منظومه 13
دینداری و بیخبری
دیدی آنرا که پیرو شرع است با خدا ارتباط او قطع است!
در خیالات خویش محبوس است خرد او زرهبری خلع است
حکم خلق از یرای او اصل است حکم حق از برای او فرع است
پی نبرده که درجهان یکتاست محوو مسحور قدرت جمع است
نور شمس درون نمی بیند نگهش بربرون و برشمع است
آید اورا ندای هشیاری فاقد گوش وفاقد سمع است
سعی او در مسیر فطرت نیست در مسیرتمایل طبع است
او به دنیای خویش مشغول است فکر د فع ضرر پی نفع است
میرود عمر او به مکر وریا مکر حق گوئیاازو دفع است
گر مغیر نمشود دلها حال ما جملگی براین وضع است
گفتم ونیستم خود استثنا سزدم دیده گر پراز دمع است
چکنم؟
دل به او گر نسپارم چکنم سر به راهش چو نیارم چکنم؟
گر فراری شده بودم همه عمر بسته شد راه فرارم چکنم
عجب این راه به بن بست رسید در بن کوچه فکارم چکنم
راه برگشت پراز دیو ودد است چونکه یک راهگذارم چکنم
هچو آهویم و مشغول چرا دارد آهنگ شکارم چکنم
رو به او میکنم از بیم و امید که یکی بی کس ویارم چکنم
گر بسویش روم و کشته شوم غیر ازاین چاره ندارم چکنم
باورم هیچ نمیشد که کند آخر اینگونه مهارم چکنم
بسته بردین وشعاری بودم زد به هم دین و شعارم چکنم
گر نصیحت بکنندم همه خلق نخورد هیچ بکارم چکنم
ایهالناس ملامت نکنید ! زانکه در بند نگارم چکنم
خواهد از دست شما برگیرد این مرا کار گزارم چکنم
بعد ازین به که مرا طرد کنید ورنه خود طرد شمارم چکنم
من بخود عزم نکردم بخدا عزم او گشته به بارم چکنم
مامنی هست اگر قوم ودیار منکه بی قوم ودیارم چکنم
کس ندارد خبر از هستی من خبر از خویش نیارم چکنم
خواستم تا که به او دل ندهم طاقتم رفت و قرارم چکنم
رب من اوست چو درکش نکنم در قفس مانده وخوارم چکنم
از پذیرفتن سالاری خلق به خدا زارو نزارم چکنم
من کجا و روش سیر و سلوک کرده او راهسپارم چکنم
مشکلاتی عجب و سخت مراست اشگ از دیده نبارم چکنم
هرزمان باد حوادث بوزد ذره گرد و غبارم چکنم
تا به بندم نکشد یا نکشد از حقیقت به کنارم چکنم
فکر لا عقل مرا کند زجا تاب الا چو ندارم چکنم
***********
اضافاتی بر منظومه بالا
هرزمان طالب ارزش بودم ارزشم کرد شرارم چکنم
هرزمان طالب سودی بودم سود من کرد ضرارم چکنم
وه نشد تاکه شوم تسلیمش ! تاب عصیان چو نیارم چکنم
داد پیغام که تو مال منی وه که در "خود" به حصارم چکنم
گفت بایست که «خود»را بنهی پس بیائی به جوارم چکنم
کرچه مملوک ویم ِ نیست توان که سر از خویش برآرم چکنم
خود که وابسته شده بردل وجان چون ازآن دست بدارم چکنم
خانه دل چو بلرزد ز بلا من به فریاد وهوارم چکنم
با طما نینه توکل باید منکه بر موج سوارم چکنم
راه مردم همه چون راه منست وسع هشدار ندارم چکنم
هلک امروء لم یعرف قد ره
هرکه قدر خودرا نشناخت به هلاکت رسید/علی ع
قدرخودرا دانستن:
قدر این هستی خودرا بشناس چون توئی نیست میان همه ناس
گر چه با توصیه ممکن نشود دلنشین است به هرنکته شناس
ایکه غافل شدی ازاز گوهر خویش گوهرت نقطه عطف است واساس
آدمی وحدت خودرا نشناخت اوفتاد او زغنا در افلاس
وحدت خویش اگر کشف کند آیدش از ته دل حمد و سپاس
ارزش آنچه کثیر است کم است وضع بازار ببین و اجناس
خود به بازار اگرعرضه کنیم میشود ارزش ما کم زپلاس
گربدانی که تو یکدانه شدی با کست غیر خدا نیست تماس
فوق ارزش شود این ارزش تو نکته ای هست مهم و حساس
بی نظیری به جهان باور کن این حقیقت شود آخر احساس
ارزش گوهر یکدانه بسی است باید از گوهر خود آخر پاس
قیمت ار هست ترا در بازار همچنان باد بود یا آماس
ارزش واقع ار کشف شود خارج از وهم وحساب است و قیاس
آدمی گاه رود تا به فلک گاه باشد به مثل همچو خر آس
روح ناشناس
گریه و ولوله از طفلک نوزاد بخاست کس خبر دار نگردید که او من بودم
اینچنین گریه به هر طفلک دیگر بوده است کس درآن بین نمیدید که این من بودم
*****
آن حقیقت که وجود من وتو میباشد در نقاب است ومیسر نشوددیدارش
حق بود شاهد این روح وهویت تنها کآن به دیده نرود دیده شود آثارش
*****
وصفی از خالق ومخلوق شبیه است همی زانکه مخلوق هم از روی نشان معرفه است
آنکه بر خویش مجرد نرسد پس هیهات به خدائی برسد او. که ورای همه است
*******
غیبی بودن روح
روح ما غیبی است واز غفلت در شهود کسان شمار آریم
اشتباهی عجیب افتاده است که بهم بسته وگرفتاریم
ما مجرد زهر کس وچیزیم خویشرا عضو جمع پنداریم
دیدن خویش دیدن غیب است! خود ندیدیم واین نهان داریم
دعا:
خدایا زآغوش خلقم برآر در آزاده حالی نگاهم بدار
که احساس هستی کنم از نخست برآیم ازین حالت ناگوار
برون از قفس زندگانی کنم قوای نهانی بگیرم بکار
شکوه جهان را ببینم درست خودآگاه باشم به لیل ونهار
بخیزم زخواب وبرآیم زگور براه حقیقت شوم رهسپار
پس آنگه نظر سوی تو آورم نشانت ببینم همه آشکار
بیابم عیان آنچه را خوانده ام زدین وزدانش زشعر وشعار
زیاد تو هر صبح و شام و سحر شوم مست و دیوانه وبی قرار
خود آگاهی اجتماعی نهم خود آگاه باشم به پروردگار
بدانم براهت چه باید کنم شود جهل و تردید من برکنار
اسارت ببرد از دلم عشق وشور در این راه برعشق وشورم بیار
بحق گر بخواهم نه با آرزو امیدی بود تا شوم کامکار
ازتو بودم ولی...
از تو بودم ولی جدا ماندم جز تورا چون پناه خود خواندم
باید آخر بسویت آیم باز خود گمگشته را بیابم باز
روزگارم به غفلتی بگذشت دلم آگه زحال خویش نگشت
دور گشتم زاصل خویش بسی رهنمائی مرا نکرد کسی
من ندانسته دل به کس بستم بستگی ماند برسر دستم
از قیاس کسان بدیدم خویش گم شدم در میان ندیدم خویش
دل به آنان سپرده بس کردم ارزش خویش کم زخس کردم
از نیستان خود جداگشتم که پراز ناله و نوا گشتم
عاریت بود جمله پندارم حال و خوی کسان بشد بارم
پس تصاویر دل حقیقت شد راه مستکبرین طریقت شد۱
شود آیا که خویش در یابم یقظه آید مرا که در خوابم
دل ندانست معنی لاحول پس بگوشم بشد هزاران قول
منکه بودم دراین جهان یکتا فاش غافل شدم ازین معنا
بسکه ماندم زاصل خویش جدا درس دین بهره ای نداد مرا
درس دین هر کجا که مطرح بود شرک میشد مسیر گفت وشنود
خوفهائی عجیب در دل ماست حال شرک و ریا ازآن برخاست
آنکه میداشت خوفی از فرعون شرک او بود واضح و بیچون
خوفها از مسیر نسل آید در علاجش تاملی باید
شاهدی شو به خوف مخفی خود کن تامل مباش منسی خود
خوف مخفی اگر عیان گردد کمتر آن باعث زیان گردد
شادی وغم بسا ازین خوف است ننگرد دیده چونکه در جوف است
وجد خواهم نه سر خوشی یاغم غم وشادی بود زجنس هم
هردو کز خوف باطنی خیزد معرفت هردورا به هم ریزد
معرفت ده به ما خداوندا پیش از آنکه بلا رسد بر ما
ما که در خوف و وهم بیجائیم مرحمت کن ازآن برون آئیم
به دل انداز این سخن هرگاه در جهان" لا اله الا الله"
نامرئی بودن اصل وجودانسان
تو غایبی و دراین گمانی در معرض دید دیگرانی
آثار ونشان تو عیانست پنداشته ای که خود عیانی
مهجور زمحضر خدائی چون غرق حضوراین وآنی
تا حال و روالت اشتباه است والعصر که در ره زیانی
ای نقطه عطف خلق عالم حیف است که قدر خود ندانی
غافل که به کی ستم نمائی ای اهل ستم که لن ترانی
کار تومثال کار گاو است تا قرمزی از جلو برانی
تو گاو وفلک به گاو بازی باشد به نمایشی چنانی
پس نیزه زند به گردن تو تاآنکه بمیری ونمانی
گر غیبت خویش را ببینی کی زیر خطاب این وآنی
در خلقت خویشتن همائی در جامعه از چه ماکیانی
این عالم هستی از چه پیداست ؟ زانرو که تو اندرین میانی
چیزی که بود بزرگ وعالی افسوس که شد حقیر ودانی
انکار خدا با تکیه بر بت
ای منکر خدای نظر گر نکو کنی با تکیه بر بت است که انکار او کنی
یک زنده اتکاء به مرده چرا کند؟ ای آنکه مایلی که به صد زنده رو کنی
دانم که زنده را بپسندی به جان ودل بر آنچه مرده است نخواهی که خوکنی
اندر حهان طبیعت چرا که نه ؟ با آن مشام رایحه" زنده" بو کنی
هر سوی و تکیه گاه خود وخود نظاره کن خارج زعادتی که درآن گفتگو کنی
یابی که تکیه گاه تفکر بود به هیچ بادا که جان کل جهان جستجو کنی
وابسته است هرچه بدیدی نه مسنقل وابسته برچه است ؟ سزد روبروکنی
فکری دگر رسد به نظر از صمیم دل لوث خیال از دل اگر شستشو کنی
اینک ببین بتان زیادی کنار تست ارضای حس دینی خود با همو کنی
شد بینش تو غلط هم زمدعی! باید که بینش دگری آرزو کنی
ظلمت ونور
آدمی کور وکر است ونادان چونکه تو جیه کند خود به کسان
آنکه خود تلو کسان بیند وبس پس نگوید که کیم من به میان
آنکه در جامعه غرق است همی مانده وابسته به این خلق جهان
آنکه با منزلت خویش خوش است غافل از عاقبت و دور زمان
آنکه در پاسخ آیا تو که ای؟ بس کند بنت فلان ابن فلان
مومن آنست که کزین ظلمت نفس وارد نور نماید دل وجان
دست رد برهمه ارباب زند ربناالله بگوید به نهان
دل به حق بسته و از خلق رهاست خوف حق میدهدش امن وامان
ایکه در جامعه غرقی بنگر اجتماع بشر و معنی آن
زاده از مادر خویشندهمه مستقل نیست یکی زین همگان
هان نیابی نفری را همه جا که به عزم خودش آمد به جهان
چشم دل باز کن ای بنده خدا در خیالات وخرافات ممان
هستی خویش ببینی چودرست نقطه عطف وجوداست همان
ضرورت ولی یا راهنما
هر که بینی تو رهبری دارد مشی و الگوی او بکار آرد
چونکه حال بشر چنین گردید خالی از بحث و شبهه و تردید
لیبرال است آنکه گم کرده است رهبر خویش و سر گران مانده است
لاجرم دل دهد به جمع کثیر میشود غافل او زشخص خبیر
به که با معرفت گزیند او بهر خود اولیای پاسخگو
ورنه تحمیل میشود براو مهترانی نخوانده و بد خو
گه به این جمع وگه به جمع دگر دل دهد جای سرور برتر
در عمل نابخود ورا بینی نه یکی دارد او هزار ولی
این سخن خوش نتیجه ای دارد از وجوب امام یاد آرد
رهبر هر کسی علی باشد حق برایش همی جلی باشد
عبد معبود و عبد مخلوق
در احساس خود عبد معبود بود که روح القدس آمد اورا فرود
محمد چنین بود وعیسی چنین همه ا نبیا را به این گونه بین
هویت زحق داشتند انبیا نه از اجتماع بشر همچو ما
که خود عبد مخلوق پنداشتیم همان در دیانت نگه داشتیم
هویت گرفتی زهمنوع خویش برآن مبتنی کرده ای دین وکیش
بشر میشناسد خودش را به غیر گه اینکار شر میشود گاه خیر
هرآنکس که خودرا شناسد به رب رها میشود او زدام سبب
چرا هستی از آنکه فرمود" کن" به غفلت نظر برشریکان مکن
شهادت بده حالیا بر" یکون"(۱) که برسوی او باشدت رهنمون
خدایت بفرمود" باش" این بگوی که "هستم" که تا روبیاری یراوی
زمان ومکان وخود وچیز وکس رهاساز واوج بشر بین سپس
تو خواهی بگوئی به جمع بشر که هستی به این ارزش واین هنر
ندانی که آنها زتو غافلند نه در جوهر هستیت داخلند
ببین تا شناسای تو کیست کیست شناسای این دل بشر نیست نیست
۱- اشاره به آیه:..... قال له کن فیکون
اهمیت امام حی وحاضر
خبری بس بزرگ وارزنده است که امام زمان ما زنده است
مرتبط با خدا نه با خلق است باهمه رهبران ورا فرق است
رهبر خویش را چنین کس دان دل خودرا از این وآن بستان
چشم هرکس بود به مرد خدا یعنی او پشت کرده بردنیا
آنکه را زین خبر بود بگمان گو چه شک است بر چنین انسان
در نهایت چنین کسی مولاست که ترا رهنما بسوی خداست
غیراو هان چه کس بود مقبول که بود برحقیقت او موصول
عهد با کاملان سزد بستن گر تو خواهی زبند خود رستن
مجذوب قدرت شدن
طفلکی مجذوب قلدر گشته بود خود رهاکرده به او دلبسته بود
وصف او میکرد باشوق زیاد قدر خودرا برده بود اصلا زیاد
تکته بود این نکته ای جالب که او اینچنین مجذوب باشد از چه رو
گفتگو کردم چو باوی یک زمان نکته ای از باطن او شد عیان
زهر چشم از کودک او بگرفته بود اینچنین اورا زخود تر سانده بود
بعدازآن اورا نوازش کرده بود پول ومایحتاج بروی داده بود
حال دولتهای فائق در جهان همچو این قلدر بود اندر جهان
آنکه بر آنها گرایش میکند یا که تمجید و ستایش میکند
خوف مخفی در درونش خفته است نابخود او جذب قدرت گشته است
آن ستایشها کرایشان میشود آن ترقیها که ذکرش میرود
از سلاح جنگی است وقدرت است فاش گردد چونکه جای حیرت است
شائقان شرق و غرب و غیرآن حالشان را حال آن کودک بدان
وصف استکبار فردی را بدان وصف استکبار کشور ها بخوان
مهد دانشها بود گر کشوری او مبادش قلدری و برتری
هر که برخود آمد ونیکو بدید قدرتی جز قدرت یزدان ندید
چراغ شب
در شب تاریک چون چشمان ما عاجز آید تا ببیند پیش پا
برچراغ ارزش فراوان میشود چون رویت قدر امکان میشود
تا رو ظلمانی است افکار بشر همچنان تاریکی شب در نظر
از رسولان میرسد نور پیام در چنین احوال و دراین تیره شام
ایزد منان که اصل نوربود مشعل پیغمبران روشن نمود
مشتعل شد شمع اصحاب رسل تا زنور آن هویدا شد سبل
گشت روشن شمعی از شمع دگر شعله آمد شمع وشمعک را بسر
این تسلسل تا به امروز آمده شمع دلها ای بسا روشن شده
احترام اهل بیت ازاین سبب لازم آید در تقرب سوی رب
احترام عالم وعارف چنین هم ضروری شد براه شرع ودین
گر حجابی از بدآموزی نبود هرکسی آسان به حق رو مینمود
فکر باطل آید اندر سرهمی میکند آنچه نمیباید همی
گه به شکل دین وگه انکاردین فکر باطل برنشسته در کمین
ما چو نا بینا در این ره بیش وکم مانده ایم اندر میان پیچ وخم
نور مذهب سوی ما تابیده است قلب ما کم بهر ه ازآن مانده است
دین ومکتب ای بسا بت میشود در مسیر باطلی ظن میرود
ما اگر گیجان در ره مانده ایم غیر حق صد چیز وکس را بنده ایم
یک پرنده رفت اندر خانه ای زانکه بوداوفکر آب ودانه ای
راه خود گمکرد از خیره سری خواست بیرون آید او از هر دری
شیشه هائی بود آنجا بردری اوهمی پنداشت باشد معبری
گشت پران سوی شیشه آنچنان کز تصادم دردی افتادش بجان
شیشه نور آرد درون خانه ها اینچنین اماخطرزا شد ورا
خوش نگه کن چون خطرآمدازآن چون خطا بودش به پنداروگمان
جنبش وکار وهمه افکارما جمله از فرهنگ جمعی شد به پا
سنت وآداب وفرهنگ جهان جملگی باشد چویک رود روان
از مسیر سال و قرن و صد سده سیل و تندآبی چنین پیش آمده
گرکناری آ ئئ از سیلی چنین باخودت تنها بمانی در زمین
گرتوان داری درین حال وهوا با بصیرت روکنی سوی خدا
پس نجات و رستگاری یافتی از ضلالت روی خود برتافتی
الهی
مرا درمان مکن با کین دشمن کزین بهتر دوا داری شفابخش
مرا درمان مکن با رنج جانکاه که میبود ونمیبودم شفابخش
مرا درمان کن ازعرفان وحکمت بکاه از دردم ای رب خطا بخش
دعایم خالص وجدی بگردان که باشد عمق جانم را صفا بخش
بلائی را چو برمن می پسندی تو بامن باش و آنگه آن بلا بخش
ازین وابستگیهایم در آور به قلب تیره ام نور و سنا بخش
در معنی استغفار
زدنیا رجعتی باید به بالا زاسفل میل باید سوی اعلا
تو غافل بودی ودر بند دنیا سزد هر لحظه استغفار گفتن
زپندار و خیالاتی که رفته است زهر گفتار وکرداری که رفته است
چو از باب مجازی جمله رفته است سزد هر لحظه استغفار گفتن
زشکل ربط خود با قوم گمراه که فرق ره نمی بینند از چاه
زاحساسی مجازی از کس وچیز سزد هر لحظه استغفار گفتن
گناهانی که واضح گشت ومشهور بود چون کوه یخ باعمق مستور
نگاهت رفته بر یک بخش ظاهر سزد هر لحظه استغفار گفتن
شعارت گرچه بوده دین توحید به بتها بوده ات گر چشم امید
به قلب تیره ات نوری نتابید سزد هر لحظه استغفار گفتن
هویت برگرفتی چون زمردم همی خودرا شناسی با اب وام
وجود اصلی خود کرده ای گم سزد هر لحظه استغفار گفتن
به باطل متکی بودی همه عمر بشد ایمان تو ماننده کفر
از آن اعمال تو بودی همه خسر سزد هر لحظه استغفار گفتن
شکل خاصی از شعراست
چراها
آنکه او بی بدیل وآزاده است داده دل را به غرب وشرق چرا؟
آنکه او ناشناس و نا پیداست مانده زیر خطاب خلق چرا؟
آنکه او در همه جهان یکتاست بین افراد گشته غرق چرا؟
آنکه در عالمین همو باشد خویش واو را ندیده فرق چرا
آنکه از خود نبود ونیست همی ازخود است از طریق زرق چرا
آنکه روحش بود بسی زیبا گشته مفتون زرق وبرق چرا
آنکه در پیش این وآن گویاست بهر خالق ببسته حلق چرا
آنکه ربش فقط خدا باشد اینچنین گشته عبد خلق چرا؟
ارزش عقل ودرک وبصیرت:
آنچه درمان کندت در هر حال وآنچه شوید زرخت گرد ملال
آنچه از قبل بگیرد ره غم حافظ تست به هر لحظه ودم
آنچه بنمود ترا معنی دین چیست بنگر که بدانی به یقین:
دقت ودرک و بصیرت باشد اگرآن وارد سیرت باشد
گر توانی به بصیرت نگری کم خسارت زبدیها ببری
غم ورنجیدگی از احساس است همچنان وسوسه خناس است
راز خسران بود از نادیدن خارج از درک به خود چرخیدن
حس بد چونکه به میدان برود خرد وعقل ز میدان برود
ایضا:
شیطنت های کسان را بنگر تاکه در دل نکند هیچ اثر
هان که برخورد نکو عافیت است در خردمند چنین خاصیت است
اینکه گویند که آگاه سران رنجشان بیش بود از دگران
همچو ییداری وچون خفتگی است پختگی باشد ونا پختگی است
آنکه خواب است و عزیزش مرده هان مگو گوی سعادت برده
آن تعادل که دهد عقل ودها وان تعادل که دهد حهل وعمی:
متفاوت بود از اصل وبنا مشتبه کردن آن نیست روا
بیخ اندیشه جاهل جهل است بیخ اندیشه عاقل عقل است
لیک عقل است گهی پست وبرین وجه اعلای تعقل تو ببین
بسم الله الرحمن الرحیم