی دیگر ....... صدایم می زنند از سوی دیگر / ولی این سو دوانم رو به هر در
منظومات 3 (http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-22.aspx )
چاره ای نیست به جز راه خدا ... چاره ای نیست به جز راه خدا / این چنین است و جز این نیست گمان
آلودگی و شستشو .............. هر لباسی که گشت آلوده / آن بشویند تا که پاک شود
عاشورا ............... پیوسته چنین بادا کاین قصه عاشورا / خوانند به هر جمعی دانند همه دنیا
قدرت ستائی ................ در خفا آنکه ستاید قدرت / اهرمن جانب خسران بردش
چیست آن چیزی که ........ چیست آن چیزی که رنگین می کند / این جهان را در نظرگاه بشر
خوف حق و خوف ناحق ..... یکی نشانه ایمان بود نترسیدن / که این از اهل لغت هم توان که پرسیدن
در معنی جهاد با نفس .......... چیست معنای جهاد نفس ما / محو کسب سوء باشد در روان
گرایش به رب ............... ز معنای هستی چرا کنده ای / ندانی مگر از کجا زنده ای
لا تعبدوا الا الله ............ آمد از حق سوی عیسی این خطاب / گفته ای آیا تو حرف ناحساب
محوخود و وارستگی .............. گر محو شود تمام آثار / کان کسب نموده ای به ناچار
دعای نارسا ................... آن شنیدم که فقیری میخواست / روز و شب روزی خود را ز خدا
پیک اجل ...................... مژده ای دل که رسد پیک اجل / منکری از چه به تزویر و حیل
مبعث رسول خدا ................ چه پیش آمد نه در چون است و در چند / معمائی بود بی مثل و مانند
منظومات۴(http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-21.aspx )
معرفت ناشی از ایمان است .....گردد از ایمان هویدا کفر و شرک / پاکی آرد در نظر معنای چرک
غافل شدن از خود .................. وجود و اصل خود آور به باور / سپس بر ناس و غیر ناس بنگر
وجود خودبخودی مجاهده با نفس ..... هر آن کوشش برای زندگانی / جهاد نفس باشد در معانی
وجوه آگاهانه مجاهده بانفس.......عمل کردن خلاف خواهش دل بسا بیرون کشد پای تو از گل
بد آموزی و لزوم خودآگاهی ........ از بد آموزی و از کسب بد است / قید وزنجیر که بر پا و ید است
سرایت امراض دل ............... هان سرایت می کند آزار دل / از دلی گردد به آن یک منتقل
جدال تجربه و عقل عالی ............ گفت احساس و تجربت گاهی / حکمتی نیست در امور جهان
بتهای مهم .................. می ستاید الهه آن شاعر / قادره می ستاید آن حاکم
سرگردانی و ثبات .......... برتری از دیگری یا کمتری / ای بسا این حال در خود بنگری
دروس مدارس ............ در مدارس چونکه وابینی بسا / تکیه باشد بر علوم کم بها
دوری از مرجع هستی ............. هستم و از مرجع هستی به دور / غرق احساساتم و افکار کور
دلیل رسالت نبی اکرم ............. دلیل رسالت چه حاجت مرا / دلیل رسالت بود سیره اش
تحلیل عشق از دیدگاه عالم ؛فقه ؛ عرفان و خود آگاهی ... گفتم آن دلبر زمینی را / خوش تجلی کنی به پیش نظر
دانائی و رهائی ............... آن چه درمان کند این درد تو را / وانچه از تو بکند دفع بلا
رنجیدن و نرنجیدن ............. شیطنت های کسان گر نگری / نکند در دل و جانت اثری
دین علیه نفس است ............... بر معنی دین نمی رسد کس / بر دانش و درس اگر کند بس
عیب خود در دیگران دیدن ............. آنکه عیب کس می آرد بر زبان / ای بسا عیب خودش باشد همان
منظومات5 (http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-19.aspx )
حاکمیت خوب و بد ............... جامعه درد حکومت هرکجا / جمع بی حاکم نماند پا به جا
اسوه جوانان کیانند ................ الا ای جوان و الا نوجوان / چه کس باشدت در نظر قهرمان
درباره علی (ع) ...................... در میان مدح و اوصاف علی / مانده پنهان قدر او پیش نظر
نجوای قرآن با ما ...................... در خفا گوید همی قرآن تو را / حرف حقم از اباطیلم جدا
گرایش و یافتن راه ................... آدمی دارد گرایش سوی غیر / تا مدد گیرد از او در کارسیر
خودسازی مربی .................. در طریق تربیت چه باید کرد / عیب خود دیدن بود گامی بلند
گوهر و خزف در دین ............... یکی داشت در دست خود گوهری / خزف بود در دست آن دیگری
شکستن قالب فکر .............. اگر قالب فکر خود بشکنیم / توانیم از دین حق دم زنیم
ریشه یابی پرستش دون الله ......هر که را دین و کیشی در سر است / گر بود مومن و یا گر کافر است
دین حق و دیدن نیاز اصلی .......... این عوامل گونه گونند و زیاد / معنی شرک و شریک از آن بزاد
دین و عرفان جدا نیست .............. دین و عرفان را مکن از هم جدا / فهم دین آید ز عرفان مر ترا
سوء تفاهم در تفاوت زن و مرد ........... گفته اند از تفاوت زن و مرد / دقتی اندر آن بباید کرد
چه می توان کرد ................. اصل تو نبود این جهانی / وضعی اس چنین چه می توان کرد
نماز و فراز ................... ای که خود بستی به جمع چیز و کس / عقل خود را کرده ای اندر قفس
اثر دلسوز ی.............. آن زمانی که دلت سوخت چه سوخت / کفر و خودخواهی مکتوم بسوخت
جزئی از کل نیستی ............... مشو جزئی از نوع کل بشر / تو خود را احد در جهان وانگر
تفاوت صبر و سازش ............... صبر و سازش را به یک معنی نگیر / فرق آنها را بداند هر خبیر
منظومات 6 (http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-18.aspx )
عالم روان ............ عالمی از بهر خود داری بجان / حق و باطل اندر آن داری گمان
حال عجیب آدم .............. عارفی گفت با مریدانش / حال آدم عجیب می بینم
بسته به دیگران ............. چون جنازه روی دوش دیگران / تا کی و چندی به گورستان روان
غم سرخوشی وجد.............. دیده ام در تجربت من بارها / غمم حقیقت گوید و شادی ریا
سرور آزادگان ................. بود بر حق سرور آزادگان / اوج حریت ز خود داد او نشان
کتاب هستی .................. از کتاب و نوشته ام بیزار / گرچه برخواندنش شوم ناچار
از توائیم ...................... بسته بر خلقیم اما از توائیم / کهنه فکرانیم و در خلقت نویم
خدائی جامعه .................. ما اسیر خدای جامعه ایم / گوئیا از خدا خدای تراست
کسی کس نیست ............. هر که را کس گرفته ام کس نیست / فاش گردد اگر که حالش چیست
ارزش های ظاهری ............... ارزشی را که به خود می بندیم / عاقبت می شود آن نقش برآب
خلبان و اسارت .................... خلبانی اسیر دشمن شد / پس به زندان تنگ و تار افتاد
پرنده و چاه ....................... یک پرنده درون چاهی بود / در پی جستجوی راهی بود
بستگی بر کل وجود .......... بسته ام بر ساحت کل وجود / یا بداهت گاه گردد وانمود
با چه چیز قرینی ................. تو با کل هستی قرینی ببین / به خویش آی و با کل هستی نشین
بینش و آگاهی کسبی ........... بینش و آگاهیت از مادرست / گر چه ذهن تو به آن ناباوراست
خوی کسبی ............... اگر خوی کسبی رود از سرت / حقیقت تجلی کند در برت
تجرد و ایمان .............. جز از ره تجرد ره بر ورا ندارم / هم خوی خلق بودن مانع بود بکارم
نقش و نقاش ................. نقش دید و غافل از نقاش شد / ذهن ما چون وارد کنکاش شد
وابستگی ....................... ما به هم وابستگان بی نوا / می شویم آخر ز یکدیگر جدا
غفلت ........................... روز وشب با شعور حیوانی / می رود زندگی به نادانی
اجبار و اختیار .............. هر چه خواهد همان کند دلدار / نیستی کاره نزد او هشدار
صفات خود شدی ................ هان تو گشتی صفات ظاهر خود / که عیانست پیش این مردم
گفتن یا نگفتن ..................... فتنه انگیزد اگر گفته حق / باید آن گفت و نبایستی گفت
هجر هم زبان ..................... سوختم از هجر یاری مهربان / آن که باشد نکته دان و همزبان
واصف و راهپوی علی ........... هرکه الهام از علی بگرفته است / ابر رحمت بر دلش باریده است
اشتباه در ادارک ................ نکته در اشتباه ادارک است / که بشر در زیان و غمناک است
پند درخت میوه .................درخت آزاده است و تک به رفتار / زغیر خود نه اش برچسب و زنگار
منظومات 7(http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-17.aspx )
آرزو و خیال راهنما و همراه ......... الا ای که هستی خدابین و یار / که آزادی و از منیت کنار
ورای جستجو – سرور آزادگان ... اندر این تنهائی و این بی کسی / جویم آن کس را که با من آشناست
رابطه مجازی است ............... ما به هم وابستگان بی نوا / می شویم آخر زیکدیگر جدا
سقوط ..................... اگر آیدم حالت انتباه / نظر می رود تا به خورشید و ماه
قیاس و مقایسه ............... در قیاس و مقایسه خود را / دیده ام ای عجب درین دنیا
گذشتن از کلیه چیزها .......... مگو آن که از مال و فرزند خود / هر آن عارف پاکدل بگذرد
یاد او .................. یاد او آمد حواسم پرت شد / اوج هر معنی برایم پست شد
با توجه به شعر کسی ..... ماه کوه و کمر آمد به نظر گفتی درست / هم بگفتی که رخ یار لذا بهتر از اوست
عزم رهائی .................... عزم آن دارم که از خود وارهم / خویش را یعنی که بر او وانهم
قصیده غزل گونه .................. به یکی عارضه گرفتارم / کوششی بر شهود آن دارم
هو .................... در حصاری عجب افتادم / یاد یارم بشد چو از یادم
الهه به جای اله .............. الهه نشسته به جای اله / دل آرد به ناچار بر او پناه
یک قصه ................... شنیدم یکی از بزرگان شهر / بگفتا غلام خودش را به قهر
فاجعه دل ................. عمق این فاجعه با کوشش پیگیر ومدام / باز روشن نشد و کار نگردید تمام
ورای خواهش ............ گر رها باشم از قفس دیگر / سخنی با کسی مرا نبود
هویت و همی .............. هویت گرفتیم از دیگران / که کودکی ما به وهم و گمان
باز هم رابطه ............... ارتباط عقلی و حسی دو چیز / باشد اندر پیش هر صاحب تمیز
ایضا رابطه ................. ربط حسی هر زمان در دل برید / شکر باید بهر یزدان مجید
آنچه خطاب کرده اند .............. مانده ای آنچه خطابت کرده اند / این خطیئه در نظر کوچک مگیر
بذر حق در زمین شوره ........... در زمینی شوره بذر حق مپاش / شوره بین و جز به یاد حق مباش
به مناسبت فوت یک جوان ........... کجا رفت و آیا که بود آن فتی / بسوی خدا رفت و بود از خدا
عبد مخلوق و خالق ..................... اگر چه بود عبد خالق بشر / به مخلوق دارد ولیکن نظر
منظومات 8 (http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-16.aspx )
آسمان و نقطه عطف ......... آسمان را نظاره می کردم / حیرت از بیکرانه می کردم
حقیقت تزکیه ................. همه مشغله فکری من / گر شود شسته زجانم چه شود
رهسپار به آنسو .............سوی آن سوئیم جمله رهسپار / حتمی است این و شود از اضطرار
کیستم .............. گهی پرسم از خود که من کیستم / رسید پاسخ ار محو خود نیستم
نیاز بر ارباب .......... بردگی و نیاز بر ارباب / اتکائی بود که آرد خواب
مولای ما کیست ............. گرچه مولاست آفریننده / در عمل آفریده شد مولا
کیست مولا پیشوا............ کیست مولا آنکه آزادت کند / بند رقیت ز پایت برکند
ارزش خیالی ............. ارزش خود از خیالی دیده ای / در خیالی زندگانی کرده ای
در معنی مرگ ............ معنی مرگ چه میدانی چیست / تجربت چونکه ترا در آن نیست
دیر خراب جهان بتکده ای بیش نیست ... ز دنیا پرستی دل آدمی / بمیرد بدیهی می یابم همی
صدائی دیگر ................... مجرد بودم و ربم خدا بود / ولیکن سیل خلق آمد مرا برد
معنی بقا و فنای عرفا ........ هر آنکس که او تکیه دارد به هیچ / وجودش همی خود بماند به هیچ
خودیابی ................. چو خود دیده ای در ردیف و حساب / شده لاجرم وحدتت در حجاب
تصور درست ونادرست ازخود...... نقل ابیاتی کنم از مولوی / او چه خوش گقته است اندر مثنوی
معنی هبوط ............... هبوط بشر بر چنین معنی است / که افتاد در دست غیر خدا
منظومات9(http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-15.aspx )
خدای نخست ............. خدای نخست بشر مادر است / که در کودکان این چنین باور است
افسوس که .......... بنده پروردگارم نیستم / بنده مخلوق اویم من هنوز
انا لله ............... اگر خود بدانم ز پروردگار / دگر نیستم در قفس خوار و زار
انسی با دیگران ............. شود گر انس کس با دیگران قطع / شود هر فکر و ذکری هم از او دفع
شخصیت مذهبی و رندی ...... شخصیت خویش مذهبی کرد / پنداشت اطاعت از نبی کرد
بت و سد راه ............ دلم را ربودی اگر از نخست / حقیقت ولیکن مقدم ز توست
همسانی ................. تصویر و تصوری که داری / از عالم و عارف و جز آنها
دعا ونیاز .......ای مالک جان لطفی داری به من مسکین / رحمان و رحیمی تو خواهم که ببینم این
جاب نامها .............. چو برداری از چیزها نام ها / جهان را دگرگونه آری به جا
بنده بندگان ............... بنده بندگان یزدانیم / غافلانیم و خود نمی دانیم
بهره گیری از غزلی از حافظ.... درد ورنجی کشیده ام که مپرس / زهر هجری کشیده ام که مپرس
الهی ................ مرا منفصل کن ز چیز و زکس / به خود متصل کن بمیران سپس
بگذار تا بگریم ............... بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / زیرا که مانده ام من اندر فراق یاران
عمل ................. این عمل نیست بود نقش عمل / که مرا هست و بود جنس بدل
نمی دیدم – نمی بینم ........... فلک رحمتی بر من و مادرم / حکایت به پیش کیان آورم
نمونه انسان ................ هر دم نمونه یک انسان / در پیش توست ببین آسان
پروردگارم خداست ............. در این لحظه پروردگارم خداست / ز افکار مزمن وجودم رهاست
به مناسبت اخبار جنگ سیل و زلزله ...... وه نگه کن جنگ و سیل و زلزله / با خلایق در جهان چون می کند
فکر جاوید بودن ............... ساکنانم در خیالاتی / نوبت انتقال می آید
چون جنازه .................. چون جنازه روی دوش دیگران / تا کی و چندی به گورستان روان
یکی از دیگران ............. به زعم خود یکی از دیگرانی / که این یعنی نه خود اندر میانی
در فشارم ............... نمی گنجم درین عالمی که دارم / زهر سو هر زمان اندر فشارم
منظومات10( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-14.aspx )
سفر ................ یاد بادا ترا که سوی خدا / به سفر میروی از این دنیا
خوش خیالی ............... در مذهب قوم خویش ماندی / چیزی ز کلام حق نخواندی
ولایت کسان ............ کسان آنچنان در نظر کس شدند / که بهر ولایت مرا بس شدند
تکمله ولایت کسان .......... گذشتی گر از صحبت کهتران / مشو محو و وابسته بر مهتران
ربناالله ................. زمانی خدایم خدا گشته بود / دل از خلق عالم رها گشته بود
دین وابسته .................. اگر دین ما برکسان بسته است / به حق و حقیقت نپیوسته است
دین غیروابسته ............. پیامی که از وحی می آید به گوش / بگوید که تو از خدائی به هوش
مشکلات ................. به مخلوق دارم ولی اعتماد / که برخلق آورده ام اعتماد
رنج وخود فریبی ................ رنج سر بسته و فلاکت بار / گشته اندر وجود من پروار
رنج بهتر از فریب .............. این چنین رنج بی عنان و شدید / که ندارد ثمر جز ادبار
راه رهائی ................ هرکسی می شود به حق نزدیک / متوقف کند اگر افکار
نزدیک بودن دوست .......... دوست نزدیکتر از هر کس و کار / بر من است و زهر مونس و یار
مدارج خدا بینی .................. هر که را در جهان خدائی هست / از بت و چیز و کس و یا الله
سنگ وشیشه ...................... دل من شیشه بود و دست فلک / شیشه را در کنار سنگ نهاد
خودشناسی با غیرخود ........ تو گویا که پرسیدی از دیگران / بواقع که من کیستم در جهان
این نشان آن ...................... این من سافل همی باشد نشان / زان منی که بی نشانست و کران
من ودل تنها ..................... دلا هم صحبتی هرگز نجوئی / هر آن گه با تو دارم گفتگوئی
نیست مونس غیر رب ....... در حقیقت نیست مونس غیررب / کل قرآن بر چنین معنی گواست
می روم عاقبت ...................... ایهاالناس از دیار شما / می روم عاقبت به راه خدا
زیستن در جهان دگران ......... در جهان دگران زیسته ام / عمری و غفلت از آن داشته ام
منظومات 11( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-13.aspx )
رو به خلق – روبه خدا ..........روی کرده به خلایق روبه خدا / ممکنش نیست و گر هست بود روی و ریا
زشت است که ............... زشت است که با مردم اینگونه در آمیزم / آب رخ یکتا را پای شرکا ریزم
خودیابی .................. الا ای پیک آگاهی به خویشم / نمایان شود که گمراه و پریشم
یاد مکه ........... مکه رفتن بی ثمر دانستم و این لاف بود / کار ارزشیابی من خارج از اشراف بود
معنی هستی کجاست ........ معنی هستی بود در پیش تو / کان تجلی می کند در خویش تو
با مونسان ............ روی ما بر مونسان آدمی است / که کنارش سلطه و سلطه گریست
غریب و تنها ............. من غریبم در میان دیگران / گرچه ایشان آشنا دارم گمان
حقیقت و مجاز ............... در میان این همه نا آشنا / آشنائی بی گمان باشد مرا
رفتن ظاهری و نهانی ........... آن زمانی که روم از این جهان / هم به ظاهر میروم هم در نهان
عبد خالق و مخلوق ........... اگرچه بود عبد خالق بشر / شود عبد مخلوق در رهگذر
غفلت ................ مصیبت بود آنکه ما غافلیم / که اندر قفسهای خود داخلیم
زنگار .............. گفته هایم گرد و خاکی بیش نیست / باعث آگاهیم بر خویش نیست
منظومات 12( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-12.aspx )
گفتم – گفتا .......... گفتم به او که آدم دنبال چه دوان است / گفتا پی رضای میل خود و امان است
الهی .............. تو رحمانی کس نداند چرا / بود در جهان این همه ابتلا
شر ح یک لحظه ........... پاک شد لوح دل از نقش کسان / پس شدم مظهر معنای جهان
بهوشی و بیهوشی ............. گر ز بیهوشی بیایم من به هوش / فطرتم گیرد پیامی از سروش
علوم رسمی و علم دین .......... علوم ما به راه ارتباط است / نه از بهر رسیدن بر صراط است
فنا فی الله و فنا در خلق ....... آدمی خود را به چیزی بسته است / اندر آن گوئی که فانی گشته است
کاره کیست ؟ .......... هستیم می پرسد از سوی دگر / من گمانم می برم از عزم من است
تو منهای مکتسبات ........ چو با فطرت پاک و لوح سفید / جواز وجودت ز بالا رسید
باورها ................ قیل وقال جاهلان شد باورم / قول حق مشکل به باورم آمدم
خواب و خوابیدن ..... روز درخوابیم و شب خوابیده ایم / در دو حالت خوابهائی دیده ایم
توجیه هستی خود ........ توجیه هستی خود ما با خدا نکردیم / گویا که ما خطائی جز این خطا نکردیم
انسان توجیه گر .......... پاسخ کیستم چو میدادم / یک بلای عجیب سرم آمد
هنرمند غیبی ............ سر و اندام و پیکرش گویاست / که هنرمند غیبی اش آراست
بردگی انسان ............. در احساس خود گر کسی برده است / خداوند خود را کجا بنده است
ناشناس ............... کس نمی داند کیم در این بدن / صورتی می بیند و اندام و تن
مهر سالم و ناسالم .......... کمتر از قهر مردمان بهراس / گه ابا کن ز مهربانی ناس
منظومات 13( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-11.aspx )
دینداری و بی خبری .......... دیدی آن را که پیرو شرع است / با خدا ارتباط او قطع است
چه کنم ................... دل به او گر نسپارم چه کنم / سر به راهش چو نیارم چه کنم
هلک امروء لم یعرف نفسه ....... قدر این هستی خود را بشناس / چون توئی نیست میان همه ناس
روح ناشناس .............. گریه و ولوله از طفلک نوزاد برخاست / کس خبردار نگردید که او من بودم
دعا .................... خدایا ز آغوش خلقم بر آر / در آزاده حالی نگاهم بدار
از توبودم ولی .......... از تو بودم ولی جدا ماندم / جز تو را چون پناه خود خواندم
نامرئی بودن اصل وجود انسان ............ تو غایبی و در این گمانی / در معرض دید دیگرانی
انکار خدا با تکیه بر بت ............ این منکر خدای نظر گر نکو کنی / با تکیه بر بت است که انکار او کنی
ظلمت و نور ............... مانده در تیرگی ذلت بار / آنکه توجیه کند خود به کسان
ضرورت ولی یا رهبر ............ هر که بینی تو رهبری دارد / مشی و الگوی او بکار آرد
عبد معبود و عبد مخلوق ........ در احساس خود عبد معبود بود / که روح القدس آمد او را فرود
ضرورت امام حی و حاضر........... خبری بس بزرگ و ارزنده است / که امام زمان ما زنده است
مجذوب قدرت شدن .......... طفلکی مجذوب قلدر گشته بود / خود رها کرده به او دلبسته بود
چراغ شب ............... در شب تاریک چون چشمان ما / عاجز آید تا ببیند پیش پا
الهی ............. مرا درمان مکن با کین دشمن / کزین بهتر دوا داری شفا بخش
در معنی استغفار ...... ز دنیا رجعتی باید به بالا / ز اسفل میل باید سوی اعلا
چرا ها ............. آنکه او بی بدیل و آزاده است / داده دل را به غرب و شرق چرا
ارزش عقل و درک و بصیرت ....... آنچه درمان کندت در هر حال / و آنچه شوید ز رخت گرد ملال
منظومات14( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-10.aspx )
تمثیل جانبازی ............. شنیدم که مرغی در اوج سپهر / نگه کرد و مرغان به پائین پرید
جانبازی واقعی ........ همانا زمانی زقوم عرب / ابر مردی از توده برخاسته است
معرفت به پیامبر از نو ....گر مذهب اجدادی بر ما برسید آسان / درکش نکند هر کس دردش نشود درمان
خودشناسی ........... آن گه که تلقین کسان / از دل بگرداند چنان
خدا شناسی با خود شناسی ......... هر کسی بر خویش ایمان آورد / او گرایش سوی یزدان آورد
سخنی قابل شنیدن ............. گویم سخنی که با شنیدن / باشد که به معنیش رسیدن
یاد عارف کامل .... گاهی به جهل می خورد این تیر آه من / روشن شود به سوی جهان پس نگاه من
مقدس مآب ............ بسا کس که باشد مقدس مآب / و لیکن فرومانده در حال خواب
انعکاس خود بر دیگران .... آدمی در دگران می بیند / خویشتن را چه خطائی است در او
شکیبائی ................ شکیبائی آخر دوا می شود / نوا بهر هر بینوا می شود
هشداری به خود ........ سخن ها نوشتم به نظم و به نثر / مگر بهر زهری شود ضد زهر
صبر خدا .............. تا به آنجا رسید صبر خدا / تا به آنجا رسید رنج و بلا
انس با خلق و دوری از حق ....... چه انس است این مرا با آدمیزاد / کز آن رب خود را بردم از یاد
خودباختگی ........ مال خود را در قمار او باخته / ای عجب من شخص خود را باختم
طعنه و رنجش ........ ز طعن کس برنجی گر نشان است / که او مقبول خاطر در نهان است
موانع راه ................ گرجه دل بر دین حق رو کرده است / بر بتان از ابتدا خو کرده است
که را بنده ای ......... تو کز نغمه حق فقط زنده ای / همی پرسم آیا که را بنده ای ؟
منظومات 15( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-9.aspx )
عالم غیب چیست .......... درک غیب از برای ما نکته است / نکته ای بس بزرگ و برجسته است
بچه مادر ................ هرکسی بچه مادر است ببین / حالت کودکی در اوست عجین
ندارم هیچ ............... توشه ای من به کف ندارم هیچ / آب دین غیر کف ندارم هیچ
بیدار باید شد ............. انسان به خود هشیار نیست / در زندگی بیدار نیست
کهتری و مهتری ........... آن که دارد قدرتی در بین جمع / بهر گفتارش بیابی گوش سمع
برتری و کهتری ظاهریست ...... یکی والا مقام است آن دگر پست / یکی شد زیردست آن زبر دست
خلوت وظهور بیماری دل ............. عالم جامعه چنین گوید / چون در احوال ما مرور کند
پیام قرآن ............. جمله قرآن به صدرش گوید / که نظر کن به رب نه بر ارباب
اعتقاد یا ایمان ..... اعتقاد است نه ایمان به خدا / این گرایش که به دین است مرا
مرگ حق است ........... مرگ ما حق است و ماندن باطل است / هر که این معنی نداند غافل است
عوارض خوف و حزن .... مبنای مشکلات دل و جان ما کجاست / درخوف ناشناخته ای در ضمیر ماست
دعا و راز و نیاز ............ کردگارا به جای صدها بیم / خوف خود را به قلب ما انداز
روحیه اهل نفاق ............... کورند وکرند و بی تمیزند / با اهل صلاح می ستیزند
من قامت نیست ............ هر زمان هر جا بدیدی قامتم / این سخن بشنو که قامت من نبود
طلب مغفرت ..............خدایا مرا بی خدا ساختی / به یک شوره زارم در انداختی
توجهی به صدر اسلام .......... سخن از صدر و از شروع کار / گه که گویم به دل رسد هشدار
کهتر و مهتر از نظر عارف .......... عارفی از دهی گذر میکرد / نظری از ره بصر می کرد
مبدأ کل جهان را بپرست ............... ناگزیری بپرستی چیزی / باشدت بندگی و پرهیزی
قضاوت متضاد ........... یکی گفتا فلانی مرد خوبی است / گمان دارم به این خوبی کسی نیست
عیب مضاعف ............. آن که بی عیب می آید به نظر / گر نکو دیده شود معیوب است
درد بی دردی ............. درد بی دردی بود دردی عظیم / زان پناه آور به رحمن رحیم
دروغ آراسته به راست ............ زرق و برق جهان و جز به آن / یک دروغ بزر گ و پر معناست
اهل تهمت بی تمیزند .............بی تمیز است آنکه تهمت می زند / کو حقیقت را نمیداند سند
انتقاد یا کوبید ن ........ بهر کوبیدن کند گر انتقاد / انتقادش همه هیچ است و باد
بند ......... شود آیا که من از یوغ نفوذ همگان / وارهم وانگرم حال خود و کار جهان
اجل ........... یک زمان پیک اجل می آید / بر تو آماده شدن می شاید
تاثیر مادر بر طفل ......... تحت تاثیر مادر خویش است / کودک و تا ابد بر این کیش است
در غیابی ....... در غیابی و حاضر انگاری / خویش را نزد دیگران باری
منظومات 16( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-8.aspx )
تمرین نماز ........... هر نمازی که بخواندم همه عمر / در مثل بود چو تمرین نماز
عقل جزئی و عقل کلی ......... عارف از عقل ... بس خوارش / عقل جزئی است قصد گفتارش
سعی سازنده .......... زندگی جنبش و کار است و تلاش / ورنه در سایه مرگ است قعود
خوف مذموم و ممدوح ............ بر دو وجه است خوف انسانی / وجه عقلانی است و نفسانی
صعود وافتادن .................. باید آخر زند بام حیات / سوی بالا روی که ناچاری
اینجا کجاست ............ بگفتم به عارف که اینجا کجاست / که نامش زمین و ورائش سماست
مسئله بقا و جهنم ................ نکته باشد جهنم و آتش / که نصیب گناهکار شود
سخنی با مفسر ............. ای مفسر ذوق ما را زنده کن / ذهن ما را بعد از آن آکنده کن
شکستن قفس خود ........... مرا گر توان بود و یارای کار / چه میکردم آیا در این گیر ودار
کشف یگانگی خود ......... شخصی اگر مشکل تو بود / از هر نظر مثل تو بود
من از تن نیست ............ گاهی عیان گشته به من / کاین من نباشد از بدن
دو وجه خودشناسی ........... در حقیقت هستی ما شد برین / لیک در خود واقعیت را ببین
تفاوت خودشناسی و خود بینی .. خودشناسی شد ز خود بینی جدا / آن یکی باشد صحیح و این خطا
جدال با مدعی ............. این مدعیان گویند آخر ز چه حیرانی / گفتار بدیهی را تا چند نمیدانی
توجهی به بی نهایت لا یتناهی .....بینهایت چیست در آن مانده ام / پاسخی نشنیده و ناخوانده ام
اهمیت تربیت در خردسالی ............ گر کژی بینی به هر برنا و پیر / در صباوت کسب کرده در ضمیر
جهان بینی نادرست .... با عینک اوهام خود دیدم جهان را سربه سر / پس این جهان بینی من گویا نباشد معتبر
منظومات17( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-7.aspx )
فاسقی که صالح شد مومنی که فاسق شد ....واعظی بود و مجلسی برپا / مومنی رفت پای وعظ آنجا
نور و بیداری و تاریکی و خواب ............ موشم کوریم و به تاریکی به خواب / گفت پیغمبر ز نور آفتاب
احساس حقارت .......... احساس حقارت است آنرا / کز دیدن قدر خویش کور است
شمشیر زبان ......... وای اگر ضربت شمشیر زبان / کاری افتد به خیالات درون
رنج و سرخوشی ............ درد دل گفتی بسا با حال زار / سر خوشی ها را
دخترک و عروسک ............... قصه می گفت با عروسک خود/ دختر کوچکی به شوق و امید
والله خیر الماکرین ............ آمد از یار اشارت که اگر / وصل من می طلبی بار دگر
حاصل نظم جهان ............ ای که دم میزنی از نظم جهان / نظم اعضای بدن یا که جز آن
تماشای خود .................. به تماشای این و آن رفتی / به تماشای خود نمی آئی
روش خودشناسی ............. مرغی که نداشت فکر والا / پرسید ز خود که هستم آیا ؟
علم و ایمان خدادادی ...مگر خدای دهد علم و حکمت انسان را / که صد کتاب و وسیله نیاورد آن را
فرق حیله گری و تدبیر ......... وصف تدبیر و وصف حیله دوتاست / زین سبب شرح آن مفید و بجاست
وفاداری به دشمن ............. وفاداری به دون الله باشد / وفاداری به خصم و دشمن خود
راه بن بست ................ دیدی آن را که رفته بود جلو / در یکی راه و کوچه بن بست
شیوه زاغ و کبوتر ............. زاغ و کبوتری چو بدیدند مزبله / زاغک نشست و کبوتر فرا پرید
درد دندان و رنج روان ............... درد دندان خبر دهد ما را / که فسادی به بیخ دندان است
رضا به قضا ..................... آنکه راضی نمیشود به قضا / می پسندد توقف اندر نفس
فطری بودن دین ................... عجیب است اثبات مذهب به ما / که مذهب نمیباشد از ما جدا
تمثیل هیاهو ؛سخن ؛شعر ؛ الهام ؛وحی .... مرغی از اوج در وحل افتاد / بانگ و فریاد و های و هو سرداد
اسیر آزاد و ستمگر اسیر ........ دیدم یکی اسیر به دست ستمگری / گفتم حکایتش به یکی کو بصیر بود
منشا واحد صفات زشت اخلاقی ........ حسد و کبر و کینه را ای یار / آور از اصل واحدی به شمار
ابیاتی مربوط به انقلاب ................ ملت ما که فرو ماند مدام / به خلاف سنن و دین و مرام
چه بود و چه شد ................ خبر از جنبش و دفاع و قیام / در قبال ستم نبود نبود
پیر سیه پوش ............. سیه پوش پیری به هر انجمن/ همی رفت و لب بسته بود از سخن
اسرار جهان نهفته باشد ............... اسرار جهان نهفته باشد / زیرا که به غیب بسته باشد
دو وجهی بودن صفات اخلاقی ..... مهربانی گهی از صدق و صفاست / گاهی از حیله و تزویر وریاست
منظومات18 ( http://www.fazlollahshahidi.blogfa.com/post-36.aspx )
گرفتاری دل .... بند رنج وغم دل محکم وبی بنیاد است / گوهر هستی ازین بند و بلا آزاد است
در کیفیت علم ومعرفت..... از این بتکده باید آخر رهید / نظررا از اینسوبه آنسو کشید
بتهای فکری (رباعی) .... دل به هرچیز که بستم بت بود / مشکلات دل ودین را بفزود
عقب ماندن از سیر ...... چرخ افکار نچرخید چنان / که فلک تیز بچرخید وگذشت
خلاصه ای از قرآن .......از خدائید با خدا باشید / از بت وچیز وکس رها باشید
من کیستم؟ من همانم که خدایم آفرید فکر جز این از بد آموزی رسید
جهانی دیگر ....... بروز مرگ چوتابوت من روان باشد / جهان من نه دگر اینچنین جهان باشد
منظومه ۱۹ ( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-34.aspx)
از کی بودم و از کی شدم .......... از خدا بودم و از خلق شدم / که چنین در غم جان غرق شدم
او من نیست .............. چون یکی همنوع خود را با شهود / دیدم او شد طور دیگر وانمود
از کجا زنده ایم ........... زنده میداری تو ما را روز وشب / کردگارا غافلیم ای صد عجب
دل سپردن بر بشر .......... باز میخوام دهم دل بر بشر/ سروری را برگزینم در نظر
عبد حق بودن ......هرکسی عبد است اگر خود غافل است / عبد حق بودن ولیکن مشکل است
من چیزی دیگرم ........... من نه این شخصم که پندارم همی / من نه پندارم که شد یارم همی
سخن بهینه با دیگران .......... خواهم که سخن بهینه گویم / موزون و خوش و گزیده گویم
خطاب دیگران و خطاب قرآنی ............. من خطاب و عتاب کس بر دل / دارم واین بود یکی مشکل
صدای فطرت ............ هر صدائی که بانگ خودخواهی است / هرچه از دین بگوید آن واهی است
وابستگی .................. این مجرد بسته بر صد دیگری / با قیاس کهتری و مهتری
تنهائی و یکتائی ............... مسحور وجود دیگرانی / پس قدر وجود خود ندانی
یاد صحیح خدا ................... کردگارا یاد خود را یاد کن / در دلم زان که بواقع یاد نیست
اتکا به خلق ...................... کم کسی دارد به خالق اعتنا / زانکه بر مخلوق دارد اتکا
گریه فاطمه در سوگ پدر ............. گریه فاطمه در سوگ پدر / دهد از فاجعه ای سخت خبر
کیفیت مهر فاطمه به پدر.............. آن شنیدم که دخت پیغمبر / باعث وحی سوره کوثر
رسوائی و والائی .............. بر لب پرتگاه رسوائی / جنب کوهی ز عز و والائی
بهترین کار تربیت ............ کودک اندر محیط تربیتش / در یکی پیله می شود محبوس
ضربه انگشت نگار .......... ما چو طبلیم که هستیم خموش / از یکی ضربه برآریم خروش
منظومه ۲۰( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-30.aspx )
هجمه حیرت انگیز ............ ای که پنداری که آدم آدم است / یا بنای این تمدن محکم است
رفع حیرت .................. گر به ظاهر آدمی فرزانه است / لیک نفس او یکی دیوانه است
درون ریشه –هشدار .............. ریشه هستی بود اندر درون / میدوانی ریشه خود در برون
نیاز اشتغال ................ بود اشتغال از پس خورد و خواب/ نیازی عجب این حقیقت بیاب
انعکاس خود بر دیگران ........... به چیز وبه کس منعکس کرده ایم / خود و بنده چیز و کس گشته ایم
موفق نباشی ............ دعا می کنم تا موفق نباشی / به کس بودن خود موثق نباشی
در همین معنی ........... هر آنکس منزه نباشد به دل / فر می رود از ترقی به گل
دیگران خارج از ما هستند ............... انس و همسانی ترا احول نمود / گوهر یکدانه ات را در ربود
خلق چه کردند ........... چه گویم دیگران با من چه کردند / کسانی که مثال من به بندند
الهی ......................... ز نا مردمان کم شکایت کنم / ز بیماری دل حکایت کنم
از مشکلات خودشناسی ......در راه خود شناسی چابک جلو نرفتیم / فکر وجود خود را از دیگران گرفتیم
رب و ربوب .................... هر آن کس هویت ز ربی گرفت / ز رب حقیقی هویت بگیر
من گمان است ......این من که قائلی تو بر پایه گمان است / تعریف دیگران است تأثیر این و آن است
فراق ................ روز وشب در فراق می سوزم / چشم خود بر وصال می دوزم
غربت ................ دلم از غربت حق بشکسته است / چه کنم راه تقرب بسته است
خواسته .............. عاشقی گفت سخن های دراز / بهر معشوقه به راز و به نیاز
روش های تفهیم و هدایت در قرآن ..... چو خواهی که ملهم ز قرآن شوی / به راه هدایت روش دان شوی
منظومه ۲۱( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-31.aspx )
بی ارزشی نیست ................ نیارزد به میزان آن یار من / پشیزی نوشتار و گفتار من
رنج پیامبران ................... نباشد چو کس اهل حرف حساب / فقط بشنود از طریق عتاب
مجرم و جهل .................... آن شنیدم که یک جنایتکار / شد گرفتار قاضی عادل
نغمه مرغ حق .......... نغمه مرغ حق آید ز سر کوی نگار / لیکن او لانه نکرده است در این شهر و دیار
کمی علم و بسیاری جهل .. یک نکته گر بدانیم صد نکته را ندانیم / با جهل صد برابر گوئی که نکته دانیم
خودیابی .................. توئی شاهد هستی خویشتن / دگر کس نبیند ترا غیر تن
باغ عرفان و معرفت ............. باغ عرفان و معرفت خشکید / از پس رحلت تو مردخدا
رابطه ..............ارتباطی که بود سلطه در آن/می برد صدق و صفا را زمیان
بریدن از خلق ............ گفته اند از خلق بایستی برید / در مسیر قرب یزدان مجید
دیدن خود بدون وابستگی ....... بستگی بینی چرا هستی نگر / در میان اصل خود شو مستقر
شود آیا ...................شود آیا که ازین خواب گران برخیزم / شاد و مستانه به آن سرو روان آویزم
متکبر و استکبار ................ نرود زیر بار استکبار / آنکه آزاده باشد و دیندار
بشر کیست ،چیست ؟................. بگفتم به یک عرف رهنما / بشر چیست آیا بفرما مرا
سلطه گری در ماکیانها .......... دیده ام رفتاری از سه ماکیان / نکته ای جالب در آن می شد عیان
بنده کیم ................ بنده آن کس که هستم نیستم / بند غیرش از کس و چیزم هنوز
دغدغه آلوده شدن کو............. همی خواهم زنم بر پیکر جهل / چنان ضربه که دیگر بر نخیزد
مقصود اصلی دین ................ انجام چند واجب و ترک حرام را / دانستم و بسنده نمودم کلام را
مخفی بودن روح و هویت انسان ..... هان مشو غافل از این راز شگفت / کاین هویت ز تو یکتن نشناخت
دین حسی و عقلی .............. گه به احساس بنگرد چشمان / گه نظر میکنی به عقل از آن
مبنای بت پرستی .............. بر گمانم آدمی آدم پرست / بود و کتمان کرد آن را در نظر
شرک خفیه ....................... از زمانی که چشم بگشادیم / تن به شرک خفیه در دادیم
این عالم چیست ................. الا معنی کل عالم خداست / خدا را ازین ره شناسی رواست
منظومه ۲۲( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-33.aspx )
چون جنازه (وابستگی ) ...... چون جنازه روی دوش دیگران/ تا کی و چندی به گورستان روان
یکی از دیگران (وابستگی ) ......... به زعم خود یکی از دیگرانی / که این یعنی : نه خود اندر میانی
در فشارم ............. نمی گنجم درین عالم که دارم / ز هرسو هر زمان اندر فشارم
کژی در زمان و مکان ذهنی ..... همین جا درین لحظه ماها کجیم / که گوئیم وقت نماز اهدنا
یاد خدا ..........از اسارت رها شدم گاهی / که وجود خود از خدا دیدم
دین و علم دین ......... علم دین عین دین حساب آمد / کار دینداریم خراب آمد
چه میتوان کرد؟ ........ اصل تو نبود اینجهانی / وضعی اس چنین چه میتوان کرد؟
نماز وفراز ............ ایکه خود بستی به جمع چیز وکس /عقل خودرا کرده ای اندر قفس
اثر دلسوزی ..........آن زمانی که دلت سوخت چه سوخت / کفر وخود خواهی مکتوم بسوخت
جزئی از کل نیستی ......... مشو جزئی از نوع کل بشر/ تو خود را احد در جهان وانگر
نیست مونس غیر رب ...........در حقیقت نیست مونس غیر رب / کل قرآن برچنین معنی گواست
میروم عاقبت ............. ایها الناس از دیار شما / میروم عاقبت به راه خدا
زیستن در جهان دگران ....... در جهان دگران زیسته ام / عمری و غفلت ازآن داشته ام
منظومه ۲۳( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-35.aspx )
من درظلمت- من در نور ........... فطرتم گفت که مقبول مدان / هرکه مقبول میآید بنظر
این من کیست؟ ........ من کیست که حاضر بود وهست پدیدار/ وین خارج او چیست باین شکل نمودار
تسلیم ناکامی ..........گویا که دل از بتها تفکیک نخواهد شد /بر عمق چنین غمها تشکیک نخواهد شد
در احوال آدمی .........هرکس کسان را بنده است/ تا چشم دل نگشوده است
دین میراثی ...........آنچه بشنیدیم عین دین نبود/ گوش با نامش دگر حرفی شنود
راهیابی .............هر کسیرا یک نیاز عمده است / کان مهم و اصلی است ورزبده است
قیام عاشورا .........امر غیبی بگوش جان یشنید/ که بپا خیزد او علیه یزید
مقصود دین .............گفتم گهی بدین خدا واقفم همی / این علم من بس است وسزد اختتام را
خروج از عنوان ...........عالمی یا عابدی یا عارفی/مرشدی یا رهبری یا عاکفی
عجب است! ............ماجرای حیات ما عجب است !/ هر عجیبی طفیل این عجب است
غزلیات
غزل 1( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-5.aspx )
بی نشان .................. نشانی بگیرم گر از کوی تو / بر آنم که آیم همی سوی تو
ملجاء قتال .............. این دل به سوی ملجاء قتال میرود / وز عقل و از شعور هم اهمال می رود
سخن معرفت ................... آفرین بر نظر عارف پاکیزه نهاد / صحت قول ورا دل چه گواهی میداد
سر رشته هستی ............... سر رشته هستیم دست اوست / کجا فکر من در پی جستجوست
خوی و احساس ......همدمم جز خوی و جز احساس نیست /خوش بود آن دم که این خناس نیست
خبر بالا ............نالیدم و پس گفتم دنیاست چه بدجائی / آمدخبر بالا زان روست که از مائی
امیدواری ........... غم مخور زیرا که جامی میرسد / وز کف محبوب جامی میرسد
تارک غم ............ هزار بار زدم تیر خود به تارک غم / اگر چه کرد اصابت نکرد ابرو خم
قفس و مونس بشری .... از درون قفسی من به جهان مینگرم / مونس آورد بلای سر خود را به سرم
باور یاوه ............ باور یاوه عجب بر دل و جان آسان شد / باور حق عجبا خارج از این امکان شد
زبان خلقی .....خواهی چو سخن گوئی با حق چه سخن داری / باشد چو زبان خلقی گوید عبث آری
زلزله بم ............... تا از این پیله نیائیم به در / از حقیقت نرسد هیچ خبر
بریدن و نوید ............ آفرین باد بر آن کس که برید / از من و کردم از او قطع امید
نفس لوامه و مطمئنه .... بیخود از خویش شدم چونکه دمی عشوه نمود / همه زنگار دلم را به سهولت بزدود
روی زیبا ............ گفتم که روی زیبا دل را چه سان رباید / گفتا که خاطراتی در آن موثر آید
عدوی نفس .......... اگر این عدو بمیرد و گرم اسیر گردد / همه مشکل دو عالم به نظر یسیر گردد
می بخور.............. می بخور تا نخوری غم ناچار / غم حرامست نه می باوردار
مهر بتان ............. تا کی و چند ترا مهر بتانست به سر / گفت مهر بت و اصل بت از یاد ببر
گوهر خویش ........ گوهر خویش به پای چه کس انداخته ایم / که همه منزلت خویش تبه ساخته ایم
شکوه از بت ............. تو اله من نبودی ز چه رو اله گشتی / متحیرم چگونه به من اشتباه گشتی
غزل 2( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-4.aspx )
معنی دعا .... مقصود ما نه حکم دیانت شنیدن است / زین حال خود به حالت دیگر رسیدن است
دمدمه جمع کسان ... شود آیا که من از دمدمه جمع کسان / وارهم وانگرم حال خود و کارجهان
گستردگی دخالت نفس ..... گفتم که کار من نبود از برای نفس / گفتا همین کلام تو باشد هوای نفس
مقصد دین ........... مقصد دین است بیداری ز خواب / هر کسی جز این بگوید رو بتاب
هوای یار ........ گاهی هوای یار زند بر سرم چنان / کان خارج از بیان قلم باشد و زبان
مسیر کوی او ....من می رود از دست من اندر مسیر کوی او / آیا چه می آید به من گر بنگرم بر روی او
ارزش دینداری ............ از ارزش دینداری بایست جدا گردی / وز علم و حجاب آن بایست رها گردی
گفتگوی دنیائی ................ دلم گرفت از این گفتگوی دنیائی / بیار باده ناب و کلام والائی
شعورت ز کجاست .............. این شعوری که تو داری ز کجاست / از گرایش به کس و چیز تراست
اعراض ما .... اعراض ما ز دانش و دین از چه معنی است / کز هرچه باشد حجاب بباید همی گسست
لا مکانی .................... لا مکانی و مکانی شده ای / بی زمانی و زمانی شده ای
مشربم شد بی مشربی ..... مشربم شد مشرب بی مشربی / مذهبم شد مذهب بی مذهبی
مهجوریت ........ همه درد من آنست که مهجورم از او / فکر و ذکرم همه معطوف بتان است و عدو
خودشناسی ............ گر به میخانه شبی ره نبری / نرسد از پی آن شب سحری
دین تقلیدی ............. دین و دل را در رهش قربان کنم / مشکل وصلش مگر آسان کنم
هدایت به راه راست ... بر راه راست یا رب ما را بکن هدایت / در حمد هر نمازی گفتم من از بدایت
غربت ............ دل درمانده من راه عجب بر غم زد / از کم و بیش جهان وز تعلق دم زد
تماشاگر خلق ........ گه تماشاگر این خلقم و از جمله نهان / شوم از بیم شریکان و رقیبان به امان
مظهر معنای جهان............... لحظه ای در نظرم گشت عیان / که منم مظهر معنای جهان
غزل 3 ( http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-3.aspx )
دلدار ............... همی گویم به جان و دل به دلدار / مرا بر خصم و خاک و خار مسپار
مرغ سمائی .............. مرا در سر هوای دیگری هست / که آنم می کند شادان وسرمست
تو آفرید ی........... تو آفریدی و من دلبسته بر بتانم / تو آفریدی و من در بند این وآنم
بینش و عقل ما ....... بینش وعقل و شعوری که مراست / باعث رونق این بتکده هاست
عالم دیگر .............. از عالمی که دارم گامی برون نهادم / غم های کهنه و نو شد جملگی زیادم
قفس دنیا ........ در این قفس که هستم بالله که زار و پستم / پیروز اگرچه باشم در حالت شکستم
با یاد حافظ ...... بارها گفته ام و باز همان میگویم / که نه از خویشم و این راه نه خود می پویم
قبلا یادآوری میشود که:
این وبلاگ حاوی مطالب وصفی و کلیشه ای دینی نیست ، نکات تازه یا فراموش شده درآن عنوان شده است و جان کلام شعر و شاعری نبوده است .
هو الرحمن الرحیم
در معرفت به خدا و رسول و..
به نام خدا کاین وجودم از اوست سماوات و ارض و شهودم از اوست
بود خالق هرچه بینی عیان همی خالق جمله غیب و نهان
علی وصف کرده خدا را چنین : نه زائل زچیز و نه با آن قرین (۱)
به معنای توحید فرموده ات نگنجانی او را در اندیشه ات! (۲)
خدا نیست چیزیکه ذهنت بساخت خدا باشد آنکس که ذهنت(را) بساخت
خدا خارج است از زمان و مکان ولی ذهن ما مانده در حصر آن
خدائی که گنجیده در ذهن ما همانا که هرگز نباشد خدا
خدا اصل و بنیاد این هستی است سبب ساز بالائی و پستی است
چو باور کند کس وجود جهان کند باور ذات او همچنان
هرآنکس که اذعان کند بر وجود هم اذعان به آن ذات باری نمود
وگر هستی خویش باور کند همانا که تصدیق داور کند
وجودت سراسر بود زان او جدائی میان خود و او مجو
از او بودنت را اگر بنگری شوی رسته از خویش و آن دیگری
توئی بنده پس در عمل بنده باش چنین باش آنگه به کار و معاش
هدایت نمود آنچه را آفرید براهی که آخر به کویش رسید
هدایت به تکوین و تشریع کرد سلوک بشر زین دو تسریع کرد
گزید انبیا تا هدایت کنند بشر را قرین سعادت کنند
درود خدا باد برمصطفی که در راه او شد بهین رهنما
براه خدا برده بس بندگان ازآن رفتگان و ازین زندگان
درود خدا باد بر آل او که بودند برراه و منوال او
۱- مع کل شیئ لا بمقارنه و غیر کل شیئ لا بمزایله
۲-التوحید ان لا تتوهمه
مشکل درک حال اولیاء
حال عارف را نمیداند کسی از طریق شرح حال ووارسی
او نه همسان تو است وهمکلام بل ترا بیند اسیر بند ونام
تو نمیدانی چه در سر باشدش یا چه گفتاری زتو میشایدش
از قفسها تا نیاید کس بدر او نمیگیرد زاهل دل خبر
حال پیغمبر ویا آن اولیا لاجرم واضح نباشد پیش ما
ما تصاویری از آنها میکشیم با وجود علم دین جاهل وشیم
این حکایت مشکل هر جامعه است بهر درک دین حق یک ضایعه است
لیکن افراد کمی در بین جمع بیش وکم اهل دلند وگوش و سمع
شرط خدا شناسی
زچیز و زکس هر کسی بگذرد تعلق به آنها ز خود وانهد
خدا را به چشم خرد بنگرد تواند که گوی سعادت برد
چوما بنده غیراو گشته ایم ز اوج معانی فرو گشته ایم
معانی بلند است و با ذهن کج به وفق مرادم نیابم فرج
هرآنکس که ربش خدا میشود ز هر خوف وحزنی رها میشود
همانا جز او را گرفتم ولی چو بینم که در خوف و حزنم همی
تو فرزند حقی نه فرزند خلق میان دو معنی زیاد است فرق
توئی واحد اندر جهان هوشدار به وابستگیها مده اعتبار
خدا کیست؟(هوالذی..او کسی است که..)
خدا کیست آیا ز قرآن بگیر جوابی که باشد بسی دلپذیر
خدا باشد آنکو ترا آفرید همین چشم و گوشت ازو شد پدید
ز خاک آفرید و پراکنده کرد بشر را زجنس زن و جنس مرد
خدا باشد آنکو ترا فکر وهوش بداد و زبان و لب و چشم و گوش
بیا چشم و گوش خودت را ببین زعادت بدر شو سراپا ببین
بود ارزش چشم و گوشت فزون ز هر ثروتی در جهان برون
بشر را بیاورد و روزی بداد بمیراند احیا کند در معاد
خدا باشد آنکو عطوفت نهاد میان زن و مرد و سازش بداد
خدا باشد آنکو ترا مالک است که احیا گراست و همی هالک است
خدا باشد آنکو زمین و سما ازو شد پدیدار و هم ماورا
خدا باشد آنکو که لیل و نهار به نظمی چنین میکند برقرار
بود خالق و مبدا هرچه هست زهر چیز آید نشانش بدست
چو تفصیل مطلب کنی جستجو مفصل به قرآن شده گفتگو
ابیات بالا جز چند بیت ترجمه یا اشاره به آیاتی از قرآنست
ربنا الله
خوش است آنکه پروردگارش خداست ز هر خوف و حزنی وجودش رهاست
زنور هدایت دلش روشن است چو قرآن بخواند برایش شفاست
حقیقت زباطل شناسد درست نگاهش به حق و ز باطل جداست
بداند چه باید کند هر زمان همه عزم و اندیشه اش بی خطاست
خورد روزی از" حیث لا یحتسب " به تقدیر حق هرچه باشد رضاست
جهان را حقیر و خدا را عظیم ببیند که بیننده ماوراست
توجه به خالق ورا کافی است میان خلایق از آنها رهاست
هرآنکس دهد دل به پروردگار فراشش زمین است و سقفش سماست
نگاهش اگر بر سرائی بود نه براین سرا بلکه برآن سراست
ز پروردگاران جز او رسید بلای عظیمی که در نفس ماست
به هر چه جز او چونکه کافر شوی به پروردگات همین رهنماست
چو در بند ارباب باشد بشر اگر بگسلد بند را با خداست
همه چیز تو از اوست:
همه چیز خود بنگر از رب تست نمیبینی از چه حقیقت درست
روان داد و جسم و حیاتی چنین بیا دیده بگشا حقیقت ببین
که جمله از آن مبدا عالی است چرا مانده ای اینچنین زار و پست
دلم گشته بیمار از غربتش به ناچار جویم همی قربتش
پیامی چنین میدهد مرگ ما از آن خدائی زغیرش رها
فکر و ذهن در پرده!
به این فکر و به این ذهنی که داریم خدا را چون پرستش میتوان کرد
دریغا گر کسی این را ندانست فریب نفس خود داد و نهان کرد
ورای ذهن خود بایست رفتن که بتوانی که ذکر آن چنان کرد
چوفکر و ذهن ما در قید نفس است اصالت هرکه داد آنرا زیان کرد
اگر محبوسی اندر عالم خویش نظر نتوان به رب این جهان کرد
به گوش و نیز دلها پرده هائی است۱ شدی ملزم که چاره بهر آن کرد
۱- قالو قلوبنا فی اکنه مما تدعونا الیه و فی آذاننا و قر/ قرآن کریم
خود شناسی نادرست:
تو گویا که پرسیدی از دیگران که این من که هستم همی در جهان ؟!
شدی آنچه آنها به تو گقته اند فرو پس نهادی خود از این روند
به باور گرفتی چو این گفته ها ندادی به اصل وجودت بها
به گفتار کردی بسی اعتماد سپس شد همان گفته ها اعتقاد
ببین اشتباه اساسی کجاست ره کج چه سان باشد و راه راست
دگر کس همان نقش و شکل تو دید به اصل وجودت کجا او رسبد
به کودک بگفتند " اینی" همی به نام و صفات و به بیش و کمی
ندانست در دل که " این" نیست نیست که " آن " ست اگر خود ببییند که کیست
ازین گفته ها او به غفلت فتاد هرآنچه شنید او سپردش به یاد
مجالی نبودش که خود بنگرد که آیا که است آنچنانکه سزد
چو پرسند از توکه تو کیستی به آن گفته های کسان ایستی
بیا اصل خود نقش و نامت مدان بپرس از خودت کیستی در نهان
که شاید بری ره بسوی خدا ز لطفش برون آئی از ابتلا
ضرورت ایمان حقیقی
تا به بیماری دلها نرسد درمانی از سر صدق و صفا هم نبود ایمانی
عارضه از چه فتاده است بدل؟ میبینم: زانکه با غیر خدا داشت همی پیمانی
مانع راه هدایت چو بماند برجا حال و اوضاع بشر را نبود سامانی
رفع مشکل اگرت ممتنع آید بنظر مژده بادا که "مع العسر" بود آسانی
تا که با خوف و خیالات ضمیراست عجین درد مهجوری ما را نبود پایانی
تکیه بر غیرخداکرد بشر حین هبوط اینهمه خوف و خیالست ازین نادانی
فاش بنگر چو پرستیده شود" دون الله " چه میاید بسر مجتمع انسانی
جنگ و بیداد و نفاق است به هر جامعه ای نرسیده است که تا رایحه رحمانی
سرو روان و خم شدن آن
ببین آنچه سرو تو خم کرده است چگونه چرا از کجا آمده است
اگر خم شود سرو جان کسی ز رشدش فزونتر شود آن خمی
که از رشد خویشش نگردد بلند سرش برزمین میرسد آن نژند
تو ای راست قامت که برآسمان وجودت بود متصل هر زمان
چنبن مشکلاتی که اینک تراست نکو ، گر ببینی بدانی چراست
نگاهت به غیر خدا رفته است که سرو روان تو خم گشته است
زبس خم شدی در نگه برزمین چنین شد که شد حالیا باز بین
به اعصاب وافکار پیچیده است اثرها که وارد بدل گشته است
حجاب و موانع که اینک مراست نظر میکنم تا ببینم چراست
چه حیرت کنم زین همه ابتلا ؟ که گر کشف گردد رسم بر خدا
ضروریست تاوان این اشتباه بپردازم ار گشته ا م توبه خواه
نگه کن بچشم دل ای هوشیار به فرمان پیغمبران گوشدار
:ایضا
مکن اعتمادی به این غافلان که اغلب سپارند راه زیان
حضور هر آن بی خدا آه آه توقف بدل داد و یا بست راه
منم در توقف همی حالیا به هر محفلی میروم هر کجا
ولای بشر غیر از این نیست نیست کسی هر گز از آن بری نیست نیست
نه لذت ز تنهائیم میبرم نه در جمع آرامش آید برم
یکی عالمی بهر خود ساختم درآن حق و باطل بهم بافتم
یکی عالم تنگ و سربسته ایست خدا در چنین عالمی نیست نیست
کند ذهن ما تکیه بر عده ای به تشخیص حق است در مانده ای
بود ارزش و اعتبارش بکس به این عالم کوچکش کرده بس
توجه ندارد که این خویش کیست وجود خلایق همی بهر چیست
هدف چیست آیا ازین زندگی ؟ چه کسرا بباید کند بندگی؟
چو خوش بنگری عبد ناس است او ندارد خبر کو بود عبد هو
منیت درونش پدید آمده و ز آن خوف و رنجی شدید آمده
تو باید شوی عاری از اکتساب که زنگار دل شد به قرآن حساب
(۲) الهی تفضل براین ابتلا که بی فضل تو کس نگردد رها
بل ران علی قلوبهم ما کانو یکسبون : مکتسبات آنها زنگار دلشان شد۱
-
ولولا فضل الله علیکم ونعمته ما زکی منکم من احد ابدا / اگر فضل ونعمت خدا نبود احدی از شما پاک و منزه نمیشد
ایضا:
کمی قامت خویش را راست کن خلاف هرآن میل و هر خواست کن
نگه کن یکی لحظه برآسمان ببین کل عالم بود بیکران
زمینی که بر روی آنی نگر تحرک گرفت از سما سر بسر
زمین تابع کل افلاک بین به افلاک باشد همیشه رهین
ز بالا هدایت شود این زمین و گرنه نبودش مواهب چنین
چو یک حادثه در زمین میرود تمام عوالم خبر میشود
توهم از ورا در تحرک شدی از آن بیکرانه تبرک شدی
وجود تو از کل عالم جدا نباشد که آویخته بر سما
ندانم که هستی و یا چیستی که با کل عالم تو هم زیسنی
دمی ارزش خویش از نو نگر ازین چاله خود همی شو بدر
اگر بر خدایت مقرب شوی ز آلودگیها مهذب شوی
اگر چاله خویش نشناختی به فکر جهان چون بپرداختی
جهانی فراخست و علم تو هیچ به این علم محدود ذهنی مپیچ
چو در چاله افتادی از ابتدا توقف درین چاله نبود روا
دراینجا تو تعبیر قرآن ببین: فتادیم در« اسفل سافلین» (1)
ولی هرکه بر اصل ایمان رسید در اسفل نباشد دگر آن سعید
بلند است معنای ایمان بسی به قرآن اگر کس کند وارسی
1- لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم ردد ناه اسفل سافلین . الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم احرغیرممنون/قرآن س التین
انسان را به بهترین شکل آفریدیم سپس اورا به اسفل سافلین درآوردیم مگرکسانیکه ایمان حقیقی آوردند و عمل صالح انجام دادندبرای آنها اجر غیر مقطوع است
موهومات نفسانی
کوه موهومات نفسانی بدل دارم و حق گویدم آنرا بهل
میل ما میل اصیل خویش نیست غیر سودای درون ریش نیست
یک زمان بر چیز و کس بودت نیاز میل خیزد ازهمانجا بی جواز
چیست معنای جهاد نفس ما : آنکه از جانت کنی دفع بلا
هان اسیر جمعی و خود غافلی این اسارت را ببین گر عاقلی
روی امیالت تامل کن دمی تا بدانی راستی یا در خمی
جاهدوا فی الله آور در نظر تا که گردد باز ، یک راهی مگر
عمری در توهم
در توهم عمرما بگذشته است طبق تقدیر خدا این رفته است
نقش و رنگ و این مجازی گفته ها در نظر آمد حقیقت ای بسا
مانده در آغوش اغیار ای عجب غافل از بنیاد خود این روح رب!
یاد آن مبدا کزو آمد پدید گوئیا در بین جمع از جا پرید
من کجا و آنچه کس گوید کجا جان من از اینهمه باشد جدا
شد مسیرفکر و خوی ما خطا ساده لوخی کم کنیم و ادعا
از مجازی باور و خوف و خیال آب ما گل شد خدایا کن زلال
ترقی معکوس
می کند فکر ترقی هر کسی زان رود واپس بسا گر وارسی
پس نگون بختی انسان را ببین در ره رشد روان و کار دین
تا ترقی را ترقی بین خلق بنگری اندر خیالاتی تو غرق
او من نبود
دیدمش پس دیدمش او من نبود نه از او بودم درین حال شهود
من همان من بودم و خارج ازو او همان او بود اگر دل می ربود
در تناسب دیدمش با دل ولی این تناسب منتفی گردید زود
بر طرف شد چونکه هر وابستگی پس خدا رب من و او می نمود
دفع شرک از راه بینش ممکن است ذهن من هم این حقیقت آزمود
یار و مال و جاه و دانش یا جز آن بهر شرک مخفی ما شد عمود
من اگر خوف و نیازی داشتم دیده ام رخسار او را می ستود
میشد او پاسخ به یک خوف و نیاز ارتباط واقعی دیگر نبود
دیده شد در ارتباط واقعی واحدیم و مستقل اندر وجود
من اگر خود را نپیچم در قیاس پس کجا مشتاق اویم یا عنود
گر کنم خود را من از کس اقتباس لاجرم دارم به اصل خود جحود
منشعب شد حس هستی از کسان گرچه بود آن فیضی از رب ودود
حل شد اندر اشتراک و محو شد وحدتش بر خاک شرک آمد فرود
خویش را در دیگران چون دیده ایم هم چو رب گشتند آنها وانمود
بین ما باشد گسستی آشکار دیدن از دور است و هم گفت و شنود
برده سر شمشاد تو بر آسمان بینی آنرا گر نباشد ابر و دود
تا نگردی از شریکانت جدا در ورا چون بر خدا آری سجود
بی تو یارب روزگار من شب است رنج من بوده است بی حد و حدود
در فراق تو به اوهام اندرم ره به بیرون چون توان آیا گشود
مرغ دل در نفس خود پروازی است تا بکی در این قفس دارد قعود
رحمتی تا کار ما ممکن شود در نزولیم و میسر کن صعود
تو سمیعی و بصیری و رحیم ما کر و کور و کفوریم و کنود
حبذا آنکو هدایت کرده است بر محمد باد و بر آلش درود
ای خوشا آنکس که تلو انبیا دل به حق داد و زکس آنرا زدود
یا نظر دارد به خالق آدمی یا نظر بر خلق دارد از جمود
گر نیابم ره به مقصد ای خدا ساز و کار خلقتم را پس چه سود
این عجب باشد که در راهی خطیر اکثر ما را بود حال رکود
پیش مردم رفتم و دیدم عیان هرکسی بندی به بندش می فزود
راه درگاهت چنان بینم گهی بسته باشد گوئیا بهر ورود
هم برای جور و جنگ این ملل چامه های تعزیت باید سرود
کردگارا مردم آزاده را بر اسیران سروری بخشا ز جود
نفس ما را بی رمق کن بی رمق اهرمن را نیز با خیل و جنود
وابستگی و تمنای رفع آن
کردگارا دل به جز تو داده ایم زین سبب باشد که ما درمانده ایم
نقص دل را برطرف کن ای خدا تا که از وابستگی گردد رها
ای خدا توفیق این خواهش به ما بندیان راه خود فرما عطا
گر رها باشم زکس گویم همی پس شود بر خوف و حزنم مرهمی
تجربت کردیم گفتار ترا راست گفتی راست گفتی تو به ما
استقامت نیست در ما ای عجب میروی از یاد و می آید تعب
خوف و هم حزنی که با خود می کشیم کهنه است و مانده از عهد قدیم
بس که گفتم این سخن زنگار شد بر دل و قیل و مقال انبار شد
بهتر آنکه این سخن کوته کنم لب مطلب زانکه کوتاه است و کم
روح ما تکیه ندارد بر زمان ماضی و مستقبلش باشد هم " آن "
کس شدیم وبرکسان آویختیم آبروی هستی خود ریختیم
آدمی وابسته باشد در نهان که به عزم خود نیامد در جهان
شد مهم کو بر چه کس وابسته است رب خود را او چه کس دانسته است
انبیا گفتند رب ما خداست عقل اکثر بهر فهمش نارساست
دین تقلیدی کفایت کی کند از اسارتها رهایم کی کند
درک دیگر باید و حالی دگر تا نهال دین حق آرد ثمر
ای که بر ما فیض هستی داده ای کار مشکل پیش ما بنهاده ای
گویم ای که غیر از این گمان داری ام حسبتم .. تدخلو الجنه بخوان
ایضا
آید ادراکات تو هر گه بدر از چنین زندان شوم و پر خطر
طور دیگر پس قضاوت می کنی بر حقیقت خوش نظارت می کنی
در عجب مانی ز افکار قدیم زشت و زیبائی که می بودت ندیم
از وجود خویش حیران می شوی محو تقدیرات و فرمان می شوی
ربنا اله گوئی و تصدیق آن می کنی از راه صدق و عمق جان
رنج و غمها جمله از سر می پرد حق می آید باطل از دل می برد
پایه ادراک عامی از جهان سست باشد گرچه جدی گیرد آن
وهم و ظن است و گمان است اینهمه فکر و ذکر و اشتغال و دمدمه
"ضل عنکم " آنچه " کنتم تزعمون " ۱ این حقیقت بی چرا گردید و چون
شرطی و وابسته گردد آدمی از صباوت او به شکل محکمی
پس رهیدن مشگل آید بعد از آن جز رهائی هم نباشد آرمان
۱- ضل عنکم ما کنتم تزعمون/قرآن
دین همان است که
دین همانست که واعظ گوید لیکن اینگونه که فهمیدی نیست
طبق مرسوم بگوید سخنی اندر آن صبغه توحیدی نیست
گفت و تأیید گرفت از قران می توان گفت که تأییدی نیست
معنی واجب دین بشنیدی ولی آنگونه که بشنیدی نیست
از خداوند ترا ترسانید لیکن اینگونه که ترسیدی نیست
هان ارادت به خداوند و رسول این ارادت که تو ورزیدی نیست
فاش گویم به خودم معنی دین آنچه در وهم نشانیدی نیست
معنی عالی و دانی چه کنیم بهر تلفیق چو تمهیدی نیست
چیز و کس را بشناسیم به نام واقعش آنچه تو نامیدی نیست
مشکل و مسئله را می جویم قصدم ایرادی و تنقیدی نیست
مثلی می زنم از بهر وضوح گرچه اصراری و تأکیدی نیست
آسمان در نظرت سقف رسید لیکن آن سقف که تودیدی نیست
آفتاب از نظرت بشقابی است به خطا دیدی و تردیدی نیست
سقف و بشقاب شناسم دین را لیکن این مایه ی نومیدی نیست
اصل قرآن به مثل خورشید است صورتی که تو تراشیدی نیست
علم ما مانده به ظرف پندار و آن بجز عادت و تقلیدی نیست
سرو آزاد بود هستی کس این لباسی که بپوشیدی نیست
دانش ما چو بود عاریتی دانش اصلی و تجریدی نیست
با ولی و مبدا خود زیست کن
در خیال و در مجازی تا بکی درد دل آیا ندادت هان و هی
با ولی و مبدا خود زیست کن این صور را در دل خود نیست کن
با خدا باش وشکوه خود ببین تاکجا باشد مقام تو برین
هرچه با آزادگی آن فهم شد شد درست و مرهمی بر زخم شد
آنچه فهمش کرده ای با خوف دل کی برون آورد پایت را ز گل
بینش آزادگان باشد درست بینشی که حق بدادت از نخست
عاریت باشد ترا بینش اگر تجربت گوید نباشد معتبر
هرکه را بینی بدان او با تو نیست آنکه باتو هست بنگر تا که کیست
تو توئی کس تو نباشد درجهان برخلافش گوئیا بردی گمان
از چه گشتی مشترک با این و آن اصل خود را باختی اندر میان
تا به کی انگل بمانی بین جمع این بساط شرک باید قلع و قمع
انگلی برخلق بودی این ببین برخودت قائم نبودی این ببین
اعتبار خویش در کس بنگری خود به او بفروشی از بد باوری
وه که خود بر درد سر انداختی "خویش را از دیگران بشناختی"
بینش کج وه چه بد بختی بود کاندرین احوال بد سختی بود
کس براه کج بدان خوشبخت نیست اینهمه کج راهه رفتن بهر چیست
۲۶/۹/۸۹
تفاوت هدایت و موعظه
هدایت براه خدا مشکل است برای کسی که خود اهل دل است
ولی می تواند به یاد آورد حقیقت چو دلها به نسیان برد
چو مشکل پذیرد کس این مدعا سزد بنگرد سوره ی نوح را
ببیند هدایت چه سان مشکل است کنون بیش و کم اینچنین معضل است
ولی کار تعلیم دین خدا بود رایج و ممکن و پا به جا
اگر چه مفید است تعلیم دین تو کار چنین را هدایت مبین
که ایمان بود خارج از بحث و درس بسا عالِم آن را نکرده است لمس
عجب آنکه ایمان و تعلیم دین شود مشتبه آن به معنای این
وسیلت نگر علم و احکام را برای رسیدن به قرب خدا
بسا کس وسیلت هدف دیده است فقط بر وسیلت گرائیده است
جدا کرده او شاخه ها را ز اصل شود دلخوش از چیزی از علم و فضل
شود علم و احکام اینجا حجاب برای حقیقت که اصل است و ناب
نشاید که واعظ کند ادعا هدایتگرم من بسوی خدا
پیمبر نیاورد بر راه راست کسی را جز آنرا که ایزد بخواست (1)
ولی رهگشائی بر او ممکنست اگر چند مقصد بود دور دست
تواند که دل را تمایل دهد که از حب دنیا همی وارهد
تواتد که شوقی برانگیزد او که دلها کند رغبتی سوی هو
الا واعظ اینت مهم است بس چو برداشتی سنگی از راه کس
تذکر مفیداست بر مومنان میابی به قرآن کلامی چنان
کشاندی کسی را چو بر راه دین هدایت مپندار کاری چنین
"لعل " کنار حصولش بود بواقع بس اندک شمولش بود
هدایت که موقوف امر خداست ز قیل و مقالات ما آن جداست
تو شاید وسیله شوی گاه گاه خدا گر بخواهد بیارد به راه
سفارش به حق و سفارش به صبر بود جای آن در مواعظ به صدر
چو روشن ببیند کسی درد جان ز راه صبوری رود از میان
که جولان کند غول در تیرگی چو روشن شود افتد از خیرگی
خوشا واعظ پاک و نیکو سخن که گوید سخن خارج از ما و من
که روشتگری میکند حبذا ازیشان بسی برده ام بهره ها
هر آنکو طلب می نماید مرید به وعظ و کلامش نباشد امید
مباد از مساوات گوید ولی خودش صدر منبر پسندد همی
مبادا که ره را به بندد به کس به فضلی که زائیده شد از هوس
مبادا که مقصود باشد " منم " جماعت بیارد به پای صنم
همان به که کوته نماید کلام هر آنکس که افتاده در دام نام
هم آنکس که با قصد چیز دگر بگوید سخن های بس معتبر
خدایا به ما رحمتی کن که ما بسا بی گناهیم و غرق خطا
نه من واعظ واعظانم همی که دانم که درمن بود صد کمی
هدایتگری ویژه انبیاست هم اینکار زیبنده اولیاست
جز ایشان نه آسان کند قصد آن کسی ور کند ادعا با زبان
چو افکار خود را تسری دهند بسا نام آنرا هدایت نهند
کسان را چو دعوت به خود می کنند خود اندر ضلالت همی از بن اند
مرا سوی افکار خود خوانده است مرا از خودم ای بسا رانده است
یکی چار چوبی که فکرش در اوست همان جای شک و همی گفتگو است
به ندرت زبانی هدایتگر است وگر جاذب جمع و هم سرور است
ولی اهل دل گاه گیرد بگوش کلام ارچه قائل نباشد به هوش
(۱) ولکن الله یهدی من یشاء /
جهان بینی ما صحیح نیست!
این شناسائی ما از این جهان صحتش باشد همی زیر سوال
کز نفوذ دیگران نشأت گرفت نام و نقشی دیده ایم و خط و خال
نسل و قوم و علم و فرهنگ و جز آن گشته مفهوم از ره وهم و خیال
شعر و نثر و گفته و آداب جمع در مسیر حق بود گوئی وبال
این بیانات از ره ناچاری است خوش بود در آن طریق اعتدال
با دو صد عینک جهان را دیده ایم کو جهان روشن و پاک و زلال
این تصاویری که اندر ذهن ماست چون حباب آب باشد بر زوال
دل بود مشغول تصویر و خیال مانع راه حق است این اشتغال
خوش بود هنگام کار و سعی ما دل بود عاری ز شغل و قیل و قال
گر بگویم این سخن ها با کسی روح معنی می شود محو جدال
اولیا آزاده اند و حق گرا ما گرفتاران خوفیم و خیال
ماورای این جهان بینی ما عالمی پر از شکوه است و جلال
این جهان و اجتماع آدمی با توهم دیده شد در چاه و چال
بشر را کاره دیدیم و خدا را از یاد بردیم
بشر را چنان کاره پنداشتیم که گوئی خدایش بیانگاشتیم
که آن حالت کودکی تا ابد بماند به ما چونکه غفلت رود
یکی گنده دیدیم و آن یک حقیر نبودیم از روز اول بصیر
خدای بشر کیست آیا بشر ؟ بیا عمق افکار خود را نگر
تو گوئی بشر را نگیرم خدا ولیکن خدا دانیش در خفا
که هر دم ازو پیروی کرده ای اگر وارسی پیش او برده ای
چو نزد کسان تربیت یافتی گلیم تفکر از آن بافتی
بود فرش تو این زمین خدا به خود گر نه پیچی گلیم کذا
توئی واحد اجتماع بشر ولیکن ز قدر خودی بی خبر
که خود را ندیدی و دیدی کسان حضوری نداری خود اندر میان
تو بیگانه ای از خود ای عضو جمع کند مرگ دنیای تو قلع و قمع
اگر خویش خود را کنون بنگری به معنای دین خدا پی بری
شود رب تو گر خدای قدیر ملائک به بینی کنارت بشیر
کجا اینچنین حالت و من کجا غنائی ندادند برهر گدا
چو اینسو بشر گشته مرجع مرا از آنسو نیاید بگوشم ندا
نبی گفت قیل و مقال شما بود مانع سمع وحی خدا
تفاهم با اهل معرفت
ای که میگیری غلط از اهل دل واجب آید تا که باشی معتدل
ورنه روگردان شوی از رهنما پس نگردی با حقیقت آشنا
بر سلف خواران دینی اقتدا آری و دین تو گردد کم بها
حال و بار و ذوق اهل دل نگر اشتباه ار کرد از خاطر ببر
اهل دل را از چه بگذاری کنار گر بگوید جمله ای کم اعتبار
بشنوی از اهل دل گر نادرست به که دانی حرف بیدل را درست
از خطای اهل دل بگذر همی این سخن نقل است از قول نبی
در کلام عارف ار باشد خطا این بدان فرع و تو اصل آور بجا
اصل و مقصد را اگر دانسته است گو مسیر مستقیمی رفته است
اهل عصمت کس نباشد در جهان پس توقع کم کنیم از عارفان
گر" اهم "را از "مهم" نشناختیم در خطا ها خویش را انداختیم
هرکه اهل معرفت محکوم کرد گوئیا او ظلم بر مظلوم کرد
مولوی را هر که گوید گمره است خارج از انصاف حرفی گفته است
گرچه ملا گشته و فاضل شده است کی کجا داور به اهل دل شده است
اوبه نقل و استنادی قانع است مولوی را یک طریق جامع است
او رهائی و تقرب را هدف داند و او مانده اندر بحث و کف
مولوی خواهد دهدجنبش به کس مثنوی را او نگفته از هوس
من نه خویشاوند تو هستم نه او گفت پیغمبر کلام حق بگو
مولوی را گر نمیداری پسند بر سنائی ها نظر کن در روند
که کلام جمله ی اینها یکی است در حقیقیت شرح گفتار نبی است
دیگران بر شاخه ها پرداختند اغلب و دین را وسیلت ساختند
اهل دل از غیر اهل دل شناس هر زمان و هر کجا در بین ناس
پس نظر بر اهل دل کن در معاش از " ولایت " اینچنین غافل مباش
نیستی اهل ولایت هوشدار صاحبان دل گذاری گر کنار
وجود دیگر
به غیر از این وجود اجتماعی ترا آیا وجود دیگری نیست ؟
به بین در این وجود خویش غرقیم که فرع است و بواقع محوری نیست
شدی محصور در جزء وجودت ببین با چشم دل کاین سرسری نیست
تو خود را نام و عنوانت شمردی ! ببین نقصی که کس از آن بری نیست
کجا اینی که خود تصویر کردی بدان این غیر سوء باوری نیست
توئی برتر ازین چیزی که هستی ولی نسبت به کس این برتری نیست
اگر قدر وجود خویش در جمع بگنجانی ترا آگه سری نیست
تمام دانش کسبی که داری بجز یک علم جزء و ظاهری نیست
بقول " فلسفی " این اشتغالات عرض باشد همانا جوهری نیست
همه گمراه در اعراض خویشیم بجز ادارک ما را رهبری نیست
بنده بندگان
شده بنده ی بندگان آدمی سپس باخته خویش خود را همی
بسا فکرتش غافل از ماجراست که افتاده در قالب محکمی
همه فکر و ذکرش درین قالب است ز بیشی فتاده چنین در کمی
و گر عالم است و گر عابد است به زندان بود فکر او هر دمی
مگر آنکه در جذر و مد حیات نگردد گرفتار حزن و غمی
میسر نباشد رهائی مگر به مبدأ نظر آورد هر دمی
هر آنکس شود بنده ی کردگار برون آورد سر زقالب همی
ببیند شکوه و جلالی عجب نم او شود متصل بر یمی
الا ای تو بیگانه از خویشتن توجه :که گردی به خود محرمی
بیائی چو از محبس خود بدر به درد و غم جان رسد مرهمی
الا ای که گوئی منم مستقیم همین گفته گوید به پیچ و خمی
اگر بنده ی بندگانی فقط ازین گفته ها بیگمان میرمی
کس شدن در جامعه
هدف کس شدن نیست در جامعه هدف گر بدانی شود ضایعه
ولی هرکسی را همین شد هدف ز تلقین جمع و زخوی سلف
چنو خلق را برگرفته ولی چه دور است داند مسیر علی
به ما شیوه ی تربیت گفته است که باشیم هر لحظه ارزش پرست
رهائی ز وهم و خیالات خویش هدف شد بشر را در آئین و کیش
مبرا شود چون ز وهم و خیال تواند که یابد بحق اتصال
"حقیقت بجز محو موهوم"نیست که این قول فرموده ای از علی است
الهی
الهی توان از ستمگر بگیر دعای ستمدیدگان را پذیر
تمدن کجا ! آدمیت کجا بشر مانده در جهل مزمن اسیر
شکستی بیاور به مستکبرین که گشتند اینک به دنیا امیر
فروپاش این عده و عده را سلاح مخرب از آنها بگیر
به ظاهر یکی عده موسائی اند به باطن چو فرعون تیره ضمیر
به فرعونیان آنچه کردی بکن نظیرش به این حاکمان شریر
کثیری عنایت طلب می کنند وانت "علی کل شیء قدیر "
به مستضعفان جهان رحمتی نبینند خود را ذلیل و حقیر
نمانند در حال خوف و شکست شود چشمشان بر حقیقت بصیر
ز توفیق ناید در آنها غرور نگیرند غیر خدا را ظهیر
شناسند حق را ز باطل درست بیابند بر دشمن خیره چیر
مفاسد مگر در جهان کم شود که گردیده تلی کریه و کبیر
زبر کن بسی قول صاحبدلان که این بیدلان را کند سربزیر
میان مظالم طلب می کنیم امام زمان آید اندر سریر
ظن و گمان – حقیقت
دین ما بر پایه ظن و گمان گر بنا شد این مکن از خود نهان
این گمان و ظن به خوفی بسته است ریشه اش از فطرت ما کنده است
این چنین دینی فرو پاشد ز هم گر برون از خوف برداری قدم
خوف حسی خوف زائد در دلست از وجودش پای ما اندر گل است
دین حق از عشق و بینش آیدت چشم و گوش دل همی بگشایدت
انبیا از بهر احیا آمدند دین حسی را همی بر هم زدند
درغیاب انبیا باید چه کرد تا نباشد دین ما مظنون و طرد
فکر قرآن گرعزیزی میکند ظن کفایت کی به چیزی می کند( ۱)
این سخنها را درین معنی شنو در ره اندیشه ی دینی ز نو
بهر آزادی خود سستیم و لنگ بهر کتمان عیوب خود زرنگ
ای عجب در دل خدا را خوانده ایم لیکن اندر حال نسیان مانده ایم
همچو آنکس که خدایش را نخواند خویش را بر وادی شرکی کشاند
ادعا را کم کنیم ای همرهان ورنه افزون میشود ما را زیان
در ره افساد کوشش می کنیم از حقیقت کو که تا بوئی بریم
فرد صالح کار صالح گو کجاست کس نمی بینم همی بر راه راست
مصلحان اغلب به باطن مفسدند راه اصلاحی ز اجباری زدند
خوی اسلاف است در قوم و نژاد زین اسارت آدمی غافل مباد
ای عجب کاین عاریت "من" می شود گوهر هستی ز صحنه می رود
گوهر پاک وجودت بشنود آن پیام حق و پس عاشق شود
این قفس گرچه شکسته باز هم اندرآن زندانیم من دمبدم
هستی خود بنگر و سرکن بدر آنگه از گفتار من هم در گذر!
هر که بیرون از قفس را بنگرد آن گمان قبلی از خاطر برد
اعتقادات است همچون خواستگار بهر حق و بر پذیرش دل سپار
گر توافق شد فقط معشوق خود بنگری بی فکرت مسبوق خود
یا چو دلال است ظن و اعتقاد کار دلالی به کس کافی مباد
چونکه پیوستی به آن مطلوب خویش کار دلالی دگر ناید به پیش
دین حق را هر که پیشه کرده است رو به دلالی بگو آورده است
پول و مکنت از ریاضت لازم است برخرید عمده گر او عازم است
گر وسیله کافی آید نزد ما آن هدف منسی شود و ز ما جدا
هستی وابسته را آزاد کن عقل خود را پیش او ارشاد کن
فطرت ما آن خود آزاد ماست این خود و فطرت مقرب بر خداست
مخفی از چشم همه تنها خدا گوهری از روح خود داده ترا
گرچه استدلال می باشد مفید با شهود خود به حق باید رسید
علم ما بر خود حضوری گشته است کی به استدلال حاجت رفته است
هیچ گردد اعتقادات شما خویش را بینید اگر عبد خدا
۱ -ان الظن لا یغنی من الحق شیئا /قرآن
شنیدن و دیدن دیگر
تو ای در خیالات خود مستقر صدا می زنندت ز سوی دگر
نیامد صدائی به گوشت درست میان بسی قیل و قال و خبر
توئی مشتغل روز و شب بی امان به افکار بی ریشه و بی ثمر
به تخدیر رنج و خیالات بد تو مشغولی و آوری صد هنر
هنرها به حرمان رسد عاقبت که انگیزه هایش نشد معتبر
نشین لحظه ای بی خبر در سکوت که شاید ز دام خود آئی بدر
صدائی دگر چونکه آید بگوش ببیند همی چیز دیگر بصر
فضای سلطه
جهانی درتلاطم درفضای سلطه و جنگ است چه آسان می توان دیدن که آدم غافل و دنگ است
به نا امتی کشاند خود برای امن خود بیجا نمی بیند که اهریمن بکار کید و نیرنگ است
از اول اینچنین بوده است و اینک هم چنینست ولی ابزاراو دیگر نه از چوب و نه از سنگست
سلاح او مخرب آنچنان گشته که مقدور است براندازد بشر را این چه رشد شوم وآهنگ است
چه میگوئی ترقی کرده انسان ای توظاهر بین نمی بینی که زیر آن چه سان رسوائی وننگسست
عدالت مرده و جهل و جنون بینی بود زنده وگر صلحی همی بینی همان بر پایه چنگ است
عدالت رخت می بندد ز دنیا از فزون خواهی الهی رحمتی زانرو دل مستضعفان تنگ است
اندیشه حسی
یا که داری توجهی به ورا یا که اندیشه می کنی به خطا
وگر اندیشه ی صحیح تر است پایه هایش به روی میل و هواست
فکر ما مبتنی به خودخواهی است گر مفید است پایه اش واهی است
توصیه بر تفکر است بلی هدفش کشف و بینش است ولی
هرکه مقرون شود کمی بخدا حیرت آید بجای فکر ورا
غرض از فکرت است این "حیرت " که زحیرت رسد بما خبرت
یک اشارت ز مولوی گویم گرچه من کوره راه خود پویم
کوششی بایدت به محو خویش کز تفکر صور می آید پیش ۱
....
۱"در تضرع کوش و در افنای خویش کز تفکر جز صور ناید به بیش "
سخن معرفت و دیگران
به کوی معرفت من سربلندم ولی گمنامم و این می پسندم
کسی بودم ولیکن معرفت گفت که در اوهام و افکار چرندم
همیشه سر بزیری های جهلم فزون است و مزاحم میشوندم
حیات دل چو جویم بین مردم به راه تهلکه خود می برندم
فروشم معرفت را گر به اشخاص شود محو و شود هم قید و بندم
چو اهل معرفت کس را نبینم نمیدانم بگریم یا بخندم
کشیدم من نکاتی را به تحریر که شاید خود از آن طرفی ببندم
اگر احیا کند اینها دلی را نشاید تا بماند در کمندم
کلامم نزد اهل دل نرفته است که تا شاید مدد فرما شوندم
نمیدانم که تکلیفم چه باشد که بر وسعم کمر بر آن به بندم
یکی مستضعفم زار و پریشان کنار این سواران بی سمندم
خدا پیش آورد آنچه بخواهد ز خود قصدی ندارم در روندم
به هر صورت زمانی بلکه آید که گویم زین سخنها دل بکندم
"صراحی می کشم پنهان " نه دفتر اگر جانان رهی بر دل زنندم
به رسم شاعران گفتم سخنها چرا خواهم کسان ارزش دهندم
نبوده شاعری مقصود گفتار ولیکن در بیان این شد روندم
حقیقت ارزشی را بر ندارد که خود ارزش بود بی چون و چندم
بود همراه من آیا معانی زمانی کان فرشته جان ستاندم
الهی پند خود خواهان بگردان به آیاتت بده پیوسته پندم
نفس مردم
مواجه مانده ام با نفس مردم خداوندا ز تو خواهم تحمل
که نفس من بود حساس و رنجور نخواهم تا بود تحت تکفل
به بد کاریست شاغل نفس افراد بسا بی اندکی مکث و تأمل
بسا خودخواهی خالص بدیدم بدون هیچ تردید و تزلزل
خدایا این چه حاکم در دل ماست که در کارش نمی بینم تعلل
خطرها هست یارب گر نیاری به ما بیچارگان رحم و تفضل
کنار عقل ما جمع و جماعت ز راه نفس میگیرد تشکل
به عقل آریم اگر تدبیر عالی کند بر کار نفسانی تنزل
خرد گر نظم و زیبائی پسندید کشیدش نفس ما سوی تجمل
خرد گفتا عبادت کن خدا را گرفتش نفس ما تحت تکفل
خرد گوید جهاد نفس باید در این جهدم به نفس آرم توسل
هر آن زاهد و یا سالک به مشکل بسا بر می خورد دور از تعقل
کسانی واقف این مشگلات اند و لیکن اکثریت در تغفل
الهی در قبال این جماعت مرا صبری عطا کن با توکل
گرفتاران دام این جهانیم مگر یابیم توفیق تبتل
آنچه نشست در جان و تن
ببین آنچه بنشسته در جان و تن شده جانشین تو با اسم" من "
ببین رانده گشتی به یک دخمه ای چه سان غافل از خویشی و هم زمن
چگونه پدید آمد این من به جان شد از خلق وارد به تو با محن
به هنگام خردی به دل بر نشست کنار نیاز روان و بدن
تعلق و یا کینه دارد به کس به مبنای وهم و خیالات و ظن
چنین من که از سنخ بیماری است گرفته است فکر مرا مرتهن
چو برخیزد از دل شوی رستگار ز غربت رسی ناگهان بر وطن
الا ای جهاندار ظالم بدان که عقل ترا زد همی اهرمن
چه غافل شدی در مسیر سفر که باخویش خود نیستی مقترن
یکی عارضه در تو فرمانرواست که دارد همی سلطه بر جان و تن
وجود تو ساکت همی هست و هست چنین غاصبی در دلت نعره زن
ترا گویم این من که داری تو نیست توئی بی تعلق حسان و حسن
بهر چیز وابسته باشی بدان کز آن ضربه ها می خوری ای شمن
شعور نامرئی است (توجهی به نظر ماتریالیستها)
شنیدم سخن های دهری مآب بیانش کنم تا چه دارد جواب
جهان خود بخود شکل و هستی گرفت اگرچه بود رازهایش شگفت
به کار طبیعت اراده مجو زعزم و شعور و زصانع مگو
هر آن رود بستر پدید آورد که می شوید و خاکها می برد
و یا تپه شن ز طوفان و باد پدید آمد از ریزه سنگ زیاد
ز کارعوامل بود بر و بحر بدون اراده است قانون دهر
به موجود زنده قیاسی چنین رود در تکامل ز روی یقین
نشد دیده با چشم سازنده ای چرا گوئی از آنچه نادیده ای
بگفتم قبول است اگر این سخن ضرورت بود تاپذیری زمن
جهان خود بخود چون پدید آمده به شهر و بخانه شمول آمده
ندیدیم با چشم سازنده ای به هر شهر و آبادی و خانه ای
مشو در تعجب درست است این تغیر پذیر است روی زمین
عوامل بهم آمد وجمع شد نجنبید اجسام و پس شهر شد
بجنبید انسان چو طوفان وباد بشد جابه جا خاک و یک قصر شد
انرژی هر آن شهر را ساخته انرژی هر آن تافته بافته
اراده نبوده در آنجا دخیل برای وجودش نباشد دلیل
چو بیننده ای بنگرد از کنار شعور مجسم نباشد بکار
رود آجر و سنگ سوی محل همی جسم انسان بر آن مشتغل
بود جسم انسان وسیله در آن چو باد و چو طوفان و آب روان
انرژی بسازد فقط خانه ها همی نقش و تزئین و دندانه را
به ظاهر اراده بود نا پدید که با چشم خود ناظری آن ندید
اراده نگردد مجسم به کس به انکار آنست این بر تو بس
غلط شد که گوئی که معمار کرد چنین نقشه و طرح در کار کرد
نبوده است سازنده ای بر بنا به نحوی که تو می کنی ادعا
نگه کن به حال خودت بیریا که خود با اراده کنی کارها
بودیک اراده به کل جهان که ازچشم دانا نباشد نهان
هر آنکس نکو بنگرد بر بنا در آنست آثار فکرت بجا
همو گر نظر آورد بر جهان نشان اراده می یابد عیان
چو طفلی شود در رحم ساخته به نظم و کمال است و پرداخته
قیاسش کنی چونکه با یک بنا بنا بس بود پیش آن کم بها
بنا را اگر جسم آدم بساخت ولی در خفا از شعوری بساخت
وجود ترا هر کسی ساخته است زدانائی آنرا به پرداخته است
پیام بی صدا از سوی دیگر
صدایم می زنند از سوی دیگر ولی اینسو دوانم رو به هر در
به هر در میرسم بینم که بسته است دل از این کوشش ابتر شکسته است
به سوی آسمان تنها رهی هست برای آن "بلی گویان " سر مست
اگر گویم سخن با علم مسموع چه سودش گر نباشد علم مطبوع
چو ما در باور حسی بمانیم حقیقت بر مجاز خود کشانیم
چو کس حیران و مضطر شد بناچار دگر چشمی گشاید بهر دیدار
پیامش می رسد از سوی دیگر توجه می کند بی فکر وباور
صدای نشئه هستی می آید بگوش دل که آگاهی فزاید
زمین و آسمان و گردش آن حیات و موت و هم آیات قرآن
به گوش اهل دل آرد پیامی پیام بی کلامی با سلامی
صبا چون می وزد از کوی دلدار بروبد عقل و استدلال و افکار
مرا این اشتغالات ابتذال است اگر افشا شود عین ضلال است
همه گفتار و کردارم خراب است تمام آرزوهایم سراب است
چگونه در ره تقوی برانم که از آنچه گریزم غرق آنم
الا زاهد مگو کارم درست است وگرنه زهد تو هم پوچ و سست است
چاره ای نیست بجز راه خدا
چاره ای نیست بجز راه خدا که به بن بست رسد راه جز آن
راه حق چیست حکایت دارد آن نیاید به صراحت به زبان
تو مپندار که بشناخته ای فهم آن نیست نهایت آسان
گر در احساس بمانی محصور خبرت نیست ز راه یزدان
دیر یا زود خبر دار شوی که حقیقت نه بماند پنهان
صد حجابست میان تو و دین ز هواهای نهانی و عیان
جز به صبر و به تحمل نرسی بر سرا پرده اسرار نهان
هم علی گفت که ایمان بی صبر چون تنی هست که سر نیست بر آن
دین شناسی که مغیر نشود نتوان کرد قبولش نتوان
همه احکام خداوند کریم جهد با نفس میآرد به میان
چه صلاه و چه زکات و چه جهاد یا جزآن هر چه بود در قرآن
ارتباطش بنگر با تغییر همه تغییر دهد نفس و روان
چونکه تغییر کند نقس کسی پس به عمق دلش آید ایمان
گر مغیر نشود نفس کسی اوست والعصر به خسران و زیان
آلودگی و شتشو
هر لباسی که گشت آلوده آن بشویند تا که پاک شود
بس فشارش دهند و در پیچند پاره گردد گهی و چاک شود
دل آلوده گاه پندارد گر شود شتشو هلاک شود
دل نخواهد چو شستشو گردد بهتر آنکه بزیر خاک شود
ملبسه گاه جاذب چرک است چرک بر دل گهی خوراک شود
عقل آید که لوث دل شوید لوث مخفی به زیر لاک شود
"لا تزکوا"1 که امر قرآنست باید اندر نظر ملاک شود
تا رود آدمی پی پاکی تا به فضل خدای پاک شود
1-لا تزکوا انفسکم / قرآن نفس خود را پاک نشمارید
عاشورا
پیوسته چنین بادا کاین قصه عاشورا خوانند به هر جمعی دانند همه دنیا
زین قصه عاشورا گویاتر و گیراتر در راه فداکاری نشنید کسی حقا
برشیعه وبرسنی بر عیسوی وهندو این قصه شگفت آید. برهرکه بود دانا
داند که ستمکاری محکوم بود باری فرض است که هرانسان گوید به مظالم لا
جانبازی اینگونه درراه خدا کی بود در طول همه تاریخ . هم نیست بدان فردا
نوری به سیاهی زد درآن شب ظلمانی بر کوردلان مخفی براهل بصر پیدا
دنیا زستمکاری و ز جور هر آن جائر افتاده به ادباری کان را نبود احصا
نوری زحسین آمد تابید به یک ملت هیهات من الذله سرداد به تا اقصا
ز آنروز به تا امروز فرعون صفت ترسید میبود چو ثارالله میداشت رگ موسی
گفتم سخنی ظاهر گر لمس کنم آنرا بی وسعت دل افتم در بیخودی و اغما
قدرت ستائی
در خفا آنکه ستاید قدرت اهرمن جانب خسران بردش
میگراید به ابر قدرتها حال ابنگونه کجا میسزدش
دیده ام هرکه براین احوالست معرفت نیست همی در سبدش
میل قدرت چو عمومیست لذا کم کسی از دل و جان طعنه زدش
کار قدرت شکنی خود شکنیست سرش اینست که کس نشکندش
اندر اسلام روا شد قدرت تا دهد بهر شکستن مددش
چون تبر در ید ابراهیم است قدرتی واجب و لازم شودش
قدرت برحق و ناحق بنگر به یکی چشم نباید رصدش
مشتبه گشت به جاهل موضوع کو که فرقان و تمیزی رسدش
این یقین دان که مجاهد به نبرد جنگ او با خود و دشمن بودش
چیست آن چیزیکه؟
چيست آن چيزي كه رنگين ميكند اين جهان را در نظرگاه بشر
چيست آن چيزي كه ظرف فكر ماست اعتقاد و ايده را گيرد به بر
چيست آن چيزي كه بيهوده كند سرخوش و نالان ترا از يك خبر
چيست آن چيزي كه ميباشد حجاب بهر ديدار حقايق در نظر
چیست آن چیزی که وقر گوشهاست گوش جان را میکند مسدود و کر
چیست آن چیزی که آرد اضطراب یا امید و امن از آن آید ثمر
چيست آن چيزي كه ميدارد حقير اين ترا كه در نهان هستي ابر
چيست آن چيزي كه خوانندش قفس كم كسي خود را از آن آرد بدر
چيست آن چيزي كه دورم ميكند از خداي خويش و مي بندد بصر
چیست آن چیزی که مجذوبت کند یا کند منفور و جانت را پکر
چیست آن چیزی که زنگار دل است فهم ما را میبرد از ره بدر
چیست آن چیزی که کرده تکیه گاه این جهان را تکیه گاهی معتبر
چیست آن چیزی که دل را بسته است بر شریک و شرک و بر دام خطر
چیست آن چیزی که کبر و برتری در روان از آن برآید مستمر
چیست آن چیزی که میدارد حقیر گه ترا یا معجب آرد در نظر
چیست آن چیزی که تنزیهش زنفس رستگاری باشد از بهر بشر
چیست آن چیزی که خود خواهی از اوست خود خدائی میدهد بریک نفر
چیست آن چیزی که وزرش نام کرد۱ حق و پیغمبر ازآن شد بر حذر
چیست آن چیزی که ایزد برگرفت از نبی تا ذکر او گردد زبر
چیست آن چیزی که بردوش تو است از فشارش خم شده پشت و کمر
چیست آن چیزی که نامش نفس شد سیطره دارد بشدت بر بشر
چیست آن چیزی که مینامی هوس شد خلاف عقل و منطق سربسر
چیست آن چیزی که کرده منقبض گوئی اعضای ترا از پا و سر
چیست آن چیزی که تعبیرش بود اصر و اغلال و بدل دارد مقر
چیست آن چیزی که یوق و بار گفت نام آن عیسی مطابق با خبر
چیست آن چیزی که نامیدش مرض حق سبحان در کلام معتبر
چیست آنچیزی که قرآنش شفاست گر دل آماده شود بهر حضر
چیست آن چیزی که بر ما حاکمست بر اراده ای بسا دارد ظفر
چیست آن چیزی که در طب روان عین بیماری میآید در نظر
چیست آن چیزی که ثابت مانده است در وجود ما ز دوران صغر
چیست ان چیزی که صدها خاطره بیهده در دل نموده مستقر
چیست آن چیزی که میدارد حقیر گه ترا یا معجب آرد در نظر
نیست آن چیزی بجز خوف وخیال
جز به آگاهی نمیگیرد زوال
گوش کن گویم کمی شرح کلام کاین چنین چیزی که گفتم از کجاست
خوف دون الله افتاده بدل در هبوط و این تمام ماجراست
هست معتای هبوط آدمی که به ظاهر رب او غیر از خداست
بنده آن بندگان دیگر است فاش بنگر این سخن حق است و راست
بنده هرکس که باشد آدمی خوف او بر جان او فرمانرواست
هرکه گوید" ربنالله" میرهد طبق قرآن از چنین خوفی رهاست
خوف دون الله آرد مفسده مفسده زین خوف بیچون و چراست
آنچه را خوانیم "نفس" از این سر است از غرایز گر شماری نارواست
خوف مخفی نفس را بیمار کرد از چنین نفس آدمی در ابتلاست
عاریت باشد نه طبع و فطرت است عارضه بر طبع و فطرت چون بلاست
واعظان بسیار گفتندی ز نفس که بسی آثار شوم از آن بخاست
گفته شد باید شود هر دم مهار هرعمل از نفس باشد آن گناست
این درست اما ندارد ره بجای کاوش و تحقیق و دقت رهگشاست
نفس را تنها مذمت میکنند در مقام علم نفس این نارساست
نفس هرکس چون بود "اعدا عدو" آنکه نشناسد عدو را پر خطاست
لشگر این دشمن ما چون بود موضع و شکل هجوم آن چه هاست
چیست آثارش به خوی و برمنش چون به این جسم و بجانش اتکاست
از کجا آمد چرا قدرت گرفت خدعه او چون بود چونش جفاست
کار او باشد چو کار بردگان که زسر پیچی همی او را اباست
بردگان با وفا پر قدرتند مهتر و ارباب از آنها رضاست
بررضای غیر حق این میکنند میکنند آنچه به یک برده سزاست
از چه وارد میشود در جان و تن این بلیاتی که در دست قضاست
زانکه انسان میگراید سوی غیر ور نباشد اتکا کارش فناست
می پذیرد ز ایتدا خوی کسان برده وار از آنکه عقلش نارساست
اینهمه شرطی شود در جان و تن تا به آخر برده کسب کذاست
گر توجه بر حقیقت باشدش این شروعی بهر حل ماجراست
آنکه نشناسد همی احوال نفس در جهاد نفس توفیقش کجاست
بی تکلف لحظه لحظه بنگرد حال خود را هرکه او دل آشناست
بهر انسان این نه چندان مشکل است لیکن اهمال و فراموشی وراست
غیر حق را رب نگیرد کس اگر این توجه هر زمانش رهنماست
گر توجه بر خدا دارد کسی حین جهد خود رود بر راه راست
بشنو از قرآن که بی خوف است و حزن آنکه میگوید که رب من خداست
مشکل نفس آمد از خوف و خیال
جز به آگاهی نمی گیرد زوال
۱- و وضعنا عنک وزرک/ قرآن
خوف حق و خوف ناحق
یکی نشانه ایمان بود نترسیدن که این ز اهل لغت هم توان که پرسیدن
مگو به طعنه که قرآن نذیر میباشد که ترس ماست ضروری به حق پرستیدن
اگر چه گفته ام این را دوباره میگویم که خوف باطل و حق را سزد که سنجیدن
زخوف ناحق خود هرکسی زحق دوراست پس ادعای خلافش مکن به خندیدن
بلای نازله بر اهل دین یکی اینست بشکل باطلی از دین خویش ترسیدن1
رعایتی ز درایت نشان خوف خداست خلاف حالت وسواس و جبر و رنجیدن
اگرچه وسوسه نفس داخل دین شد مجال هست باخراج نفس کوشیدن
نگویمت که رسد امتحان و مردودی رهیست پر خطر و بایدش نور دیدن
به خوف و ضعف منم مبتلا و میدانم به غرگی نتوانم شجاع گردیدن
1- لا تخیفوا انفسکم بالدین- خود را ازدین مترسانید/ نقل از رسول خدا
در معنی جهاد نفس
چیست معنای جهاد نفس ما محو کسب سوء باشد در روان
اشتباهات زیادی کرده ای از زمان کودکی تا این زمان
صد اثر بیهوده بگرفتی ز کس اینهمه پنهان بود در عمق جان
نور آگاهی کنونت لازمست تا نهانی های دل گردد عیان
کار سالک باشد و مشغولیش دیدن عیب خود و تحلیل آن
لیک سر گرمی شود گر کار او از ره دیگر براو آرد زیان
کوششی باید که عبد حق شود بگذرد از میل بیجا در جهان
گرایش به رب
ز معنای هستی چرا کنده ای ندانی مگر از کجا زنده ای!
خدا را یکی زین خدایان حیات نبخشید بر تو کرا بنده ای؟
مبادا که باشی چو فرعونیان و یا از همان ها نماینده ای!
مهمست این نکته سطحی مگیر به یک حال مضحک چو در مانده ای
سزد گریه آید ازین حال زار و بهتر که بر خود کنی خنده ای
تکانی بخور این چه بیچارگیست چه کس غیر حق را تو یابنده ای؟
کجا اختیار است ، الزامی است کشانند گرنه خرامنده ای
بخواهی نخواهی خدا رب تست چرا سوی غیرش شتابنده ای؟
خطابم به خویش است در گفتگو که شاید تو حق را همی بنده ای
لا تعبدوا الا الله
آمد از حق سوی عیسی این خطاب گفته ای آیا تو حرف ناحساب
که بگیرید این من و مادر اله گفت سبحانک نگفتم ناصواب
آنچه گفتی من به آنها گفته ام که توئی عالم به ظاهر هم غیاب
حال عیسی حال مریم شد چنین حال سایر را ازین معنی بیاب
چون غلو عیسویت نابجاست ای مسلمان پس تو هم زان رو بتاب
جامعه شد تکیه گاهی معتبر گوئیا چشمان ما بیند سراب
کس نمیگوید که ربم جامعه است شرک ما مخفی بود زیر حجاب
"لیک داند آنکه او را منظر است" کادمی افتاده دراین منجلاب
فکر و ذکرش منعطف بر جامعه است تربیت شد اندر آن و هم خراب
اولیاء خود در آن جوید همی سوی دون الله میگیرد شتاب
آن غلو عیسویت نزد ما بیش و کم آید ز دیگر راه و باب
دیده ام بس کس به مدح اولیا میشود بس خارج از حد نصاب
آنک ماند غافلانه عبد ناس پیش این معنا زند خود را بخواب
ایضا
یکی بینی پرستد دین اسلام دگر کس امت و اشخاص و احکام
شود غافل زمقصود و زمعبود بوفق اقتضای فکر محدود
ز راه دین رود بر وادی کفر خداوندا مزن بر قلب ما مهر
حجاب دین حجابی بس عجیب است بسی چسبنده است وهم قریب است
فریب اهرمن گاهی میارد به شکلی که سر کافر نیارد
محو خود . وارستگی
گر محو شود تمام آثار کان کسب نموده ای ز اغیار
هر خوف وتاثری که بودت وین تجربه ها که کردی انبار
تاریخ و سوابقی که داری فرهنگ و زبان و جمله ابزار
احساس وجود داری آیا چونست تخیلات و افکار؟
هان اصل وجود خویش دریاب خود وارده ای زعیب بشمار
تو وارده ای مجرد استی در دام شریک و شرک واغیار
در حین جدائی از شریکان این فکر و شعورت افتد از کار
کاین فکر و شعور را گرفتی از جمع و محیط خود باجبار
یارای سخن چه داری آخر با خالق خود که باشدت یار
هنگام نماز خویش گویا چون ذکر شریک گفتی اذکار
خود را کسی و خدا دگر کس پنداشته ای اگر تو هشدار
توحید براه شرک بردی مهجور بماندی و ریا کار
مملوک خدا توئی بواقع خود را زخودت مدان به پندار
از کیست مصلی و مصلا دریاب و مکن حقیقت انکار
تو پرتو اوئی و از اوئی تو بودن ومن چه جای اظهار
عمریست که علم نحو خواندیم بر خیز و به علم محو روی آر
دعای نارسا (۱)
آن شنیدم که فقیری میخواست روز و شب روزی خود را ز خدا
ناله میکرد و دعاهای عریض که رهایم کن ازین فقر و بلا
از قضا از طرف حاکم شهر بهر کاری طلبیدند او را
مدتی رفت و بکاری پرداخت وز چنان فقر و بلا گشت رها
همسرش گفت اجابت گردید آنچه را خواسته بودی به دعا
پاسخش داد که این حاکم کرد وز دعا راست نشد کار کذا
نکته برعارف دانا برسید گفت از صدق نکرده است دعا
گفته اش نیز گواه آنست خوانده حق را ز ره میل و هوا
معترف بود و سپاسش میگفت گر دعا کردن او بود بجا
امتحان داد چنین نزد خد ا فاش گردید در او عیب و خطا
آن مصلی که نخوانده است نماز ذو دعائی که نکرده است دعا
وانکه با ذکر زحق یاد نکرد بسم حق گفت ولی گفت خطا
نام کارش چه بود در واقع بیگمانست مسمی به ریا
چون ریا شرک بود پس نکند مشرک آئیم در احصا فردا
۱-واذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او فائما فلما کشفنا عنه ضره ور کان لم یدعنا/یونس12
وقتی بر انسان زیانی میرسد مارا به پهلو ونشسته و ایستاده میخواند وقتی به او گشایش دادیم چنان میشودکه انگار اصلا مارا نخوانده است
پیک اجل
مژده ای دل که رسد پیک اجل برنگردد به تدابیر و حیل
گرچه این مژده پسندت نشود کار انجام شود بی غش و غل
جان شود بهر خروج آماده ضمن همگامی اسباب وعلل
مرک سهلست بر بنده حق ورنه آن در نظر آید معضل
آن فرشته که سلامش بادا گیرد این جان و بگیرد به نغل
شوی آزاد و رها زین عالم عالم لهو و دروغین و دغل
عالم صدق میابی آنگاه نکند جلوه دگر نقش بدل
این زمان مانع نور است ترا نفس سرسخت مقاوم چو جبل
برطرف میشود این ظلمت و جهل بسرآید هوس و میل و امل
شوی از خواب گرانی بیدار حق بیابی نه به تمثیل و مثل
دشمن ارشاد شود یادش باد که ورا نیز رسد وقت اجل
یار اگر غصه خورد یادش باد خلق خالقه ثم قتل
خار و خصم تو همان بود که بود مورد مهر و تعلق ز ازل
تکیه کردی به هرآن چیزی بیش بیشتر داشت سر جنگ و جدل
اندر آنجا که شود یار عدو نرهی تا نکنی ترک محل
طبع دشمن نشود دوست الا طعم حنظل نشود همچو عسل
مادر دهر که مهرش ز ریاست دشنه ها کرده نهان زیر بغل
ماسوا جور کند تا که کنی رو بدرگاه خدا عزوجل
گر شوی پاک و رسد موت چه باک که نبوده است ترا حسن عمل
آنچه گفتم همه حق است دلا کوشش درک حقیقت تو مهل
مبعث رسول خدا (ص)
چه پیش آمد نه در چون است و در چند معمائی بود بی مثل و مانند
به غاری خارج از مکه به خلوت برید از خلق و با حق کرد پیوند
به ظرف فکر خود می ریزم آنرا ولی هرگز نمی گنجد به آوند
برون از جامعه شکل سخن چیست سخندانان عالم این ندانند
زبان تازی و ترک و عجم را سلف آرد بیاموزد به فرزند
زبانی بی زبان دور از تعین طنین اندر چنان عاری بیافکند
لغاتی برپیام و برکلامش ز ناچاری بشد مقرون و پسوند
به پسوندش شعار ماست پسوند چه پسوندی که پر باراست و پر پند
کم و کیف متی و این و غیره 1 نکرد آن معنی گفتار در بند
اگر موسی به طور از هوش میرفت نرفت از هوش از آن حرف خوشایند
چو خوانی قصه غار حرا را
عبودیت مکن غیر از خدا را
یکی بیدار و مردم جمله در خواب یکی بر کوثر و جمعی به گنداب
محمد گشته محصور و گرفتار گرفتار نفاق کفر اعراب
به حرف آسان بود این گفتگوها بیا واقع ببین و نکته دریاب
روال عقل اگر میبود تنها همی گفتش کز آنها روی برتاب
ترا رفتار سوء و خوی یک تن زند برهم نظام فکر و اعصاب
هزاران کس ترا باشد موید ز دانشمند وعام و شیخ و از شاب
شوی مایوس و روی آری به کفران کلامت چونکه گردد نقش برآب
محمد یکه و تنها در آن حال نیامد کوته از آن گفته ناب
فقط آنکو برید و رفت و برگشت ندارد از فساد خلق اعجاب
چو خواهان کمالی در ضمیرت براه اسوه ای اینگونه بشتاب
بیا بشنو پیان انبیا را
عبودیت مکن غیر از خدا را
پیام حق که باشد نور و فرقان بخواند جملگی را سوی ایمان
خداوندا نبودی گر پیامی چه میشد کار و بار و حال انسان
چه توجیهی ز خلقت در میان بود چگونه میگرفت آرام هرجان
فساد و ظلم انسان را چگونه چه کس محکوم میکردی به میزان
ترازوی عدالت حالیا هست و گر شد قاضی و مجری گریزان
اگر سقراط و افلاطون و غیره معلم بوده اند و فکر درمان
گر از اخلاق گفتند و فضیلت رسید از انبیا بوئی به ایشان
جهانی تیره و سرد و فسرده مثال شب در اوقات زمستان
چنین بودی نبودی گر رسالت رسالت شد بنای نور و فرقان
بیا و بر رسالت شاکری کن که نور آن بود هرجا نمایان
بیا بشنو حدیث ماورا را
عبودیت مکن غیر از خدا را
ملک گفتا که اقرا باسم ریک که این سر مشق گردد بهر سالک
پیام جبرئیل است این ترا نیز به کل مردم و جمله ممالک
بنام رب بخوانی و بخوانند به ترک هر پرستش غیر ذالک
بود معنای ایمان ژرف و سنگین که شد "همام " را آنگونه هالک1
چو از شرح علی بیهمش گردید بین ژرفای این احوال و ادرک
همی موسی ز بیهوشی بیفتاد بحالات مناجات و مناسک
الا مهجور بودن تا کی و چند بدان و نفس خود را باش مالک
ندانم کافرم من یا مسلمان موحد نام دارم یا که مشرک
اگر نفسی مغیر شد ز نامش چنین اقبال باد او را مبارک
اگر خواهی که توفیقی بیابی ببین" اعدا عدوک" را به" جنبک"
اگر بردرد دل خواهی شفا را
عبودیت مکن غیر از خدا را
1- از اعراض چهارگانه در اصطلاح فلسفه
2- اشاره به یکی از خطبه های حضرت علی
معرفت ناشی از ایمان است
گردد از ایمان هویدا کفر و شرک پاکی آرد در نظر معنای چرک
صالح از فاسق همی آرد خبر نور آرد تیرگی را در نظر
انبیا دادند فرقانی عظیم تا که شاید ما به قدر آن رسیم
معرفت را دید گاهی لازمست معرفت بر دیدگاهش قائم است
از رصد خانه ببینند آسمان برج لازم شد برای دیدگان
برج عرفان است و تقوی در بشر دیدگاه ناظران خوش نظر
میتوانی دید از آن کافر که است یا صفات مشرکان چون و چه است
پس منافق را شناسائی کنی گفتگو از روی دانائی کنی
زان شناسی ظالم و فاسق همی زان شناسی کاذب و صادق همی
هر که مومن شد بداند نکته چیست معنی قرآن بر او سر بسته نیست
آنکه مومن نیست جهل کافران خوش نفهمد یا که جور جائران
لاجرم تسلیم آنان میشود یا که خود دنبال آنها میرود
بینش ایمانی ای دل سهل نیست اکثریت غالبا از آن بریست
اینهمه بیداد ورنه درجهان منتفی میبود و میرفت از میان
از عقابان جست باید عیب زاغ زاغوش هرگز نگوید عیب زاغ
معرفت آید ز ایمان بهر ما معرفت ز ایمان نمیباشد جدا
غافل شدن از خود
وجود و اصل خود آور به باور سپس بر ناس و غیر ناس بنگر
چنان خیره شدی بر جمع و اشیا که غافل گشتی از این چشم بینا
به بیداری لذا خوابیم اینجا ز یادت برده ای خویش و خدا را
چوخواهی برخود آئی در چنین حال به خود خواهی کنی ناچار اقبال
میان این و آن فرقی عظیم است ز رب است و ز شیطان رجیم است
چوخواهی خود بیابی خود پسندی زبان و چشم و گوش دل ببندی
چو خواهی بر پرستش رو نمائی کند صد بت به معبد خود نمائی
چو خواهی مردمان را دوست داری ز اهواء و تعلق سر بر آری
چو خواهی دانش آموزی و حکمت شود عجب و غروری بر تو وصمت
خداوند سبب ساز سبب سوز مگر این شام تار ما کند روز
سبب ها دارد این شب بی سبب نیست سبب ها گر بسوزاند عجب نیست
خداوندا سبب سوز و سبب ساز که فجر ما ازین پس گردد آغاز
وجوه خودبخودی مجاهده با نفس
هرآن کوشش برای زندگانی جهاد نفس باشد در معانی
و گر نه حق سبحان بود قادر که رزقش را کند پیوسته حاضر
بسازد آدمی را کار و کوشش برون آرد تعقل را ز پوشش
ولی کوشش ز راه سلم باید نه کز بیماری دل آن برآید
تلاش آدمی در شغل و کارش صبوری میدهد هم اعتبارش
تقابل میکند بس کار با نفس به حکمت باشد این بر آدمی درس
مقررکرد زین رو کردگارش خورد رزق از قبال رتج و کارش
بسازد آدمی را هم صعوبات زعمق نفس میشوید رسوبات
تکبر میبرد آرد تواضع بکاهد هم تمایل بر تنازع
بسا درد و صعوبات است نعمت بسا تفریح و راحت گشت نقمت
مقرر کرد بر انسان خداوند بلا و رنج و وضع ناخوشایند
که بیرون آید از این قالب نفس بلایا جملگی او را دهد درس
هرآن فردی که سختی ها کشید است یقین دان برحقایق بس رسید است
بواقع ما همه مدیون رنجیم وگرنه خوب و بد هرگز نسنجیم
تقابل میکند هر علم با نفس ضعیفش میکند در بحث و هر درس
هرآن علمی کنارش دقتی هست برای رشد فکراین فرصتی هست
محیط زندگانی کرد ایجاب بیاندیشد بسنجد کس به هر باب
وجوه آگاهانه مجاهده با نفس
عمل کردن خلاف خواهش نفس کند احیا دل و مارا دهد درس
شود پشمی زخرس نفس کنده کند جان و روان را شاد و زنده
اگر پیوسته این گردد مراعات خلاف میل نفسانی و عادات:
شوی آزاد از قید منیت تر ا آید بصیرت با حمیت
دراین حالت عزیز کردگاری شوی عاری ز خوف وحزن و خواری
ره دیگر شهود میل نفس است نگه کردن بدون وهم و ترس است
اگر ناظر به میل نفس باشی دگر مفعول آن چندان نباشی
میابی از اساس آن پوچ وهیچ است به ظاهر گر ستر گ و پیچ پیچ است
اگر در طول عمر اجرا نمائی زچاه نفس خود بیشک درآئی
پس آنگه بنده پروردگاری شود حتمی برایت رستگاری
ره دیگر عبادات الهیست که اصل است و نیاز شرح آن نیست
اگر با معرفت اجرا شود آن به مقصد میرسد هر مومن آسان
اثرها میکند هر کار مشروع علیه نفس و باشد عمده موضوع
کلام دین خلاف شرک و کفر است که این از نفس برخیزید و خسر است
نماز و روزه و انفاق و جز آن برای نفس و اهواء است درمان
وگر اخلاق خوش گردد مراعات اثر در دل کند همچون اطاعات
مهم نکته و لیکن در میانست که در اخلاص وضع ما چه سان است
بد آموزی و لزوم خود آگاهی
از بد آموزی و از کسب بد است قید و زنجیر که بر پا و ید است
مشکل کلی آدم اینست مانع درک درست دین است
هر کسی هست رهین کسبش فارغ البال وغمین کسبش
راز این نکته نمیداند خام که گرفتار بود در این دام
مشکلاتی که همی بود مرا وان قیودی که مرا بود بلا
دین حق خواست که آن باز کند تخته های قفسم را شکند
شد گرفتار به بند و زنجیر بپذیرفت ز من آن تاثیر!
گشت همرنگ من و مانندم گشت محکمتر ازآن پابندم
پاسبان رفت که آرد سارق گشت زندانی دزد فاسق
این حکایت چه عجیب است ببین غل و زنجیر شود گه خود دین
دین نفسانی و حسی چو رود پس ره عقل بدل باز شود
دین حق می بردت سوی ورا دین حسی کندم پابرجا
کن دعائی که تو را فکرت دین رو به بالا ببرد نی پائین
ارزش معرفت علم بدان زانکه تاکید بکردند به آن
سرایت امراض دل
هان سرایت میکند آزار دل از دلی گردد به آن یک منتقل
میرود از مهتران برکهتران مهر و کین وخوف و امراض روان
مستعد کسب بد باشد بشر این برای او زیانست وخطر
هر که دارد خوی و اخلاقی چنان واگرفت از کودکی از دیگران
با سرشت ویژه او شد عجین پس بگردید آنچنان و آنچنین
گر معاشر نیک باشد یا که بد نیک و بد بر لوح کودک می نهد
کسب بد اغلب نیاید بر شهود خویش را در زیر صد پوشش نمود
در ضمیر ناخود آگه خفته است کس ندانسته ازآن آشفته است
برشهود آید اگر بیجان شود دفع شر آن کمی آسان شود
آن به پنهانی همیشه مسری است چون به پنهانی امیر و مجری است
بسته بر خوف است و امید و رجا ریشه آن محکم است و پابجا
گرچه ترسیدن مفید و لازمست از خطرها زین سبب آدم برست
کسب بد در حول ترس آید پدید ورنه لوح کسب بد ماند سفید
مستعد واگرفتن کودک است زانکه او نادان و قاصر بیشک است
پیشگیری از سرایت ممکنست در نظر گیرد هرآنکس مومن است
کسب خوب از جانب حق آیدت در میان کسب بد دریابدت
گفت قرآن کسب بد زنگار دل میشود پس این بدان در کار دل
جدال تجربه و عقل عالی
گفت احساس و تجربت گاهی حکمتی نیست در امور جهان
جز علل یا که جز تصادف نیست آنچه خوانند حکمت یزدان
عقل خندید وگفت حق داری با چنین بینش و چنین میزان
این امور از علل پدید آمد این علل آمد از کجا به میان؟
این امور وعلل بود یک چیز گر دو چیز آوری همی به بیان
تو یکی ظاهر از جهان بینی مابقی باشدت ولی پنهان
چون به دریا نظر کنی تنها رنگ آبی ببیند این چشمان
لیک درآن حیات و گوهرهاست که نبینی همی به سطح آن
دو شعوراست کان بود مطرح از ره حس و عقل در انسان
آنچه را حس ما نمیابد عقل یابد که باشدش رجحان
آنچه را عقل ما نمیابد چشم دل بیند از ره عرفان
حسی و عقلی است وعرفانی فهم و درک بشر بدون گمان
گر نباشی به عقل و برعرفان بنگری ناقص این محیط جهان
رو زعرفان متاب ای عالم ورنه بی پایه میشود ایمان
از نظرگاه حس اگر سنجند احمد و بوالحکم بود یکسان
لیک آثار این و آن بیند از ره عقل عالی و عرفان
آن یکی هست ابله و نادان دیگری ناظر خدا در جان
از تصادف نبود وحی خدا از تصادف نیامد این قرآن
هر که میخواند اینچنین ابیات با یقین به که داند و برهان
علم حسی و عفلی و غیبی هست بالقوه در هر آن
انسان بارور می شوند برنوبت وجه غیبی فزون کند ایمان
تجربت گشته در بشر اینها این حقایق همی یقین میدان
بتهای مهم
می ستاید" الهه" آن شاعر " قادره" می ستاید آن حاکم
" رازقه" می ستا ید اهل غنی " عالمه " می ستاید آن عالم
آن یکی "طائفه" ستایش کرد جمله اندر ستایشش جازم
که به پندارشان بود اینها جمله بر جامعه همی قائم
بت خود را عرب عیان می دید نیز بر ماست دیدنش لازم
تا توانی که بشکنی آنرا تا شوی از پرستشش نادم
بنگری گر به عالم معنا میتوان دید این بتان دائم
بت خود بنگر و بگو آنگاه
وحده لا اله الاالله
هر کس در نهان بقا جوید از بتان لاجرم مدد خواهد
بر الهه گهی نظر دارد از رخش راحت ابد خواهد
جوید از قادره امان خویش قدرتی در خورش همی خواهد
رازقه بهر سد جوع اوست مال و ثروت بدون حد خواهد
خواهد از عالمه بگیرد علم آنچه از طایفه رسد خواهد
نسزد آدمی به غفلت محض این چنین حال تا ابد خواهد
پس بگو هرزمان شدی آگاه
وحده لا اله الا الله
نفس گوید همی به هر ساعت بربتانی چنین عنایت کن
نه فقط خود بدان چنین معنی بلکه بردیگران حکایت کن
هر که او کرد اطاعت از بتها واعظا کمترش نکایت کن
بلکه بشنو پیام این ابیات دیگران را به آن هدایت کن
معترف باش و اعتراف بگیر هر کجا این مهم رعایت کن
من منزه کسی نمی بینم نکته را مطرح از بدایت کن
گوید آن کس که آید اندر راه
وحده لا اله الا الله
پنج چیز که بت فکری ممکنست بشود دراینجا آمده با تسامح در انتخاب لغت
سر گردانی و ثبات
برتری از دیگری یا کمتری ای بسا این حال در خود بنگری
گه مهم دانی کسانی را بسی گه حقیر انگاری آن دیگر کسی
تابع آنی و متبوع دگر بر یکی رغبت کنی ازآن حذر
گفته ای را از یکی باور کنی حرف آن دیگر ز گوشت در کنی
میشوی جذب یکی با یک نظر یا شوی دفع و ازو جوئی مفر
تا نباشد ضابطه در رابطه تا نباشد عقل و بینش ضابطه
همچو گوی و مهره ای در جامعه وین بواقع هست ما را ضایعه
قایقی بر روی بحر بیکران نیستی از موج دریا در امان
چون نیاشد موج شادی میکنی بر دماغ خویش بادی میکنی
چونکه موج آید مغیر میشوی از تکان هایش مکدر میشوی
ذی حیات خشکی استی هوشدار قایق خود را بسوی ساحل آر
از نظام عقل و ایمان زنده ای نفس سرکش را ولیکن بنده ای
هر زمان بینی وجودت از خداست در ثباتی میروی بر راه راست
دروس مدارس
در مدارس چونکه وابینی بسا تکیه باشد بر علوم کم بها
ارزش علم ار بخواهی وارسی ربط آن با زندگی آور بجا
آنچنان علمی که ربطش اندک است خوانده گردد بیش و کم در هر کجا
علم مثمر در جهان باشد زیاد برچنین علمی توجه شد روا
علم نفس و خود شناسی و کمال از چه کم باشد به آنها اعتنا
ربط آن با زندگی باشد زیاد مانده دور از ذهن و از میدان جدا
آنچنان علمی که ما را واجب است علم نفس آدمی باشد الا
پس مهم را از اهم باید شناخت تا دهی در خود به این و آن بها
کار انسان سازی اگر باشد هدف هرکسی یابنده باشد نکته را
چونکه تعلیمات ما اسلامی است نکته برخوان زین کلام نارسا
دوری ازمرجع هستی
هستم و از مرجع هستی بدور غرق احساساتم و افکار کور
چون کنی درظلمت و جهلی چنین ای تو بی یاور گرفتار شرور
ای بریده از اساس و اصل خود تا بکی دوری و در دوری صبور
این خیال و اشتغال و فکر تار ره ندارد بر فلاح و سوی نور
عمر ما در غربت وهجران گذشت در فجور و درفتور و در غرور
من کجا از آن خویشم ای عجب شرک و کفران در دلم دارد خطور
مالک خود بودنم باشد گناه هر گنه ازاین ممر دارد مرور
اختیار و مالکیت شد دو چیز این دو را مخلوط کردی ای کفور
آنکه خود را مالک خود بنگرد خود شود مملوک صاحب قدر و زور
جز امانت نیست از سر تا به پا از چه ای غافل ز خویش و هم جسور
خود خدا دیدیم ومالک ای عجب لاجرم صدها خطا آمد ظهور
متهم تنها مدان فرعون را خود ندا دادی انا الله لا شعور
خویش و اهواء از چه میدانی خدا 1 این گناه است و غرور است و فتور
این حضورم درجهان کار خداست کی کجا من خودبخود دارم حضور
ای که در اینجا ظهورم داده ای پس عنایت کن میاندازم بدور
1- اشاره به آیه:افرایت الذی اتخذ الهه هواه
دلیل رسالت نبی مکرم
دلیل رسالت چه حاجت مرا دلیل رسالت بود سیره اش
ضروری بود گر دلیل و قیاس بسا اهل آنست بیگانه اش
چه حاجت مدلل کنی آفتاب عیانست در پیش بیننده اش
طبیبی شفا میدهد درد را همین بس که خوانیم فرزانه اش
یکی تشنه نوشید آب روان یقین کرد بر منشا و چشمه اش
نشان داد راه درست و ترا ز گمراهی آورد بر خانه اش
کجا بیدلان را خبر میرسد که چونست گفتار پر مایه اش
چه آرم به مردم دلیل و قیاس نشستند مردم چو در سایه اش
ایضا
چه حاجت است دلیل آوری به بعثت او " گواه عاشق صادق در آستین باشد "
کمال و سیره او حاکی از رسالت گشت ادله ای که شهودی و راستین باشد
ایضا
انبیا تابع یک تن نشدند این دلالت به رسالت کافیست
تکیه بر خلق ندارند همی که توکل به خداشان وافی است
تحلیل عشق ازدیدگاه علم ، فقه، عرفان و خودآگاهی
گفتم آن دلبر زمینی را خوش تجلی کنی به پیش نظر
دل و دیده شود بسی مسحور عاشقانه چو بیند این پیکر
عسل از کام تو فرو ریزد برو اندام تو بور مرمر
بپرستد ترا اگر عاشق نه که ننگ آیدش بود مفخر
هستی عاشق است بسته بتو در خیالات خویش و در باور
بس کنم وصف تو که گر گویم هر چه از آن نباشدش آخر
پرسشی باشدم ز دانایان از چنین جذبه شگفت آور
اذن اگر میدهی روم پرسم که ولیم توئی و هم رهبر
گفت حیران ز هر که خواهی پرس تا شوم بر جوابشان داور
اذن او آمد و برفت اهمال
سوی عالم شدم برای سئوال
عالم تجربی به من گفتا پس هر پرده ای مجو اسرار
از غریزه است عشق و هر جذبه در خرافه چرا بری افکار
محتوای غزل سرائیها پوچ باشد چو وارسی هشدار
میل جنسی اگر نشد اقناع به تبع آورد چنین آثار
باورم شد کلام دانشمند بگرفت او توانم از انکار
از کلامش دماغ من خشکید که چه عشق است خوار و بی مقدار
گه بود تجربه موید آن هم مصادیق آن بود بسیار
پیش دلبر شدم بگفتم، گفت: غمزه اش سادگی فرو بگذار
سخنانش و گر درست بود نارسا گفته است و ناهنجار
بر فقیهی شدم برای سئوال
تا چه دارد خبر ازین احوال
گفتمش راز عشق را آسان عالم اینگونه میکند عنوان
داد پاسخ که آیه حق است شور و عشق و علایق انسان
باید آن را مهار کرد به عقل نرود تا مگر طریق زیان
آدمی را نیاز نفسانی است با خدا نیز دارد او پیمان
احتیاجات عالی و دانی پس در او بنگری عیان و نهان
عشق او گه بود به راه خدا میرود گه طریقه شیطان
برحذر باش از هوای نفس پیروی کن ز شیوه قرآن
پیش دلبر شدم که گویم باز جلوه اش برد جمله بر نسیان!
نزد عارف شدم برای سئوال
تا نمانم به حال استیصال
گفتمش از فقیه و از عالم گوی سبقت ربوده آن دلبر
گفت با شور و حال عرفانی عشق حق است و عامل پیوند
حق چنین است پس به حق بنگر گر زدانش دلت نگیرد پند
هرکسی اصل خویش میجوید تا بیابد ازآن شود خورسند
دلبرت را الهه میدانی لاجرم گشته ای براو پابند
آدمی زاده شد ازین سمبل همگانند بهراو فرزند
اوبود سمبلی ز مادرها مادرانی که چون توئی زایند
یک زمان محو مادرت بودی شده دلبر ترا بهین مانند
محو دلبر چرا چنین ماندی شو چو آنها که در خدا محوند
چشم دل باز کن ز نو بنگر فکر خود را مریز درآوند
نزد دلبرشدم که گویم حال
هم کند داوری براین اقوال
گفت اگر بگذری تو ازعشقم لاجرم بهر من بود مشکل
گفتمت رو بنزد دانایان وین نگفتم شوی زمن غافل
گفتمش اعتراف من اینست که زحق غافلم بتو مایل
گرتوجه کنم بدرگه یار بین ما او نمیشود حایل
زانکه از یار عالیه باشد حسد و تنگی نظر زائل
با حیا دلبرم چنین گفتا که برو سوی دلبر کامل
من میایم همی به همراهت که به توحید حق شوم قائل
بستگی میرود بماند عشق سیر اگر باشدم ازین منزل
عشق ماسافل است و گه عالی این به حق است وآن یکی باطل
بت من برشکست و سالم ماند پس بخود آمدم چو یک عاقل
باز گشتم بخود برای سئوال
برحقیقت مگر کنم اقبال
ناگه از فطرتم ندا برخاست خویش را این میان مبر از یاد
ای که عمری بفکر شیرینی ای تو در سیر زندگی فرهاد
ماجرا در وجود خود بنگر پس نگه کن به سایر افراد
کس شناسای جان کس نشود غیر آنکس که خود
باو جان داد آدمی را تعلق مبدا بر رخ دلبر و جهان افتاد
عشق معشوقه آورد در سر میل رجعت بآنکه او را زاد
سمبلی بنگرد شکیل و جمیل زانکه پروردش و پناهش داد
چیست نقش غریزه جنسی چالشی میکند همی ایجاد
هر گرایش ز راه حس باشد در ره شرک آید و الحاد
گر گرایش بود ز عقل سلیم ره بحق میزند ز شرک آزاد
باز گشتم بحق برای سئوال
رفتم از خویش و شد زبانم لال
قبل از سال80 گفته شده
تفاوت صبر و سازش
صبر و سازش را به یک معنی نگیر فرق آنها را بداند هر خبیر
در بلایا صبرآن باشد که کس حلم ورزد هم بگیرد پند و درس
خود نبازد دور ماند از فریب خود بسازد بر خدا گردد قریب
حال سازش با بلا راند زجان داند آنکه این بود یک امتحان
سا زش آن باشد که دل بندی به درد واگذاری کوشش و رستن ز بند
فکر تسکین غافل از دفع بلا چونکه باشی بیگمان باشد خطا
چاره سرما کنی فصل شتا از ره علم از بلا گردی رها
نا ملایم زا شناسائی کنی عاقلانه پس شکیبائی کنی
هان بلا را حق مدان ای با خرد زانکه فکر دفع آنرا میبرد
گر بلا از کید اهریمن بود اهل جنت از بلا ایمن بود
منتظر شو بهر دفع هر بلا انتظار ما صبوری شد الا
بربلای نفس خود اندیشه کن شیو ه ای از بهر دفعش پیشه کن
دانائی و رهائی
آنچه درمان کند این درد ترا و انچه از تو بکند دفع بلا
عقل وادراک و بصیرت باشد اگر آن وارد سیرت باشد
فهم قرآن که درآنست شفا از بصیرت شود و عقل و دها
اینکه گویند که آگاه سران رنجشان بیش بود از دگران
این بود از اثر بیداری آن دگر هست به ناهشیاری
آنکه خواب است و عزیزش مرده هان مگو گوی سعادت برده
آن فراغت که دهد عقل و دها وآن فارغت که دهد خواب و عمی
متفاوت بود از اصل و بتا مشتبه کردن آن نیست روا
رنجیدن و نرنجیدن
شیطنت های کسان گر نگری نکند در دل و جانت اثری
رنجش ما بود از نا دیدن خارج از درک بخود چرخیدن
هر توهم چو ز میدان برود خرد وعقل به میدان برود
هان که برخورد نکو عافیت است در خردمند چنین خاصیت است
غم و رنجیدگی از احساس است یا بگو وسوسه خناس است
دین علیه نفس است
برمعنی دین نمیرسد کس بردانش ودرس اگر کند بس
هر حکم بزرگ و کوچک کیش معنای جهاد آورد پیش
در ضمن کلام حق بیابی منظور جهاد گرنه خوابی
گوید به مثل نمیبری خیر در بخشش مال خویش برغیر
جز آنکه هرآنچه دوست داری انفاق کنی و واگذاری
اینکار علیه میل نفس است ازبهر جهاد نفس درس است
گوید که رها کن این جهان را هان ساده مگیر این بیان را
این کار خطیر و بس عظیم است وین شرط رهائی از جحیم است
چون کندن کوه باشد اینکار این حکم عظیم در نظر دار
ما غافل و حق محیط بر ما از حکمت او رسد بلایا
هان حادثه سازد آدمی را هرچند بدل نهد غمی را
این حادثه ها پیمبرانند تا خلق بسوی حق کشانند
درامر نماز لازم آید تا پشت کنی به آنچه باید
هر گونه عبادتی بباید برنفس همی اثر نماید
با دانش و با جهاد و با کار آخر شود آدمی سبکبار
عیب خود دردیگران دیدن
آنکه عیب کس میآرد بر زبان ای بسا عیب خودش باشد همان
آنکه تهمت میزند بر دیگری عیب خود بیند بسا در دیگری
گاه پندارد فلان کس را حقیر زانکه خود باشد حقیر اندر
ضمیر عیب خود در دیگران دیدن بسی رایج است و لازم آید وارسی
آن دگر مانند یک آئینه است خوش بود آن کس که خود را دیده است
شخص نادان بشکند آئینه را پاس دارد عیب خویش و کینه را
ظالمان آئینه ها بشکسته اند در خیال و عیب خود پرورده اند
هرکه خودرا بشکند دانا شود آینه گر بشکند کانا شود
خود شکستن دردها ریزد بجان در نهایت چاره ای جز آن مدان
حسن خود در دیگران بیند بشر ای بسا وز خود بماند بی خبر
بی جهت محسن شناسد دیگری بنگرد دراو کمال و برتری
پس خود آگاهی در اینجا لازمست در خودآگاهی دل ما حازم است
وصف خود در دیگران یابد همی گر به خود عارف نباشد آدمی
اینچنین دنیا بود جای فریب پس خدا باشد به حال ما حسیب
حاکمیت خوب وبد
جامعه دارد حکومت هر کجا جمع بی حاکم نماند پابجا
رسم حاکم گسترش دارد بسی دائما پیش نظر آید همی
فرق باشد گر پیمبر حاکم است یا ابو جهلی که گول و ظالم است
شد نگاه مردمان بر برتران بشنوند از برتران با گوش جان
پس می آموزند حال حاکمان ظالمان باشند اگر یا عادلان
آدمی شد پیرو برتر ز خود کار تقدیر از ازل اینگونه شد
در کنار تیره دل تیره دلیم پیش عاقل روشنیم و عاقلیم
مرد حق چون گشت حاکم بر قلوب خوبی افزون میکند کاهد عیوب
لیک کمتر حاکمی اینگونه است که به نفس خود مسلط گشته است
لیکن آنهائی که قدری بهترند خوش بود گر مطرحند و سرورند
آدم کامل درین دنیا مجو تو ز اندک بهتران کن گفتگو
هر زمان باید بخواهیم از خدا صالحان باشند کاره هر کجا
ظالم و مفسد همی کاره مباد ور کفایت باشدش آرد فساد
لیک اهل زور و ظلم و جاهلان غالبا حاکم شوند اندر جهان
اهل حق و اهل باطل را توان با سهولت یافت بین مردمان
اهل حق را قدرتی بخش ای خدا تا که باطل کم شود در هر کجا
هر صلاح و هر فساد این زمان ریشه ها دارد بتاریخ جهان
در دل تاریک تاریخ جهان خط و آثار سفیدی شر عیان
هم چنان که در میان تیره سنگ رشته و رگها بود شفاف رنگ
این سفیدیها رسد تا عصر ما عاملی گردد بسا بر فجر ما
منشا این رشته و خط سفید از زمان انبیا آمد پدید
انقلاب بی نظیر عصر ما ریشه دارد در زمان و قرنها
میرسد تا عهد پیغمبر بدان هر امام و عهد کل مرسلین
روشنی تابد ازآن بر تیرگی چشم ملتها شده در خیرگی
ور ببینی نقص و کمبودی در آن این ز بنیاد و ز اصل آن مدان
تیرگیهای جهان آید جلو تا مگر زائل کند این نور نو
تیره دل آید که نور اطفا کند خویشتن را لاجرم افشا کند
قدرت ایزد شگفت آور ببین تیره دل آید چو بر نوری چنین
هرکه خواهد نور حق اطفا کند گو" متم نوره" اصغا کند
دزدی آمد وارد یک خانه شد فکر سرقت کرده اش بیخود
ز خود تیرگیهای شبش رخصت بداد تیرگیهای دلش جرات بداد
دید در خانه چراغی روشن است گفت با خود باید از نورش برست
شد جلو تا آنکه خاموشش کند تا که اندر تیرگیها ره زند
قامتش ناگه نمایان شد به آن اهل خانه شد خبر هم پاسبان
قبل از این قدرت حقیقت مینمود در جوامع در هر آن گفت و شنود
پس شد استکبار در زیر سئوال هم جهانی شدچنین فکر روال
زانکه قرآن این در معنی بسفت " لا یحب" بر اهل استکبار گفت
اسوه جوانان کیانند؟
الا ای جوان و الا نوجوان چه کس باشدت در نظر قهرمان
هرآتکس که پشتش نیاید به خاک ز دشمن نباشد ورا هیچ باک
قوی باشد و قائم و بی شکست نگردد به زور کسی زیر دست
چنین کس به نزدیک تو اسوه است چنین اقتضائی ترا رفته است
پسندم چنین فکرت و اعتقاد ولیکن مبر نکته ای را ز یاد
که هر کس که باشد سترگ و قوی ازو برتری هم بیابی همی
هر آن قهرمان و هر آن پهلوان سرانجام روزی شود ناتوان
به جز آنکه باشد براه خدا که در اوست نیروی بی انتها
در او نیست احساس ضعف و شکست که الله او را کس است و بس است
حوادث نگرداند او را حقیر موفق شود او بکار خطیر
شود قهرمانی که مقبول ماست که این قهرمانست بر راه راست
مثالی بیارم در اینجا ترا که باشد برایت همی آشنا
برفت از جهان رهبر انقلاب که می بود محبوب هر شیخ و شاب
ولیکن شکوهش بود در جهان فزاینده و پابجا همچنان
برفت و بصیرت به مردم بماند که او سرمه بر چشم مردم چکاند
چنین است احوال آن قهرمان که کوشید در راه حق بی امان
برفت از جهان و نشد ناتوان توانا تر او گشته در این زمان
جوانا نگه کن بزرگی به چیست ؟ بزرگی به خودخواهی و زور نیست
هر آنکس نظر بر بزرگان کند کم و بیش خود را چو آنان کند
بزرگی به بینائی است و خرد جوانا بزرگی ترا میسزد سزد
هر جوانی توانا بود توانا بود هر که دانا بود
بزرگند آتها که اهل حقند که از غیر ایشان برآید گزند
به آن انبیا بنگر و اولیا که بودند بیدار و حق آشنا
ببین عارف و معرفت دوست را که فکرش ز پستی رود بر ورا
ولی باید ایشان شناسی درست نه از راه تبلیغ و گفتار سست
ایضا
گرایش به قدرت کند هر جوان که باشد گرایش نیاز روان
به کانون قدرت نظر میکند هم از ناتوانان حذر میکند
الا نوع قدرت یکی نکته است که سوی کدامین همی رفته است
که نوعش گهی فاسد و کاذب است گهی سالم و حق بر آن جانب است
چو بر قدرت سالمی رو کند به این وجه شایسته پس خو کند
اگر بر ستم پیشه آرد نظر همان شیوه در او نماید اثر
هدایت در اینجا ضروری بود نشاید در این ره قصوری بود
شجاعت جدا باشد از قلدری نشاید به قلدر دهد برتری
که برتر ز حیوان بود هر بشر به اندیشه و عقل و هوش و هنر
بود هر گرایش در انسان الا ز میل گرایش بسوی خدا
ولیکن گرایش دو وجهی بود ز فطرت چو خیزد الهی بود
گرایش به غیر حق از نفس ماست که مبنای صد آفت است و بلاست
ببندد ره فطرت آدمی بسوی خدا و حقیقت همی
به حق هرکسی باید آرد پناه نیفتید همی از گرایش به چاه
درباره علی علیه السلام
در میان مدح و او صاف علی مانده پنهان قدر او پیش نظر
عاجزم از درک احوال علی میکنم اینجا توجه بر خبر
گوشه عزلت گزید او سالها نکته بر میدارم از این رهگذر
ناحقان را خوش نیاید مرد حق لاجرم باشند از او برحذر
گر نبودی مرد حق مولا علی او نمیشد طرد و از میدان بدر
غصب حقش گوید او بودی محق جالب است این نکته از خاطر مبر
از علی آ مد پیامی بهر ما کان بسی با ارزش است و معتبر
حاکمی چون حاکم شام آن زمان گرنه بر حق آید اینک در نظر
یا بود محکوم امثال یزید بوده از راه حقیقت او بدر
هیچ دانی از کجا دانسته ای از قیاسی با علی بود و پسر
گر نبودند این دو کی واضح شدی نقش کی میشد به تاریخ بشر
گشت افشا در کنار نور او عیب بس حاکم نگه کن با بصر
بر کلامش بنگر و حالش بخوان تا که عبرت گیری از مرد ابر
کیست آیا این علی که دشمنش میکند وصفش چنین با کر و فر
دشمنش گفتا که جمله مردمان همچو خاکند و علی مانند زر (۱)
پی نوشت:۱- علی الدر والذهب المصفا وباق التاس کلهم تراب
نجوای قرآن با ما
در خفا گوید همی قرآن ترا حرف حقم از اباطیلم جدا
رغبت و شوقی بیاور بی ریا تا شفا بخشم همه درد ترا
خود گواه صدق خود باشم ولی از تو میخواهم گواهی را همی
فاش فهمانم ترا. کی آفرید فاش میگویم که این بایست دید
فاش می بینی فریب این جهان باشد آن طوری که آمد در بیان
فاش می بینی که چرخ روزگار بیهده هر گز نگردد در مدار
فاش می بینی که غره گشته ای در پی اهواء دل سر گشته ای
فاش می بینی ستایش میکنی غیر او را یا که کرنش میکنی
فاش می بینی سقوط است این سقوط فاش می گردد ترا حال هبوط
فاش می بینی که داری احتیاج پس ترا با من نبایستی لجاج
فاش می فهمی همی بی گفتگو " کل شیئ هالک الا وجهه"
فاش می بینی صداقت باشدم سویتان از بهر امداد آمدم
زینتم گرچه برای خانه ها اعتنا باید شما را اعتنا
آمدم مونس شوم با زنده ها نی ز قبرستانم و از مرده ها
مرده زنده کی شود با خواندنم آمدم دلهایتان احیا کنم
این همه آیه مرا بود از نخست آیه ای را تو به فهم آور درست
آیه هائی که بود دلخواه تو جستجو کن تا نماید راه تو
راه و رسمم را به فهم آور کز آن صد فضیلت آیدت در قلب و جان
گرایش و یافتن راه
آدمی دارد گرایش سوی غیر تا مدد گیرد از و در کار سیر
ایده ها می گیرد از این و از آن سوی اهدافی شتابد بی امان
میخورد غوطه به بحر جامعه گه نصیب آید ورا گه ضایعه
او بزرگان را بداند معتبر تا که را گیرد بزرگ اندر نظر
سوی قدرت هم گرایش باشدش تا که قدرت بر چه معنی آیدش
این مشخص میکند راه ورا سوی پائین میرود یا بر و فرا
بر ستمکارن نماید اعتنا یا به اهل معرفت آرد وفا
در پناه قدرتی رفتن بدان حاصل ترس است و پندار امان
هم پناهنده به آن برتر ز خویش باشد از ترسی که میبودش ز پیش
ریشه های بس گرایشها همی خوف و بیم است ار کند کس وارسی
هرکسی برحق گرایش باشدش از ره فطرت دگر حال آیدش
وصف دیگر دارد و شکل دگر این و آن یکسان نیاید در نظر
اغلب مردم به تقلید و نگاه سوی گمراهی روند و سوی راه
هرکسی از دیگری گیرد اثر ور اقل از جمله باشد یا ابر
هادیان گر خود هدایت می شوند توده ها هم راه ایشان می روند
هادی ار دارد مقام و پایه ای پیروش گردند بی شک عده ای
مبتکر پس لازمست و پیشرو کز میان کهنه آرد حرف نو
ورنه در تقلید و سنت غوطه ور میشوند این خلق و از حق بی خبر
اسوه مردان حق پیغمبر است سنت و عادات مردم را شکست
حرف نو باشد کلام مبتکر آرد از انبار جنس محتکر
نو ز تکرار و مرور سالها در نظر کهنه شود یا کم بها
باید از زیر غبار آید برون تا که بینند ارزش آن را فزون
هادی آن باشد که دارد ابتکار میکند از کهنه نو را آشکار
خودسازی مربی
در طریق تربیت باید چه کرد ؟ عیب خود دیدن بود گامی بلند
گرمربی بنگرد برعیب خویش پس تعادل آورد در کار خویش
پس نیاز کودکان را بنگرد تا به رفع و پاسخ آن پی برد
با تعادل از طریق عاقلی نی ز وسواس و طریق جاهلی
باشد اندر ارتباط مستمر با وی و ازحال او گیرد خبر
چونک کودک را گرایش سوی اوست پس مربی عمده پاسخگوی اوست
برمربی لازم آید باخرد معتدل در کار ورفتارش شود
نه براند نه بسی جذبش کند کز تعادل مرورا سلبش کند
باز بگذارد ره حق پیش او جانشین رب نگردد خویش او
جانشین رب شدن دارد وقوع نابخود در هر کجا دارد شیوع
هرکه مادر یا مربی میشود خوش بود داند ویا این بشنود
شرح این معنی دراز است و زیاد مختصر گفتم مگر ماند به یاد
گوهر و خزف در دین
یکی داشت در دست خود گوهری خزف بود در دست آن دیگری
دل آزرده صاحب خزف مانده بود که قدر گهر بس فزاینده بود
خزف را طلاکاری و رنگ کرد گهر را بیآلود و پر زنگ کرد
سپس از خزف مدح و تمجید کرد زگوهر بدی گفت و تنقید کرد
یکی سر نوشتی به فرهنگ دین همی بوده این نکته را باز بین
چوگوهر ززنگار باشد بری براید ازآن ارزش و برتری
ولیکن نگه کن که در قرنها به این گوهر ناب آمد چها
همه نقش آن قاسطین را نگر همی نقش آن مارقین را نگر
همی ناکثین را چه رفتار بود به آلودن دین چه اصرار بود
ببین پادشاهان چها کرده اند ببین معنی دین کجا برده اند
بد آموزی جمله آنها رسید به ما و بسا عقل ما هم پرید
خزفهای غربی که خوشرنگ بود گرفت آن نظررا که بس تنگ بود
گهررا ندیدند بس مردمان که زنگار میبود اطراف آن
گهی گوشه ی گوهر تابناک درخشان شد وگشت ازآن لوث پاک
جهان را تکان میدهد اصل دین مسلم شود درنظر حق دین
مبادا خزف را ببینی گهر گهر را خزف آوری در نظر
شکستن قالب فکر
اگر قالب فکر خود بشکنیم توانیم از دین حق دم زنیم
که پیغمبران بت شکن بوده اند ازینکار درسی به ما داده اند
معانی درین قالب فکر تنگ نمیگنجد وهست اسباب ننگ
تو همرنگ دین شو نه آن رنگ کن توبا زنگ و نیرنگ خود جنگ کن
هدایت کند دین ترا نی تو آن هدایت مکن آن سوی خاکدان
بگو گر قضاوت کنی در سخن که اینست گفتار و پندار من
نه اینست اسرار و مبنای دین که آنست در ساحت برترین
ولی ترسمت رنگ آری برآن نه رنگ خودت را بشوئی درآن
مگر آیدت انقلاب درون کند رنگ وننگ از وجودت برون
که باید بخواهیم با صد دعا عنایت کند حق پذیرد زما
که قرآن بفرمود بر مومنون مپندار هرگز که" لایفتنون"1
1- اشاره به آیه قرانی است که آیامردم گمان کردند اگر ادعای ایمان کردند آزمایش نمیشوید
ریشه یابی پرستش دون الله
هرکسی را دین وکیشی در سر است گر بود مومن ویا گر کافر است
طبق قرآن کافران را دین بود قوم کافر گرچه نا حق بین بود
شد بنای دین هر کس از نیاز دین حق ونابحق زان گشته ساز
هر نیازی باعث دین میشود بهر فرد وجمع آئین میشود
زانکه این نکته بسی باشد مهم آورم از بهر آن شرحی متم
یک نیاز آدمی شد اقتصاد آن شود گاهی اساس اعتقاد
هر نیاز دیگری معطوف آن گردد و آید همه در طوف آن
هستی ما میشود مدیون آن درکنارمال گیرد دل امان
اقتصاد ودین ثروت دین ما گردد اندر چشم کوته بین ما
یک نیاز دیگری وابستگی برجماعت باشد و شایستگی
میل جاه و منزلت آرد به پیش تا بجائی که شود آئین وکیش
هر نیاز دیگری جوید دراین تاکه با آرامشی گردد قرین
میستاید قدرت افراد وفرد قدرتی جزآن دلش باور نکرد
یک نیاز دیگری باشد مکان تا زید در آن بماند در امان
سرزمین ومیهن و قوم وجزآن ای بسا معبود گردد در نهان
علم باشد آن نیاز دیگری ارزشش سهل است باور آوری
دانش و صنعت بسا معبود شد علم و اسبابش فقط مقصود شد
در اروپا اینچنین شد یکزمان شد خدا علم و ترقیهای آن!
یک نیاز دیگر ما مکتب است گه مثال جا نشینی بر رب است
گاه دینی گاه غیر دینی است جاذب افراد با آسانی است
هست دهها "ایسم" در دنیا کنون که محقق داندش چند است وچون
هرکسی برمکتبی وابسته است جانشین رب خود آن کرده است
این زمان دوران داغ مکتب است هرکه بینی تابع یک مشرب است
هم سکولارند و لائیک ای بسا هم مکاتب هست توحیدی بسا
دین حق ودیدن نیاز اصلی
این عوامل گونه گونند و زیاد معنی شرک و شریک از آن بزاد
سمبلی زین جملگی سازیم اگر دیدنی بتخانه آید در نظر
یازب ار مسحور بتها مانده ایم در قیود نفس خود در مانده ایم
این سخن ها محو این بتها مباد در چنین معنی برس یارب به یاد
دین ما گر غیر دین حق بود ریشه های فکرت ما لق بود
عاقبت برچا نماند ریشه ها آن تصورها همه گردد فنا
میرسد مرگ و رسد بیچارگی این عوامل کی ببخشد زندگی
گردش خورشید وارض وآسمان نکته ای را میکند برما بیان
که همه در حال تغییریم وسیر مقصد این سیر عالی گشت و خیر
هر کسی را یک نیاز عمده است کان مهم و اصلی است و زبده است
این نیاز عمده میباشد بقا وین بقا باشد فقط دست خدا
این نیازی واحد است وبی قرین احتیاج عمده کس شد همین
هرکسی مانده است محتاج بقا هستیش لکن نمیگیرد فنا
گر به فهم آرد بقای خویشرا از شریکان و بتان گردد رها
گر سر نخ آید اینگونه بدست فاش میگردد چه میباید پرست
مشکل آمد فهم این راز بقا تا شویم از جمله بتها رها
لاجرم سر گشته ودر مانده ایم که نیاز فرعی اصلی دیده ایم
عالم وزاهد بسا سرگشته است این سر نخرا نمآرد بدست
احتیاج اصلی ما شد به او زین سبب تاکید باشد آمنوا
احتیاج ما گرایش سوی اوست که حیات جملگی از کوی اوست
گر بجا آریم اصل احتیاج شیر نفس ما شود روبه مزاج
دین حق و دین نا حق باهمند هردو اندر قلب ما بیش و کمند
گو مزاج شخص کافر چون بود دین ناحق از حقش افزون بود
مومنان را دین حق غالب بود کفرشان بر نسبتش سالب بود
هرکسی تنها فتاده در جهان ناشتاس آمد به جمع مردمان
از چنین تنهائی خود غافل است دل به هرچه بسته آخرفاصل است
کردگار لایزال اورا شناخت زانکه غیر از او کسی اورا نساخت
برنیاز اصل اگر واقف شود بر وجود رب خود عارف شود
دین و عرفان جدا نیست
دین وعرفان را مکن ازهم جدا فهم دین آید زعرفان مرترا
صدر اسلام ایندو باهم بوده اند فهم دین از راه عرفان کرده اند
نام عرفان آن زمان مطرح نبود مشکلی بر بعض گشته وانمود
قول ورفتار پیمبر یا علی صدق گفته مینمایاند همی
گفت پیغمبر بسی از فضل علم وآن دل آگاهی بود ای اهل سلم
بینش است و فهم و درک و معرفت مومن وعارف چنین دارد صفت
هان علی گوید خدارا دیده است درهرآن چیزی که چشمش دیده است
این همانا بینش عرفانی است که به اوج است و همی ایمانی است
طبق قرآن هرکه شد ربش خدا میشود از خوف و حزن دل رها
نهضت اسلام بعداز مدتی از وقایع آمد آنرا فترتی
چون امام بر حقی حاکم نبود معنی اسلام آمد بر رکود
معرفت بر دین ره دیگر گرفت وضع شاهی دین حق را برگرفت
عارف و زاهد شدند ازهم جدا این جدائی کی کجا باشد روا
در کسانی زهد وعرفان جمع شد بعدازآن وبهر مردم شمع شد
زهد و عرفان هردو باشد همقرین هردو ملزومند اندر راه دین
زنده حالی وبصیرت هان بود حال عرفان وهم از قرآن بود
فهم توحید خدا با آگهی میگشاید سوی دین حق رهی
اینهمه بینی به تکرارزیاد در کتاب حق وبایستش بیاد
سوء تفاهم در تفاوت زن ومرد
گفته اند از تفاوت زن ومرد دقتی اندرآن بباید کرد
نظری دارد اهل استکبا ر باشدش جای بحث و هم انکار
زن ضعیف و قوی بداند مرد وز طبیعت دلائلی آورد
قامت ظاهری کند تائید نظری را که باشدش تردید
زور ونیروی مرد اگر برتر باشداززن مگو که شد سرتر
قدرت و قد و ظاهر وحرکات خود نباشد نشانه برکات
ضعف و قوت به ظاهر کس نیست شکل ظاهر به برتری بس نیست
طرح این گفته از ره جهل است قول مستکبران بی فضل است
قدرت مرداگر عیان باشد زان زن نسبتا نهان باشد
هم نفوذ زنان زیادتراست در جوامع ولی نه درنظراست
قدرت زن به صورتی دیگر مطرح است این سزد کنی باور
تابجائی که گه رسد به نظر او مساوی بود ویا برتر
چون به ظاهر ضعیف آمد زن غربیان نیز گفته اند سخن
طرح و تصمیم درمیان آمد رحم مردان به زن ازآن آمد
معنی رحم خواری زنهاست این بسی نادرست ونا زیباست
نام او برده گشت قبل از مرد باور آمد که کمتراست از مرد
وانکه زن را ضعیفه یاد نمود دشمنان را زخویش شادنمود
عدل و انصاف هر کجا باشد حق زن لاجرم بجا باشد
هرکجا هست رسم استکبار کمتر از مرد زن رود بشمار
قلدری هرکجا که منزلت است بهر زنها نه جای معدلت است
از ره سنجش این بدست آید گر کسی رد کند نمی شاید
گر بگوید کسی که درقرآن قدر زن کمتراست از مردان
گفته شد" الرجال قوامون " این نشد هم نشان برتر ودون
از ضرورت کسی که فرمان داد برتری را براو نباید داد
ای بسا آنکه میدهد فرمان از جهاتی است کمتراست از دگران
صفت ویژه ای چوکس دارد کاملش برتری نمیآرد
پاسبانی گهی دهد فرمان به پزشک وبرزگ شهرو جز آن
خانواده نهاد حساسی است لازمش جز مدیر ورهبر نیست
رهبری را به مرد اگر دادند نه که بر برتری نظر دادند
ارزش مرد وزن به نزد خدا تاچه باشد مهم بو د اینجا
مرداگر کاره نیست درخانه عاطل وباطلست وآواره
مهرو دلبستگی ازئ برود زن تمایل به او نشان ندهد
حافظ مهر و ذوق وعاطفه اش مرد باشد به حکم فائقه اش
اختیاری به او عطا کردند هم نسب را به نامش آوردند
تاکه احساس بستگی آید انسجامی بیاید وپاید
ورنه انسان شود چو جانوران بچه ها دور مانده از پدران
شد نشان تکامل موجود گر پدر شد موظف مولود
حکم نافع چنین بود اما بس موارد که هست استثنا
مرد اگر کج رود چه باید کرد پس دگر گونه رسم باید کرد
ارث زن گرچه نصف مردان شد پس غذاشان نه نصف ایشان شد
خرجی خانه بوده چون بامرد طبق آن اقتضا چنین آورد
کمتری بهر زن مبین اینجا کن زبرداشتهای بد پروا
در تفاوت بگو تو درواقع آنچنانی که حق نشد ضایع
از جهاتی صفات مرد ان به وز جهاتی زنان از یشان به
از نظر گاه عقل مردان به از نظر گاه مهر زن دان به
کن قیاس و تفاوت بسیار باز اگر هست جای خودبگذار
زن ومردند پس مکمل هم هی نگو این فزون و آنیک کم
عالم روان
عالمی از بهر خود داری بجان حق و باطل اندر آن داری گمان
عالمی کز کودکی آن داشتی هرچه را بر نحوه ای پنداشتی
اینچنین عالم بود پیشت اصیل لیک باشد حاصلی از قال و قیل
اینچنین عالم بود پوچ و مجاز گر چه باشی بر حق و گردن فراز
جمله افکار تو یا هر اعتقاد میرود از جان تو آخر به باد
اینهمه بوده پلاسی بر روان در پلاس آخر نمی مانی بدان
خویش را بیتی بشکل آن پلاس قدر تو گردد همین در نزد ناس
همچنین علم تو غیر از پوست نیست اصل خود را خود نمیدانی که چیست
دانه هستی بود در پوست ها پوستها گردد ازین دانه جدا
بعد مردن اصل ما ظاهر شود بر حقیقت لاجرم شاعر شود
حال عجیب آدم
عارفی گفت با مریدانش حال آدم عجیب میبینم
بیخدا زیست میکند آنگاه دل او پر شکیب میبینم
غافل از خالق خوداست و ورا با شعور و حسیب میبینم
دانشی دارد او بسی والا غفلتش را غریب میبینم
بر بزرگان گرایشی دارد لیکن اورا رقیب میبنم
خود اگرچه مخاطب حق نیست لیکن اورا خطیب میبینم
خشن و کینه توز اگر باشد باز او را نجیب میبینم
گرچه دارد خرد ولی او را از خرد بی نصیب میبینم
بسته به دیگران
چون جنازه روی دوش دیگران تا کی و چندی به گورستان روان
زنده باش از اتکا بر اصل خویش سوی گورستان دل کم رو به پیش
این خلایق میبرندت سوی گور گر ز اصل خویش افتادی بدور
این نیاز و بستگی براین و آن بی اساست و فریب است و زیان
هر زمان باید ز نو دیدن جهان هم ز نو دیدن خود و جمله کسان
چونکه از چشم کسان جستم حیات شد حیاتم جعلی و دور از ثبات
از فریب چشم کس" این" گشته ای گرچه" آن"بودی فرویش هشته ای
چشم او هان چشمه هستی نبود گرچه همچون چشمه هستی نمود
ای بسا هر صحبت و گفت و شنود برخیالات و توهم میفزود
غم .سرخوشی. وجد
دیده ام در تجربت من بارها غمم حقیقت گوید و شادی ریا
غم حکایت میکند از زخم جان تا طبیب دل نظر آرد به آن
غم تراشی میدهد برسنگ دل سر خوشی آنرا فرو پوشد به گل
غم نباشد خود به خود چیزی الا بلکه هشداری بود بر نقص ما
این گریز ما زغم بیهوده است تا که نقص اندر بن آن خفته است
هان مگو از حادثه من در غمم نقص تو کرده ظهوری مغتنم
تا که آنرا از دل و جان برکنی آتش اندر خانمان غم زنی
خوش بود آنکس که دارد او نشاط در وقایع باشد اندر انبساط
وجد خیزد از سلامت در روان آن بود خیر ونمی آرد زیان
فوق شادی و غم معمول ماست وجد عالی حاصل قرب خداست
سرور آزادگان
بود برحق سرور آزادگان اوج حریت زخود داد او نشان
تا چه حد وارسته بوده آن امام وصف آن هرگز نگنجد در کلام
او گذشت از کل هر چیزی که داشت با چنان ادراک و تمییزی که داشت
اسوه آزادگی بنگر درست آن وقایع را نگه کن از نخست
دشمنان در وهم و او واقع نگر او به مامن دشمنانش در خطر
فکرتش فارغ ز بند خاکیان جان او آویخته بر آسمان
اینچنین کار جهان بینی به عکس ای بسا امید بر مبنای یاس
کتاب هستی
از کتاب ونوشته ام بیزار گرچه برخواندنش شوم ناچار
این کتاب عظیم هستی هست ای بسا کافی و پراز هشدار
چونکه بوده است شغل من تعلیم گاه دیدم که هست کم مقدار
سخنانی ز نفس جامعه را منتشر کرده ام همی ناچار
گاه دیدم که دانشم جهل است پس به این جهل بایدم اقرار
نظریات را مهم دیدم نگه کلی ام فتاد ز کار
ای تو فرزند عالم هستی خویش فرزند غیر او مشمار
عظمت را همی نمی بینیم ما حقیران اهل استکبار
من فرو رفته ام به قالب ها هر کجا هر زمان به لیل و نهار
زان قوالب که جمله عاریتی است گفته ها زان برآید و رفتار
باش در فکر خود رها سازی کم نما هر نوشته را معیار
از توایم
بسته بر خلقیم اما از تو ایم کهنه فکرانیم و در خلقت نویم
ما فنا فی الخلق گشتیم ای خدا پس گرفتاریم در دام بلا
فکرمان افتاده در دام سبب خویش را دانا شماریم ای عجب
گشت کودک بسته بر مادر چنان که تجرد را ندید آن ناتوان
او فنا در مادرش گردیده است پس فنا در خلق از آن آمده است
ای که خود توجیه کردی با کسان از حقیقت دور افتادی بدان
جوهری اما عرض گشتی چنین قامت سروت فتاده بر زمین
با عوارض کرده ای توجیه خود اصل خود گم کرده ای در تیه خود
تر سها آمد ترا در برگرفت لاجرم جنگ و جدالی سر گرفت
فکرت خود را به حس بسپرده ایم پس حقیقت را به نسیان برده ایم
یارب از حس فکر ما را باز گیر متصل بر عقل سازش در مسیر
عمر ما بی رب و با ارباب رفت قید ارباب ای خدا میبود زفت
معجبی ما در این خسران ز چیست پرسم و این از برایم نکته ایست
هر کجا و هر زمانم من اسیر حین عزم و حین هر کار ای خبیر
رحمتی کن کز اسارت وارهم یاد اصل خویش باشم دمبدم
خدائی جامعه
ما اسیر خدای جامعه ایم گوئیا از خدا خدای تراست!
بی زبان گفته من خدای ترم همچو فرعونم و توانم هست
گوئیا ما به او بلی گفتیم پاسخش را که گفته است الست!
جز به صبر و تامل و خلسه زین خدا کس نمیتواند رست
زیر این کفر در تو احساسی است که زخوف آمد و ز وهم و شکست
او محیط است بر همه افراد همه محو و یند و در پیوست
همچو بحر است جامعه پندار فرد ماهیست کاندران آبست
نفس ما را مجال ابقا نیست اگراز جامعه برون برجست
عاریت باشد اینچنین احساس کز سلف بردل خلف بنشست
گر کسی وارهد ازین احساس در تجرد شود خدای پرست
تا که ما بندگان جامعه ایم فکرمان نابکار باشد و پست
کسی کس نیست
هر که را کس گرفته ام کس نیست فاش گردد اگر که حالش چیست
ای بسا گر بدانیش مقبول پیش وجدان خود توئی مسئول
غیر مردان حق کسی کس نیست اهل کبر و حسد بجز خس نیست
تو ازین برتران برائت جو قول پیغمبر خدا بشنو
"خوش بحال کسی که دور شود پی اهل تفاخر او نرود"
کار اینگونه ای تکبر نیست عمل صالحست و انسانیست
پی مستکبران نباید بود که درین ره کجا کسی آسود
از هران بستگی که بود مرا با عتاب آمدم ندا که درآ
تجربت های تلخ این را گفت عقل کافی نبود با دل جفت
ارزشهای ظاهری
ارزشی را که به خود میبندیم عاقبت میشود آن نقش برآب
ارزش برتری ما زکسان بی اساس است و ز بنیاد خراب
ارزش ماست به همراه وجود آن وجودی که بود خالص و ناب
آن گرانست و همی منحصر است گوهری هست نظیرش نایاب
آه و افسوس اگر ارزش خود نزد خود هیچ نیاریم حساب
دل چو بر ارزش کاذب سپریم گر نظر گیر بود هست سراب
در بن ارزش کاذب خوف است تاتوانی تو ازآن روی بتاب
تاکه رسوا نشوی کس نشوی آبرو همچو حباب است بر آب
اینچنین است که گفتیم ولی نیست درجامعه معمول و مصاب
خلبان و اسارت
خلبانی اسیر دشمن شد پس به زندان تنگ و تار افتاد
داشت آنجا شرایط دشوار این شرایط شکنجه اش میداد
گفت ازین رنجها نمینالم دارم از چیز دیگری فریاد
که ندارم مجال بر پرواز در دل آسمان همی آزاد
فکر پرواز و فکر آزادی دائما در ضمیر ما می باد
ما اسیریم و هم به زندانیم رفته باشد اگرچه این از یاد
میپریدی اگر چو این خلبان حالیا بر تو میرود بیداد
گر ندانی ببین به عمق روان شادمانی همی و یا ناشاد
زیر این شخصیت که ما داریم ای بسا هست مایه های فساد
گرچه آزاده در نظر آید دان مسلم که بسته بر افراد
امتحانات معرفت گوید بیسواد است ای بسا استاد
عاریتها به خویش بر بسته در دل او بود بسی انداد
خوی صدها نقر بدل بکشد گرچه پندارد او که باشد راد
ای که در آرزوی پروازی باید آخر شوی زبند آزاد
پرنده و چاه
یک پرنده درون چاهی بود در پی حستجوی راهی بود
تا که از چاه برپرد بیرون بشنو تا حکایتش شد چون
بود چسبیده بر کنار چاه پنجه اش چنگکش شدی هر گاه
که نیفتد همی به آن اعماق بود در ولوله بکاری شاق
زیر پایش زبسکه بودی سست پس نمیشد که بر پرد او چست
میپرید او ولیک میافتاد پنجه برجای دیگری میداد
درحقیقت فتاده بود بدام پرشش بود کاملا ناکام
وحشت ازچاه عاقبت بگذاشت خیز بر سوی عمق آن برداشت
چاه مزبور خشک و کم ژرفا بود و میبود عمق آن پیدا
ته آن زیر پاش محکم بود با جهش ناگهان گرقت صعود
چست و چالاک چونک شد پران از چنان چاه شد برون آسان
گر به ژرفای ترسهای نهان همچو غواص کس رود اینسان
ممکن آید رود عوارض ترس آنچنانکه پرنده دادم درس
راندن فکر بد زخود گاهی ممکن آید هم از چنین راهی
که نترسییم از چنان فکری بنگریمش به صورت بکری
بستگی بر کل وجود
بسته ام برساحت کل وجود با بداهت گاه گردد وانمود
منکه مملوک خدای واحدم وه که گوشم حرف دیگر میشنود
اعتمادم بود بر افرادی زخلق هستی از اوج خدا آمد فرود
هستیم زندانی افراد شد تا خدایم روزنی برمن گشود
دیدم اندر خویش صدها عیب را وانچه گویندش همی نفس عنود
هسته های خوف و ضعف آدمی ریشه عیب است و دیدم با شهود
کودکان با فطرت پاک آمدند اندر آنها عیب خلق آمد فرود
پس شعور و فکرشان در قالبی اندر افتاد و کژی ها رخ نمود
او به طفلی در اسارت اوفتاد شد اسارت تا به پیری در خلود
از نفوذ نوع خود گر وارهد از جهانی میرهد وز هرچه بود
ایضا
با چه چیز قرینی
توبا کل هستی قرینی ببین به خویش آی و با کل هستی نشین
چو این هستی ازکل هستی بخاست گذر کن ز حد واقعیت ببین
حقیقت به زندان در انداختی که در رنج و محنت فتادی چنین
خدایا ببخشا توانی بده که بر واقعیت نمایم یقین
نباید بنالم زدرد گران بنالم زجهل و تباهی دین
زهرچه شده مانع بینشم به اوهام خویشم نموده قرین
اگر با بصیرت کنون بنگریم ببینیم فردا بهشت برین
بینش و آگاهی کسبی
بینش و آگاهیت از مادر است گرچه ذهن تو به آن ناباور است
گر گمان داری که این بینش زتوست من همی گویم زفردی دیگراست
آنچنان آگاهی و بینش زتست کز ره جهد آید و زآن برتر است
مرغ دست آموز غیر خود شدیم پس به ما دیگر کسانی سروراست
بینش و آگاهی خودرا بیاب کان اصیل است و زغیر خود سر است
ای که یکتائی چرا وابسته ای رب تو آیا به غیر از داور است
گر بدانی کز زمین رو ئیده ای یکه بینی خویش حیرت آوراست
باش وابسته به کل این جهان تا که دریابی خدایت یاور است
خوی کسبی
اگر خوی کسبی رود از سرت حقیقت تجلی کند در برت
ببینی فقسهای تاریک و تنگ که عمری درآنها بکردی درنگ
قفس های پیشینیان باشد آن درآنها فتادی بسی ناتوان
همه عمر ما در قفسها گذشت دل و جان ما هیچ آگه نگشت
ز معنای لاحول ماندم بدور دل و دیده گردید بیمار و کور
حقیقت گرفتیم صدها مجاز پی آن برفتیم با حر ص و آز
توکل به اشباح و اعراض کرد دل و گشت از جوهر خویش طرد
تجرد و ایمان
جز از ره تجرد ره بر ورا ندارم همخوی خلق بودن مانع بود بکارم
برکودکان نظر کن کاندر حصار خلقند خود در حصار خلقم جویم ره فرارم
زان خاطرات مرده زان روزگار رفته باید رها شوم من درراه کردگارم
یک گوهر مجرد افتاده در بن چاه یارب عنایتی کن آنرا ز چه درآرم
آنکس که بیخدا شد از اصل خود جدا شد از درد بی خدائی نالان و بیقرارم
اندر کنار بتها عمرم گذشت یارب باید ازین مصیبت ازدیده خون ببارم
مولاگرفته ام کس یا خود ولی شمردم زینرو بود که اینک بینم همی که خوارم
نقش و نقاش
نقش دید و غافل از نقاش شد ذهن ما چون وارد کنگاش شد
محو صد نقشیم و دلداده به آن غفلت از نقاش مارا شد زیان
"روی از نقاش برمی تافتیم چون به نقشی انس دل میافتیم"
هرکه را مقبول و مرجع بنگری باشد او نقشی ز کلک دیگری
آن دگر کس را نیاوردم بجا در همه عمرم ز جهل و از عمی
اصل ایمانست ره بردن به او اینهمه یاوه چو طوطی کم بگو
هرکه بر او ر ه برد ساکت شود میرسد برفوق گفتار و خرد
ایضا دو بیتی
چگونه می افتی بدور از خدای بحالی که این هستی تو از اوست
نگهدار این انتسابت به او خدا را که غیر خدایت عدوست
وابستگی
ما به هم وابستگان بینوا میشویم آخر ز یکدیگر جدا
زانکه ما مملوک یکدیگر شدیم مهر میورزیم برهم از ریا
ربط انسانی کجا باشد چنین ارتباطی هست بیچون و چرا
ربط نفسانی هواهای دل است ربط انسانی برونست از هوا
غیر بدبختی نمیبینم همی آنچه خوشبختی بود از بهرما
زانکه خوشبختی ز آزادی بود یعنی از خویش و کسان باشی رها
خویشتن را دیده ای در دیگران خویشرا درخویش دیدن شد روا
برچه چیز دیگران دلبسته ایم در تامل حیرت آید مر ترا
ایضا
ماهمه در ارتباط دیگران چشم بگشودیم اندر این جهان
در کنار آشنائی با کسان این منش مطرح شد و آمد میان
خویش باید از همه منها کنی هستیت را آن سپس معتا کنی
دگران گشتند مانند خدا هر کسی در شرک میافتد الا
بایدش جهدی که شاید وارهد " جاهدوا فینا.."1 همین معنا دهد
فرد چسبیده به اشباح کسان غافل از خویش است و از کل جهان
آنکه در خلقت یکی آزاده است حالیا اندر چهی افتاده است
همچو یوسف شاید او آید بدر گر نگیرد چاه ماوی و مقر
1- والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا/عنکبوت
ایضا
میروی اندر بغل مادران همچو یکی طفل صغیر این بدان
فطرت تو زشتی آن وانمود نفس تو زشتیش نماید نهان
جامعه خواهی که بگیرد بغل اصل ترا هر گه وبیگه چنان
سوی خدا چونکه بخواهی روی کی به چنین حال موفق شوی
رستگی از خلق ضروری شود در ره حق تا که مروری شود
غفلت
روز و شب با شعور حیوانی میرود زندگی به نادانی
این هماناست معنی غفلت مانع فهم و درک انسانی
شک بیاور به این شعور دمی کم کن از اشتغال نفسانی
متوقف کن این شعورت را تا شعوری دگر فراخوانی
لحظه هامیرود هدر چکنم اندرین زندگانی فانی
آشنائی و انس با کس و چیز کم کن و رو بسوی حیرانی
نیست مشکل برون شدن از خویش با عنایات خاص ربانی
اجبار و اختیار
هر چه خواهد همان کند دلدار نیستی کاره نزد او هشدار
آنچه پنداشتی که خود کردی طبق تقدیر او برفت آن کار
پس مگو هیچ من چنین کردم گو چنین شد همی مرا کردار
از دو کاریکه وفق تقدیر است گه کند درعمل ترا مختار
گاه کاری بحق ومصلحت است گاه درآن ضرر بود بسیار
عمق وجدان هر کسی گوید که مرجح بود کدامین کار
پس گرایش به این کنی یا آن خالی ازهر فشار یا اجبار
همتی داد و میل کوتاهی عزم گوید براین و آن رو آر
اختیار است اندر آن صورت که بود آدمی بخود هشیار
نرسیدی اگر به هشیاری جمله کردار خویش جبر انگار
کارها در مسیر تقدیراست گرچه مجبور باشی و مختار
مومن ار کار صالحی بکند از خودش نیست باشد از دادار
گر به خود نسبتش دهد دیگر کار صالح نیاید آن به شمار !
صفات خود شدی
هان تو گشتی صفات ظاهر خود که عیانست پیش این مردم
اصل خودرا صفات خود دانی اصل خودرا ببین نگردد گم
این سر و شکل وخوی و حالت تو تو نباشد ازین مکانت قم(برخیز)
از نزاعی که داشتی با خلق سر خود را بکرده ای در خم
این حقیقت بود نه اغراق است که بود گوش ما در اینجا صم
گر غریب آیدت چنین نکته رو بخوان معنی فانساهم
که خدا را ندیدی از اول بلکه دیدی فقط ابو یا ام
خویش را در درون خود دریاب نه به شرق وبه غرب و چین و رم
جستجوگر چو کاملا گم بود جوید او هر چه بیش گردد گم
گفتن یا نگفتن
فتنه انگیزد اگر گفته حق باید آن گفت و نبایستی گفت؟
گر بفهمد کسی از راه غلط در چنین حال چه بایستی گفت؟
گه موانع به من این نکته بگفت وقت گفتن که نبایستی گفت
تا مقدر نشود گفتن آن لاجرم هیچ نبایستی گفت
فیض و توفیق الهی طلبد گفتن آنچه نبایستی گفت
نیت پاک من ار گشت هوس اندرین حال چه بایستی گفت
نفس اماره چسان شکل گرفت شاید آن فاش نبایستی گفت
اگر این نفس ز میراث آید باید این گفت و نبایستی گفت
مادر این نفس بکودک داده است باید این گفت و نبایستی گفت
بود تقدیر اگر گفتن آن گفته بودند چه یایستی گفت
گه که باشد هوسی بر گفتار این خلاف است و نبایستی گفت
کافی است آنکه خدا میداند گر چنین است نبایستی گفت
عمق مطلب چو نگردد روشن ساده لوحانه نبایستی گفت
هجر همزبان
سوختم از هجر یار مهربان آنکه باشد نکته دان و همزبان
آنکه همراهم بود در فعل و درس آنکه ارشادم کند بی حب نفس
آنکه گفتارش زخود خواهی بریست آنکه مقصودش همی حق باوریست
آنکه این دلمرده را احیا کند این کلاف فکرتم را وا کند
روشنی بخش دلم باشد همی بهر اسرارم بود او محرمی
آورد در عشق و در حیرت مرا برطرف سازد ز افکارم هوا
آنکه باشد شمع این شبهای تار آنکه ره را مینماید آشکار
واصف و راهپوی علی ع
هرکه الهام از علی بگرفته است ابر رحمت بردلش باریده است
جان فدای بینش پاک علی آنکه باشد اولیا را او ولی
واصف تقلیدی مولا علی او ندارد همدلی با من ولی
العیاذ از واصفانی اینچنین که ببردند آبروی اهل دین
هرکه را بینم ندارد نور دل همچو خود بینم بود پایش به گل
بار الها رحمتی برمن بیار تا زاهل دل بگیرم اعتبار
جاهلان را از کنارم دور کن اهل دل را جایشان مامور کن
همرهان را میپسندم من براه نه مرید و نه مراد اهل جاه
اشتباه در ادراک
نکته در اشتباه ادراک است که بشر در زیان و غمناک است
جامعه شد ولی و رب در دل مستقل از خدا شد و شامل
کس نگفتا که خلق خلق خداست بلکه پنداشت سرخوداست و جداست
کس نگفتا که خلق مهجوراست معرفت بر منش نه میسوراست
کس نگفتا که هرکسی تنهاست جامعه مجمعی ازین تن هاست
دل نگفتا که هرکسی به جهان آمده است و رود بدون گمان
دل نگفتا کسی نه خود کاره است این میان چیز دیگری کاره است
مشکل آمد که قدرتی دیگر دیده گردد ورای جمع بشر
ملک الناس یا اله الناس باید ادراک گردد و احساس
پند درخت میوه
درخت آزاده است وتک برفتار زغیر خود نه اش برچسب وزنگار
نه برچیز وکسی باشد نگاهش بدون حرف ومنت باشدش کار
**
درخت میوه پندی میدهد فاش که میوه میدهد بی منت و عار
بسی خشنود باشد باغبانش گه گردد عاید او سود سرشار
بوقت نیکی و بخشش به مردم در خت میوه را در دل به یاد آر
کسی کو بهره ونفعی رسانید نشاید منتی اورا کند خوار
بشر کمتر نباشد از درختی رضای خالق خودرا نگه دار
اگر پاداش ازین وآن طلب کرد چه اجری باشدش در پیش دادار
هرآنچه میکنیم از نیک و از بد به حق برگشت دارد آخر کار
زخودخواهی دل و جان شسته گردد بگاه خدمت و هنگام ایثار
خلایق جمله از آن خدایند خلایق را جدا از حق مپندار
برای حق نکوئی کن به مردم که دارد از برایت خیر بسیار
اگر نیکی کنی و بد ببینی مشو مابوس وقصد خود نگه دار
که نیکی گم نخواهد شد به دنیا اگر چه درنظر ناید به انظار
"تو نیکی میکن ودر دجله انداز" که یابی در بیابانش دگر بار
من اینرا گفتم و برخویش تردید بسی دارم ولی تو در نظر آر
آرزو و خیال راهنما و همراه
الا ای که هستی خدا بین و یار که آزادی و از منیت کنار
بیا روشنی بخش بر راه من درین شام تیره بشو ماه من
بیا از اسارت مرا وارهان نگاهم بگردان به وسع جهان
بیا تا مگر بشکفم پیش تو ز پیچیدگی وارهم پیش تو
کلام و نگاهت مغیر کند دل و وصل حق را میسر کند
تو عیسی صفت شو بر این مرده دل بری سازم از مردمان مضّل
مرا رهنمائی نمی بود هیچ ز نزدیک و کارم بشد پیچ پیچ
خدایا توئی شاهد گفته ام عنایت که بسیار آشفته ام
رضا بر قضای تو باید شوم به راهی که آن می پسندی روم
خود و خالق خویش گم کرده ام به نزد خلایق چو یک برده ام
چنان خوف مخفی مرا بر گرفت که گشتم ضعیف و حقیر و خرفت
کنون ای مددکار و ای رهنما مدد کن به ره بر چنین بی نوا
به اذن خدا کاری انجام ده ببر از فضای دلم ابر و مه
ترا پرورش می دهم در خیال که از دوری یار دارم ملال
سپس از دلم شد نوائی بلند که تکیه به کس را مدان خوش روند
که آگاه سازد ترا برخودت ؟ که این مایه باشد همی در خودت
سخن تا بقدر پسند خرد درین گفتگوها ترا می سزد
هر آن یار غیب و عیان را بخواه مشو متکی جز به فضل. اله (الاه)
ورای جستجو – سرور آزادگان
اندر این تنهائی و این بی کسی جویم آنکس را که با من آشناست
از ورای جستجو بایست جست از ورای خواسته بایست خواست
چون بخواهم ز آشنایم رحمتی ؟ که زبانم بهر خواهش نارساست
زیستم من به غربت روز و شب هرچه آه از دل بر آرم پس رواست
چشم خود بر خلق عالم دوختم نآشنا بودند و اینم ابتلاست
گر بیابم خویش را آن " آشنا " رو نماید ورنه اش از من اباست
در میان این همه نا آشنا فاش می گردد مرا یک آشناست
حاوی پیغام و هشداری بود این نظامی که همی بینم به پاست
مردمان چون ذره هائی فانیند در نظام و تکیه بر ایشان خطاست
این سخنها بی ثمر باشد مرا تا که این خود در وجودم پا بجاست
این حقیقت را گهی بینم درست عاریت باشد خود و ازمن جداست
خود بجای من نشسته روز و شب متکی بر خلق و مهجور از خداست
رحمتی خواهم ز مبنای وجود که ببینم لحظه لحظه راه راست
جنگ با باطل از آن دارد ثواب که جهاد نفس در دل زان به پاست
سرور آزادگان آور بیاد آنکه یادش دائماً ما را رواست
آنکه از اولاد و اصحابش گذشت یکسره از صحنه دنیا بخاست
رابطه مجازی است
ما به هم وابستگان بی نوا می شویم آخر ز یکدیگر جدا
ارتباط ما همه باد هواست گرچه جدّ است آن دروغ است و ریا
ربط انسانی به شکلی دیگر است فطری است و خالی از چون وچرا
ربط نفسانی هواهای دل است ربط انسانی برون است ازهوا
غیر بدبختی نمی بینم همی آنچه خوشبختی بود در بین ما
زانکه خوشبختی همان آزادی است یعنی از خویش و کسان گردی رها
خویشتن را دیده ای در دیگران خویش را در خویش دیدن شد روا
بر چه چیز دیگران وابسته ایم گر به بینی حیرت آید مر ترا
شخص چسبیده به اشباح کسان غافل از خود مانده است و از خدا
این سخن از مولوی باید شنید هم به مصداق درست آن کذا
" هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبت این خلق را طوفان " الا
"کم گریز از شیر و اژدرهای نر ز آشنایان و زخویشان کن" ابا
عاشقم بر هستی خلق جهان لیک بیزارم ز خُلق و خویها
این روابط شد مجازی هوشدار کم کم آن مشهود می گردد به ما
این روابط تکیه بر یکدیگر است نزد آزاده بود آن بی بها
سقوط
اگر آیدم حالت انتباه نظر می رود تا به خورشید و ماه
جهان طور دیگر شود در نظر تجلی نماید نشان اله
پس از این شهود و چنین آگهی دوباره می افتم باعماق چاه
همه عمر من در ته چاه رفت کز اول به بتخانه کردم نگاه
درین اسفل سافل و این سقوط بود هر عمل عین جهل و گناه
گهی در ته چاه گویم همی خدایا ازین رنج و محنت بکاه
ندارد دعا نوری از معرفت که از میل نفس است و دوری ز راه
دعائی که از جهل خیزد همی چه ارزد و گر باشد از سوز و آه
دعاها نگردد بسا مستجاب که مبنای آنست بر اشتباه
کسی کوست در حال ارضای نفس دعایش نیارزد به یک پرکاه
بت زنده را می پرستم اگر به عمق دل خود به شام و پگاه
جلو رفتنم عین واپس روی است مثال کسی که رود سوی جاه
که آن جاه چاهش بود عاقبت جماعت نهد بر سر او کلاه
چو " لا تعبدوا " را نفهمد کسی چه سان بشنود " اعبدوا " از اله
نفهمیده اغلب عمل می کنیم ز خنده زند اهرمن قاه قاه
چوتسلیم خلق اند اکثر همی مدان این دلیل درستی راه
اطاعت زاکثر ضلالت بود زخود گفتم و نیز قرآن گواه( ۱)
به این حال زاری که داریم ما به تو چون بیاریم یا رب پناه ؟
ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله/قرآن
قیاس ومقایسه خود .قیاس خدا ازخلق!
در قیاس و مقایسه خود را دیده ام ای عجب درین دنیا
گر نباشد کسی در اطرافم بودشم هیچ می شود گویا
معرفت بر خود از چنین راهی نارسا باشد و بسا بیجا
عمر ما رفت با چنین وضعی ما کجا رفته و صراط کجا ؟
این چه بودش بود نمیدانم که بود پایه اش به باد هوا
هم خدا را زخلق کرده قیاس ذهن و خود غافلیم ازین معنا
خودپرستی تو ای خدای پرست تا نگشتی ز دام خلق رها
مدعی بر نتابد این معنی بارالها مرا مدد فرما
او خریدار گفته خلق است مشتری نیست گفته حق را
گفت قرآن که "ایهاالانسان " بنگر انسان توئی مگو آنها
هان تو مصداق آدمی در خویش چون توئی نیست اندرین دنیا
چشم بگشای و بحر جان بنگر این تو اندر همه جهان یکتا
در همه عمرتو چه بود بسر؟ اشتغالات فکری بیجا
ای هویت گرفته از مردم کور و کر مانده ای و بس کانا
رب خود را هر آنکه دریابد می شود او بصیر و هم دانا
ای که رو کرده ای بخلق به بین بین تن ها توئی یکی تنها
بگذر از این خدای خلقی خود تا به بینی نشان او هرجا
گذشتن ازکلیه چیزها
مگو آنکه از مال و فرزند خود هر آن عارف پاکدل بگذرد
که برهرچه دلبسته از ابتدا که گشته برایش مخل بگذرد
ز افکار تاریک و اوهام خویش که گردیده او را مضل بگذرد
ز هر خاطراتی که دارد به ذهن کز آن غره شد یا خجل بگذرد
ز تصویر و تخیل هر مهتری که گشته بر او متصل بگذرد
مکرّم بدارد همه اولیا ز تقلید خلق و مدل بگذرد
هر آنکس گذر می کند عاقبت چه خوش بگذرد یا کسل بگذرد
ز خوب و بد و زشت و زیبا که آن فروبرده پایش به گل بگذرد
سخن را درین گفته کوته کنم که از هرچه شد مشتغل بگذرد
گذشتن ز دنیای خود اصل شد کز آن عاشق رسته دل بگذرد
همانا که این معنی تزکیه است که مومن ز خود معتدل بگذرد
دوبیتی
رب من رب سموات است و ارض درک این معنی مرا گردیده فرض
درک این معنی ندارم گر زدین دین نباشد وربود پر طول و عرض
یاد او
یاد او آمد حواسم پرت شد اوج هر معنی برایم پست شد
در تعیّن بود جمله این حواس بی تعیّن رو به دیگر سمت شد
یاد او آمد ز یاد من برفت هرچه یادم بود وز اول ثبت شد
دانش و دین و تصاویر خیال که مرا در چنته بود از دست شد
یاد حق می کردم اما این زمان هرچه در خاطر ز حق میرفت شد
کار بی بنیاد آسان می نمود کار عقلانی برایم سخت شد
آنکه عقلی حاصل ا زامیال داشت فارغ از این عقل کوته مست شد
مرده ای بود و تحرک می نمود در سکوتی ناگهانی هست شد
آنکه در عمرش یکی بدبخت بود ناگهان در لحظه ای خوشبخت شد
گرچه توصیفی ازین حالت کنم نقش آن در خاطرم کی ثبت شد
بیند ادبار اشتغالاتش اگر کس نگاهش جانب آن سمت شد
نیز ادبار است شعرو قافیه چونکه بر گوینده آن رخت شد
چون مسلط شد بدل خوف و خیال فرصت ادراک حق از دست شد
دوبیتی
اگر آشنای من آن آشناست هر آن آشنای دگر کاذب است
ازینرو هر آن عارف پاکباز ز تکیه به هر آشنا تائب است
با توجه به شعر کسی
ماه کوه و کمر ، آمد بنظر گفتی دوست هم بگفتی که رخ یارلذا بهتر ازاوست
وصف آن رخ مگرت از نظر علمی چیست ؟ استخوانست و همی لحم و سراسر رگ وپوست
آنکه تصویر مه ویار بدل دارد کیست این معمای عجب جای بگوی است و مگوست
نفر اول خلق است و شده غرقه خلق شاهد نکته نباشد که به باریکی موست
دیگران ناظر یک ظرف و سبوئی بودند کس ندانست گهر داخل این ظرف و سبوست
هرکسی خویشتن خویش بیابد بیند دُر یکتاست که دنبال خزف در تک و پوست
تو مپندار که من پند به کس می گویم که به خود گویم از آن رو که دلم رهن عدوست
روح زیباست سپس تابش زیبائی آن منعکس می شود از صفحه ماه و رخ دوست
وصف علمی چه صحیح است ولی می بینی ماه زیبا بود و یار همی زیبا رو
اگراین معجزه یا شعبده بازیست ولی نکته ای هست همانا که به باریکی موست
عزم رهائی
عزم آن دارم که از خود وارهم خویش را یعنی که بر او وانهم
عزم من یک عزم سی چل ساله است گرچه هر دم ابتدای این رهم
قصدم از آشفتگی خیزیده بود که علیهم گشت وکمتر شد لهم
ای که داری تکیه بر آداب دین باز میداری مرا از آن مهم
زان خداوندی که می گنجد به ذهن لازم آید با بصیرت وارهم
هر کسی خود را به مهتر واگذاشت کوه اگر باشم ازینکارم کهم
منکه با بیگانه هم پیمان شدم فاش بینم رانده آن درگهم
درمکافاتم ازین پیمان کج گرچه در ظاهر نگشتم متهم
کثرت این خلق چشمم را گرفت غفلت از خود برد در عمق چهم
چون بباید کرد با این دلبران گرچه از صد چیز فرعی وارهم
بنده حقیم و عبد نوع خویش در عمل این یک شده ما را اهم
خویش را با می بشویم گر زخود ساقی میخانه را دانم شهم
کار تقدیر است آنچه می شود ور بمانم در خودم یا برجهم
عارضه (غزل گونه)
به یکی عارضه گرفتارم کوششی بر شهود آن دارم
عارضه از پرستش باطل خیزد و دانم و در انکارم
آن کشیدم بدوش در همه عمر گشت مانند کژدم و مارم
نیست راهی برای تخفیفش غیر توفیق صبر و اقرارم
این چه احوال عاریه است و عجیب که از آن قبضه گشته و زارم
نازم آن ماهروی رعنا را که تکان داد بیخ افکارم
عجز و ضعف مرا نمایان کرد بی تکلم بداد هشدارم
که بود او الهه در نظرم نقش آب است ورد و اذکارم
هم بنازم به پیر باده فروش زانکه کژدید فکرو کردارم
حبذا عشق صادقی که بگفت که غریقی به وهم و پندارم
این همه عشق کاذب و تقوی زان بدل می کشم که بیمارم
از چپ و راست می رسد پیغام تا که شاید کنند بیدارم
مشکل عشق "حافظا" اینجاست که صداقت طلب کند یارم
وربه معشوقه دل دهم با صدق به فضاحت کشاند او کارم
سخنانم همه ز مهجوریست پی شمعی در این شب تارم
دفتر شعر و نظم حاجت نیست رب خود را خدا گر انگارم
هو
درحصاری عجیب افتادم یاد یارم بشد چو از یادم
غیر یار گریزپا هرگز کس ندارد خبر ز ایجادم
عجب است آنکه سخت دربندم خودگمان می برم که آزادم
تکیه بر دایه و مربی ، کرد بهر شیرین خلق. فرهادم
آنچنان متکی شدم بر خلق که شدم منقطع ز بنیادم
شده ام صید خلق و میدانم بی خبر شد زصید صیادم
خویشتن را ندیدم و دیدم جمع اغیار و خود ز کف دادم
سند هستیم چو مکتوم است گشته اقوال خلق اسنادم
نقش این هستی من است جهان به خطا قدر خویش بنهادم
گرچه در مسند رصدگاهم پر کاهی به پیش هر بادم
سرور خویش و مصدر خویشم از مقامم به غفلت افتادم
خویشتن را صدا زنم هر روز زانکه گم گشته بین افرادم
مست گردم ز جرعه ای زیرا می بُرم از شریک و اندادم
من یکی نفس واحدم به جهان نه یکی در شمار اعدادم
گفت مولا که خویش را بشناس باد این گفته دمبدم یادم
الهه بجای اله
الهه نشسته به جای اله دل آرد به ناچار بر او پناه
شنید این سخن رند و خندید و گفت شگفت آیدم کاین به آن بسته راه !
ولی آنکه تقدیر در دست اوست ولی باشد و کاره خواه و نخواه
اگر تکیه گاهم جز اشباح نیست طبیعت نهاده سرم را کلاه
به چیزی نکردم نگاه درست جهان دیده شد با شکسته نگاه
چو در حصر این خوف و حزنم همی نگاه من و درک من شد تباه
شب و روز نالانم از آنکه من ندارم بخود حالت انتباه
الا زاهد و واعظ اهل رسم مشوغافل از رسم این کارگاه
به جز عشق حکام در سر نداشت هر آن مسلم و کافر اهل جاه
بیا بشنو از من که در این سفر شکاف عجیبی بود بین راه
چو در دل به بیگانه آویختیم توقع چه داریم ازآن بارگاه
کجا این بتان اولیا منند بود حیرت آور چنین اشتباه
برآنم که تا بشکنم این قفس برانم الاهه ز جای اله
هر آن کس که باشد الهش هوا رود در پی آلهه بی پناه
جهانی بود در پی آلهه الهی ازین جهل مزمن بکاه
رهایم کن از ناخود خود شده که اعمال او جمله باشد گناه
یک قصه
شنیدم یکی از بزرگان شهر بگفتا غلام خودش را به قهر
که برخیز اینک برای نماز ز حکم خدا نزد من سر نباز
قصوری به بینم ز تو هر زمان ازین پس کتک می خوری بی امان
غمین شد غلام و به محراب رفت دلش بود از قول ارباب تفت
کلامی چنین گفت پیش از نماز که یا رب توئی شاهد حال و راز
که من خود نه سوی تو باز آمدم که از ترس او برنماز آمدم
مبادا پذیری نماز مرا که می خوانم آنرا ز روی ریا
شنید این سخن پیر دانا و گفت که او دُر معنی باین گفته سفت
بود گفته او درست و وزین که صادر شده از خلوص و یقین
نمازی که ما را بود ای بسا چنین است و خود غافل از ماجرا
بسا ترس مخفی زغیر خدا بنام خدا هست درجان ما
در این قصه میبود ترسی عیان بسا عابد و ترسهای نهان
گر از ترس مخفی بخوانم نماز بعید است تا آن رود بر فراز
فاجعه دل
عمق این فاجعه با کوشش پیگیر و مدام باز روشن نشد و کار نگردید تمام
سعی من خود ز دل فاجعه برخاسته بود سعی اینگونه باین فاجعه بخشیده قوام
نقطه کور قضا یا چه بگویم که کجاست در شگفتم فقط از نقطه کورو ایهام
راه کو چاره کجا من به کجا عشق کجا تا کند محو چنین فکرت افتاده بدام
گر میسر شودم جرعه کشی بی تردید در سکوت افتم و معنی ندهد هیچ کلام
سخن راست به کفیت کج بنشیدم کس نفهمد سخن پخته به ذهنیت خام
این وفاداری من بر شرکا بود گناه کز ره نفس بیاموخت مرا صحبت عام
این وفا نیست نگه کن که بود بیماری یا که آن کار یکی حلقه بگوش است غلام
گفت حافظ یشنو" پند مقلد مشنو " سخن عام نشاید که شماری احکام
بودم آزاده و در پای خسان افتادم کار واجب چه بسا میشود اینگونه حرام
گفته ام طفل نشاید که شود خوار و اسیر چه موثر شود این گفته و مجریست کدام ؟
ورای خواهش
گر رها باشم از قفس دیگر سخنی با کسی مرا نبود
این صداهای شوم گوشخراش نغمه نای خوش نوا نبود
گر سخن بشنوم ز کس بی شک دلم از بند او رها نبود
بلبلی کردن است بیهوده گر به آهنگی از خدا نبود
جویم آن نفس مطمئنه خود کز وجودم همی جدا نبود
این چنین نفس اجتماعی من شادیش هم بجز خطا نبود
زائد است و فرا گرفته مرا اندرآن ذره ای صفا نبود
ای خداوند آفریننده درد ما را مگر دوا نبود
خواهشی از ورای هر خواهش دارم از تو که بل ریا نبود
خود ندانم که خواهش من چیست لیک حق است و از هوا نبود
هویت و همی
هویت گرفتیم از دیگران گه کودکی ما به وهم و گمان
همان را بدل پس نگه داشتیم که آن را حقیقت بیانگاشتیم
رها گردی از آن اگر ای رحیل شوی فرد آزاده و بی بدیل
بازهم رابطه
ارتباط عقلی و حسی دو چیز باشد اندرپیش هر صاحب تمیز
ارتباط حسی و کج با کسان نیست الا مایه خسرو زیان
تکیه بر خلق است این سان ارتباط برده از ماحال و شور و انبساط
هین مپندار این روابط جدی است کز خیال است و همی با شکل پست
مرتبط با حقی و خود غافلی تا به کی مشغول خلق و کاهلی
خارج از تو هرکسی دارد حیات این حقیقت بنگر از نو با ثبات
خویش و او را چون یکی پنداشتی دادی از کف آنچه را خود داشتی
تو نه از اوئی و نه او از تواست خویش دریاب و مشو آدم پرست
از خدائی از خدائی از خدا خویش خود را از خلایق کن رها
ارتباط واقعی با دیگران چیز دیگر باشدت ای نکته دان
ارتباطی کز بصیرت باشد آن عاری از موج خیال است و گمان
هرچه پر گویم ز شکل ارتباط اندک و ناچیز باشد در صراط
این منم گویای این نکته ولیک دمبدم بینم که با خلقم شریک
گر نباشم من شریک این وآن راز وحدت را همی بینم عیان
می شوم چیزی که بودم از ازل بی نشان و بی زبان و بی محل
عامل ربط کج خود بنگرم گاه و بیگه کان نشسته دربرم
عاملش صد عارضه آرد میان کس ندیدم من که باشد در امان
ربط بد تسلیم جز خود گشتن است یا ستم بر آن دگر کس کردن است
ایضاً (رابطه )
ربط حسی هر زمان در دل برید شکر باید بهر یزدان مجید
این روابط نیست جز موج خیال دیر و زود آن میرود سوی زوال
سست باشد پایه های رابطه رنگ ظاهر باشدش گر واسطه
"با چه چیزدیگران " در ارتباط هستی ای که باید آئی بر صراط
ارتباطات مجازی ای بسا واقعی دانم ز پندار خطا
دوستان در آخرت حضم همند زانکه از ربط مجازی میرمند
میدهد پایان به این وابستگی مرگ و مطرح می شود وارستگی
آدمی را خارج از خود جسته ایم دست خود از هستی خود شسته ایم
این توئی مصداق آدم هوشدار خود بجای آور که بینی کردگار
خود بجای آر و به بین آن دیگری بی قیاس و کمتری و برتری
تا که دریابی همی ربط صحیح منتفی گردد همی ربط فضیح
تا به کی گم گشته ای چون مشرکان خود بیاب و پس موحد شو بجان
آدمی و خارج از خود آدمی گر بجوئی پس عجب باشد همی
فکر مرگ و فکر صد گونه گناه سوی آن سو برگشاید بلکه راه
آخرت شاید که آید در نظر این شب تاریک ما گردد سحر
آخرت را باطن دنیا بدید آنکه بر معنای جاویدان رسید
آنچه خطاب کرده اند
مانده ای آنچه خطابت کرده اند این خطیئه در نظر کوچک مگیر
مادر کل خطایا باشد این هان بیاندیش از خطائی بس کبیر
آنچه این و آن حسابت کرده اند بر گرفتی بر خود و گشتی حقیر
این "برونی ها " چه میدانسته اند چیستی یا کیستی در این مسیر
بینم اندر خویش نفس خلق را که به چنگالم گرفته همچو شیر
زانکه خود گنجیده ام اندر خطاب کرده ام خود را ندانسته عذاب
فکر جبران گذشته از چه ای باش بر اکنون خود هر دم خبیر
خلق را پروردگارم را کرده ام هر کسی را کرده ام بر خود امیر
گر بود پروردگارمن خدا نزد مردم نیستم زار و حقیر
رستن از بند خلایق مشکل است باشد این کاری عظیم و هم خطیر
این بیاد آور که روح و جان تو مخفی است از چشم هرکس ای بصیر
لاجرم وابستگی باشد خیال کردگارا فهم این را کن یسیر
ای اسیر این " برونی ها " شده بر رهائی اولیا را دان ظهیر
بند و بست خوفهای کهنه را بی رمق کن دردل ما ای نصیر
بذر حق در زمین شوره
در زمین شوره بذر حق مپاش شوره بین و جز به یاد حق مباش
این درست اما ز یاد خود مبر بذر پاشی را چو یابی بی ضرر
گرچه خود همچون زمین شوره ای گاه می بینی که بس آلوده ای
از هزاران بذر شاید یک عدد روید و مثمر بماند تا ابد
بذر تو هم پوک باشد ای بسا پس امید رویشش باشد خطا
شکوه ای از کس نبایستی شود کارهر کس وفق تقدیری رود
هر کلامی را که می گوئی به کس با توکل گو رهایش کن سپس
به مناسبت فوت یک جوان
کجا رفت و آیا که بود آن فتی بسوی خدا رفت و بود از خدا
روانش چو مرغ مهاجر پرید پرید و به مأوای بهتر رسید
بسا در چمنزار دست قضا بچیند گل تازه بشکفته را
بسا خاربن را گذارد بجا ولی برکند بیخ گل بوته را
بود کار تقدیر حیرت فزا بود حکمت حق کجا ما کجا
یگانه برفت او بسوی خدا به وفق " لقد جئتمونا فرادی"
خوشا آنکه دل را رهانیده است ز خلق و به وحدت رسانیده است
امانت ز حق بود نزد شما ز ردّ امانت مبادا ابا
مبادا به ببینیم تنها سبب به غفلت ز تقدیر محتوم رب
مبادا تصادف تلقی کنیم اجل را که دارد جواز از حکیم
خوشا آنکه باشد صبور و حلیم توکل نماید به حی کریم
اگر چه شما واقف و آگهید بود ذکر و یادآوری هم مفید
اجل بهر ما بانگ بیداری است نه از بهر غم خوردن و زاری است
الهی روان ورا شاد کن به دلهای غمدیده امداد کن
عبد مخلوق وخالق
اگر چه بود عبد خالق بشر به مخلوق دارد ولیکن نظر
ز روز ازل متکی گشته است به مخلوق و راه کجی رفته است
همه عیب انسان شود مختصر درین گفته در پیش صاحبنظر
خودش را همان آورد در حساب که فهمیده از دیگران در خطاب
شود آنچه مخلوق گوید همی سپس گم کند اصل خودرا همی
خدایا بگردان ز ما این نظر که چون کوری است و در آن صد خطر
ترحم که یابم نگاهی دگر به امیال بیجا بیابم ظفر
به قرآن چرا نام الله را مکرر می یابی همی جابه جا
از آن رو بود تا مگر آدمی ز مخلوق بر خالق آید همی

