منظومه 8
آسمان و نقطه عطف
آسمان را نظاره میکردم حیرت از هرستاره میکردم
چه شکوه بدیع و والائی راز پوشیده و معمائی
نیست حدی براین فضا هرگز فهم و وهم است پیش آن عاجز
انتهای فضا کجاست کجاست عقل وهوش از سرم دگر برخاست!
آن پیامی که میرسد اینست چه حقیر است آنکه خود بین است
لحظه ای زین قفس درآ و ببین که جهان چون بود عظیم وبرین
پس فراتر برفت موج نگاه رفت و برگشت سوی من ناگاه
آسمان گوئیا چو آینه شد چونکه با چشم دل معاینه شد
خویشتن را درآینه دیدم دیگر از آسمان نپرسیدم
چشم بینا به حستجو دیدم هستی خویش را زنو دیدم
نکته ای خاطر آمدم باری نقطه عطف هستیم آری
گوئیا زان طرف رسید خبر آسمانست اگر بدیع و زبر
ناظر آسمان نگر تا کیست ناظر آیا از آن عجب تر نیست
چه کسی فاعل است وبیننده خوش بدانی تراست زیبنده
صاحب دیده فاعل وبرتر باشد این نکته را بجای آور
دانه میوه را عجب بنگر بیشتر از زمین و باغ و شجر
اصل خودرا به آسمان مفروش دل به بیهش چرا دهد باهوش
بلکه همسوی گردش آن باش همنوا شو بدون هر کنکاش
از چه خودرا حقیر میدانی در نظام جهان که در آنی
زیر این سقف زنده ای هشدار خویش را از جهان جدا مشمار
آن شکوهی که آسمان دارد هم شکوه ترا بیان دارد
آسمان و زمین ترا مهد است قدر خود را بدان که آن سعد است
خالق این جهان ببین تا کیست باش با او جزاین ترا ره نیست
تزکیه حقیقی
همه مشغله فکری من گر شود شسته زجانم چه شود
اسب اندیشه که تازد همه گاه گر توقف کند اینک چه شود
این نظامی که به رفتار منست گر بریزد به هم از بن چه شود
جای اوهام عجیبی که مراست گر حقیقت بنشیند چه شود
دل که تغییر نکرده است همی گر مغیر شود اینک چه شود
رفته ام راست ولی در ره کج راه من راست شود گر چه شود
دل سر گشته و هر جائی من جذب دلدار شود گر چه شود
دل که تاریک وسیاهست کنون گر منور شود از او چه شود
دل هرکس که ملوث شده است گر شود پاک و مطهر چه شود
رهسپار به آنسو
سوی آنسوئیم جمله رهسپار حتمی است این و شود از اضطرار
اصل هستی سوی آنسو میرود و ین تن آخرمیرود اندر مزار
آنکه داده اختیار دل ز دست لاجرم او میرود بی اختیار
صد فراز و صد نشیب و صد خطر باشد اندر ره خلاف انتظار
چون بود احوال آنسو نکته ایست بیگمان اینسو نگردد آشکار
فاقد جغرافی حد و حدود باشد آنسو پس دراین سو هوشدار
رجعتش بر سوی خالق میشود قربتش برحسب وسع و اعتبار
اندر آنسو من مجرد میشود وین شریکانند جمله برکنار
عارف آنسو بنگرد باچشم دل قدر وسع و حال و شوق و ابتکار
گر بگویم میرود هستی بگور عقل برتر گوید این باور مدار
موی و ناخن گر بیفتد روی خاک اصل جان را خوش میابی پایدار
روح تو باقی بماند بیشکی کل این تن چونکه میافتد زکار
سوی آنسو بیخود از خود میشوی با شهامت سوی آنسو رو بیار
کیستم؟
گهی پرسم از خود که من کیستم رسد پاسخ ار محو خود نیستم
من آنم که دستی مرا آفرید همان کو زمین و سما آفرید
زنسل بشر داد هستی مرا بر ایشان مرا بسته کرد و رها
من آنم که جز من مرا مس نکرد خداوند همتای من کس نکرد
قیاسم نکرده است او با کسی دراین کثرتم کرده واحد همی
صدور من از مبدا هستی است که وابستگی برکسان پستی است
منم واحد اجتماع بشر که بر وسع دنیا نمایم نظر
منم معنی خلقت آدمی یکی پایگاه وجودم همی
به هستی مجرد ز چیز و کسم سزد بر ورای شراکت رسم
الهی درآور به احساس من کز آن تو هستم به جان و به تن
اجازت بده تا که بینا شوم بجای آورم خویش و یکتا شوم
در احساس عالی رود وقت من رود از سرم خوف و تردید و ظن
برآیم ز وابستگی بر کسان بود ذهن من یاد تو هر زمان
نیاز بر ارباب
بردگی و نیاز بر ارباب ابتلائی بود که آرد خواب
جوید احساس ایمنی زین راه تشنه ای میرود بسوی سراب
زانکه او بنده است و مخلوق است خواهد ارضا شود همی زین باب
هرزمان تکیه گاه میجوید خلقتش کرده اینچنین ایجاب
درک حق چون نمیکند ناچار بند اقراد گردد واحزاب
گرچه سر خوش بود و یا سالم سالم او نیست در دل و شاداب
چونکه آزاده بنگری او را به رخ بردگی کشیده نقاب
خوی و احوال کودکی مانده باقی اندر روان و در اعصاب
برده پرور شود سپس برده از ره مهر و از ره ارعاب
از چنین رسم و شیوه گردیده حال اهل جهان تباه و خراب
آل فرعون آنچنان کردند تا که گشتند مستحق عذاب
هرکه دقت بحال خود نکند غافل از حق بماند و در خواب
عبد معبود شو مشو برده بنگر سیره اولوالالباب
نه به آنها که آلت دستند بهر هر زورمند و هر ارباب
گرچه اسباب بس نظر گیراست بسته ای بر ورای این اسباب
از ورای سبب به ما گفتند "اعبدو ربکم" سخن دریاب
مولای ما کیست؟
گرچه مولاست آفریننده در عمل آفریده مولا شد!
کودک از ابتدا چنین حس کرد عادت دائمی مهیا شد
گر چه با عقل از آن عدول نمود هر زمان عادتش فریبا شد
راه عقل و خرد ببست همی در عمل آنچه بود و اجرا شد:
یاد مولای خویش باید بود وز موالی همی مبرا شد
این من ازخاندان خلقت بود لیکن از اصل خود مجزا شد
بین جنبندگان روی زمین سروران بهر خویش جویا شد
نرود تا که فوق این پندار کی دل تیره اش مصفا شد
چکنم این مصیبتی است بزرگ که در این رهگذر هویدا شد
ما همه در فریب خویشتنیم "من" زمیدان برفت و پس" ما "شد
من که بودی موحد و یکتا در شریکان خویش امحا شد
زاهد ار خویش را فریب دهد ذکر او کی بسوی بالا شد
ایها الناس چاره ای باید عیب ما رو بگشت و افشا شد
خوش بود هرکه بر خودش آمد باب رحمت به روی او واشد
ذکر ما بود از مطامع نفس دل به غفلت فتاد و اغوا شد
من ندانم که مومنم یا نه راز مکتوم کس نه افشا شد
ما نبودیم نزد پیغمبر حال کس فاش اندر آنجا شد
لقب پیشوا اگر مولاست این دو مولا بدان نه همتا شد
زین ممر دل رود به گمراهی این خطر گه مرا هویدا شد
زانکه مولاست آفریننده پیش هر دیده ای که بیناشد
کیست مولا(پیشوا)
"کیست مولا آنکه آزادت کند بند رقیت زپایت برکند"
میرهاند مر ترا از کفر و دین گوید از دین بحق و راستین
میرهاند این ترا از خوف جان میرهاند زانچه در رنجی از آن
محوسازد آن خیالات ترا آن خیالاتی که میآرد بلا
غیب را آرد به نزدیک شهود تا که از اسفل کنی میل صعود
تا نشانی های حق را بنگری بی معلم بی امام و رهبری
گوید از تقوا بشکل راستین پس ببینی معنی آنرا برین
میل رجعت میکنی برسوی حق زانکه آمد برمشامت بوی حق
درک این مولا ولی مشکل بود جز برای آنکه او مقبل بود
کردگارا بهره ای ده زین مقال این سخنهارا مکن قیل و مقال
ما اگر برگفته دل خوش کرده ایم پس تحقق ده به آنچه گفته ایم
منکران را عینکی باشد به چشم عینکی تیره کز احساس است و وهم
منکر روزند اندر آفتاب منطقی داند کلامش در حساب
گه ندارد هیچ تقصیری همی باشد اندر بینشش نقص و کمی
چونکه مولا عینکش را بشکند لاجرم اوخیره وحیران شود
او شبانه زندگانی کرده است خود نداند در زیانی بوده است
ما همه داریم عینکها به چشم کردگارا نعمتت خواهیم و رحم
ارزش خیالی
ارزش خود از خیالی دیده ای در خیالی زندگانی کرده ای
در خیالت آنکسی هستی همی که نشسته در خیال دیگری
ننگ باشد اینچنین ارزش به ما کز خیالات کسان دارد نوا
گرتوئی وابسته بر این یا که آن چیستی ؟چیزیکه کس دارد گمان!
زین اسارت گر درآید آدمی رو به بالا ره میابد او همی
بایدت توجیه خود پیش خودت از چه جوئی خود به جمع جز خودت
بودش خود را خودت توجیه کن با بصیرت اصل خود بنگر ز بن
ضمن صحبتها شریک کس مشو دام شرک اینجا بود غافل مرو
زندگانی بی شریکان ممکنست هر که باشد بی شریک او مومنست
خانه های عنکبوتی هشته است هم" ولی الله" شاید گشته است
گفتگوئی ساده دور از ادعاست پس عنایت بر چنین گفته رواست
درمعنی مرگ
معنی مرگ چه میدانی چیست تجربت چونکه ترا درآن نیست
گرچه توصیف شنیدیم بسی خارج از گود بگفته است کسی
مرده گر آمد و گفتا سخنی او بود مخبر بس مطمئنی
مرده اما سخنی هیچ نگفت گفت اگر کیف و کمش را بنهفت
هرچه گفتند بود خارج گود لاجرم ماوقع مرگ نبود
مشکل مرگ بسا باشد راست از خداوند کمک باید خواست
مشکل آن نیست که میپنداری جمله یابیم چو آید باری
مشکل آنکه به جهان بسته شویم راحت آنست که وارسته شویم
واقعیت ز ورا باید دید که درآنست بسا شوق و امید
تازه میگویم و پس کهنه شود گفتگویم همه بیهوده شود
تازه ها میبردم گه به ورا کهنه ها را نبود قدر و بها
ایضا
به ذهن تو افتاده تصویر مرگ نگه کن بواقع خود مرگ چیست
زتصویر و فکر و خیالات مرگ بسی ذهن ما خوفناک و بریست
تصاویر ذهنی بزن بر کنار که زائیده جهل ما و کمیست
تو هستی از آنرو که هم مرگ هست که ملزوم و همراه با زندگیست
چه لازم که آنرا ببینی ز دور که مقرون این هستی ما بسی است
تو هستی از آنرو که هم مرگ هست گریز از حقیقت سزاوار نیست
بدانکه بود مرگ چیزی دگر بجز آن هراسی که در دل خفی است
نگنجد به اذهان ما معنیش که اذهان ما در تعین همیست
چومرگ آیدت بی تعین شوی ازینسو به آن سوی ترا ره رویست
چو وارسته باشد کسی وقت مرگ روانش بسی مطمئن و قوی است
پیامی که از مرگ آید همی بگوید مهم بر تو وارستگیست
دیر خراب جهان بتکده ای بیش نیست/ وحشی بافقی
زدنیا پرستی دل آدمی بمیرد بدیهی میابم همی
تو دنیا پرستی چو دلمرده ای خودت را به نسیان همی برده ای
به هر چه شدی متکی در نظر مثال بتی بوده این وانگر
بت معنوی گر پرستم بجان بت جامد است انعکاسی از آن
تو بودی مجرد ز دنیائیان ز روز ازل این حقیقت بدان
کس و کاره پنداشتی این و آن خدایان شدندت همی در نهان
گرفتی چو کیش کسان را بخویش شدی غافل از هستی و دین و کیش
تو وهم کسان را پرستیده ای ندانسته بر هیچ چسبیده ای
که وهم بشر زائل است و عدم تزلزل می افتد درآن دمبدم
اگر خود پرستان ز دیگر کسان پسندیده ای خود شدی آنچنان
یکی عالمی بهر خود ساختی که خود را بکلی درآن باختی
به ادراک آری ز خود گر خطا ازین عالم بسته گردی رها
نپرسیدی از خود که من کیستم نگفتی که مملوک کس نیستم
نگفتی مرا آفریده خدا ز غیرش جدا باشد این جان جدا
چنین بوده ای و چنین مانده ای دروس زیادی و گر خوانده ای
حق ار بود آنچه به آن بسته ای چرا زار و بیمار و دلخسته ای
تو وابسته ای بر کسان آنچنان که معنای شرک آورد در میان
که وابسته بودی به مادر ز قبل به غیرش همی بستگی گشت سهل
بمیرد دل از بت پرستی همی شود زنده از حق پرستی همی
ولی بت پرستی بس آسان نمود در آن زحمت ابتکاری نبود
بت است آنچه ارزش بود در خیال بت است آنچه نامی همی جاه و مال
مگر آنکه بسته نباشی بر آن که آنهم بعید است در ذهنمان
بت است آنچه قدرت تلقی شود گرایش به آنها ز جهلی شود
بت است این توهم ز شرق و ز غرب که فرعونیان را همی بوده شرب
بت است آنچه خوانی تمدن همی گر خیره کرده ترا آن همی
بت است آنچه پنداری آنرا مقام وگر بر پیمبر دهی یا امام
خود اکنون بت استی به بیش وکمی چو خواهی ستایش کنندت همی
بت است آنچه من آوری در حساب که باشد درآخر حبابی برآب
اگر زنده ام شبه یک مرده ام گر آزاده ام شبه یک برده ام
نتابد بدل چونکه نور خدا خلایق پرستش شود هرکجا
اگر عاقلم من پرم از خیال دلا از ریاکاری خود بنال
فسرده شدم خود ازین گفتگو دلا از امیدم کلامی بگو
اگر بگذری از خیال بتان ببینی توئی نقطه عطف جهان
همانا که وابسته ای برخدا بدانی شوی از اسارت رها
ایضا دوبیتی
خدایا مرا بی خدا ساختی میان بتانم درانداختی
به همراه صد ماجرای عجیب بکار هدایت بپرداختی
صدائی دیگر
زبالا سخن گفته شد با بشر بیا این حقیقت ز نو وانگر
گر از روح وحی خدا غافلیم : بصیرت نداریم و یا جاهلیم
کلامی برون از خیالات جمع کلامی که کم دارد آن گوش سمع
اگر کس تواند که آن بشنود ز بند اسارت رها میشود
اسیر خیالات جمعیم ما گرفتار صد بانگ نفسیم ما
بشکل کلام خودت کرده ای تو آنرا و یا گفته بنده ای
کلامی که از نفس خودگفته اند بگوش من و تو فرو کرده اند
بسی گله میبینی و گوسفند فقط بع بع همدگر بشنوند
بود بع بع گوسفند از نیاز صدا میکند از ره حرص و آز
به تمثیل گویم نه تحقیر این در آن واقعیت فقط باز بین
شنیدیم عمری صدائی چنین به مدرسه و خانه و بحث دین
شنیدیم از اهل قدرت سخن درآورده ایم این سخن بر دهن
ولی ریشه قدرتش ضعف بود به جهل هر آن مستمع میفزود
کلام خدا راست وصفی دگر کسی نشنود جز به وضعی دگر
دگرگون شود شخصیت زین ندا ز ایفل ترا برکشد بر ورا
صدائی دگر باشد این هوشدار دمی سر ز عادات دیرین برآر
گر احساس دیگر نیارد ترا ندانی که آنرا چه باشد بها
ترا بعد دیگر بود در وجود که وحی خدا را تواند شنود
ایضا
سخن ها به احساس پیچد اگر عمیقا بدلها نماید اثر
وگرنه از آن سرسری بگذریم زگوش خود آریم آنرا بدر
صداحساس منفی بود در درون زخوف و زمیل و زمکروشرر
صداهای مستکبران جهان موثر شود غالبا زین ممر
کلام هدایت شود بس خفیف رسولان کم آیند اندر نظر
صداهای حیوانی غول نفس شود وارد هر دل بیخبر
صدای حسد را بسا بشنویم که از حس برآید نه عقل و بصر
همی بانگ کینه شنیده شود نهد با سهولت بدلها اثر
خطر دارد اصغای حرف خلاف که باور شود پس ترا الحذر
به طفلان ضررها رساند شگفت چنین زار شد حال نسل بشر
صدای حقیقت دگر گونه است که در خلوت دل شود معتبر
ولی استماع حقیقت بسا شود مشکلی ویژه بر بی هنر
هدایت چنین و ضلالت چنین به هرکس رسد اندرین رهگذر
سیل خلق
مجرد بودم و ربم خدا بود ولیکن سیل خلق آمد مرا برد
به پیمان خدا بودم وفادار کجا بودم دریغا تاکجا برد
مرا این سیل تاریخ و جماعت عجب بر وادی جهل و عمی برد
همه اوزار و عیب رفتگان را بیاورد و زجان من صفا برد
بهم شد چونکه با سیل جماعت مرا بر وادی دور از خدا برد
به خود گفتم که یکتائی به عالم الا یکتائیت را ناروا برد
چو مینالیدم از گمگشته خود همی نالیدنم را برفنا برد
چسان بر جای خود برگردم اینک که این سیل از دل و جانم نوا برد
گهی گفتم بگاه محنت و رنج بدرگاهش توان دست دعا برد
دعاها کردم و امداد جستم هوس آمد ولی آنرا زجا برد
دریغا حالت یکتائی من که آنرا از دلم دست قضا برد
به پیش خلق بایستم سکوتی که ایزد قدر جانم را فرا برد
سخن باخویش میگویم نه با کس که هر کس از دل و جانم صفا برد
ولی صاحبدلی آمد ز راهی کلامم را گرفت و بی ریا برد
معنی بقا و فنای عرفا
هر آنکس که او تکیه دارد به هیچ وجودش همی خود بماند به هیچ
چو هستی شود متکی برخیال خیالی شود آن نیارزد به هیچ
ازین رو بقا در فنا گفته اند که دراین بقا خود نبازد به هیچ
میان فنا هستیش بشکفد که برغیر حق رو نیارد به هیچ
چومیل بقای خیالی تراست بقای حقیقی نباشد به هیچ
خودیابی
چو خود دیده ای در ردیف و حساب شده لاجرم وحدتت در حجاب
به احساس باید بیاید همی که این خلقت تست یکتا و ناب
برآئی اگر از ردیف و قیاس برون آئی از حال زار و خراب
وجود تو جانا زصف خارج است توانی اگر بنگر و این بیاب
یکی بینش عادتی بیش نیست که ما رانهاده در احوال خواب
درین بینش بد خودت نیستی نتانی دهی بر" الست" جواب
در ین صف توقف چو باشدهمی پی آب باشی رسی بر سراب
اگر فهم خود میکنی در ردیف اسیری درین جمع و هم درعذاب
دریغا اگر در بیابان خشک به لبهای تشنه نبخشند آب
بسی کار سهل است و هم ممتنع که عادت رود یا درآید ز باب
تصور درست ونادرست ازخود
نقل ابیاتی کنم از مولوی او چه خوش گفته است اندر مثنوی
« ای تو در پیکر خودرا باخته دیگران را تو زخود نشناخته
تو بهر صورت که آئی بیستی که منم این بالله این تو نیستی
این تو کی باشی که تو آن اوحدی که خوشو زیبا و سرمست خودی..»
........
رو بدنبال چنان گم کشته ات کز لحاظ دل غیابش کشته ات
این تصور ار خود از وابستگیست اصل تو در عالم وارستگیست
این فقط معنی دهد در پیش ناس کان اسلافت بکردی اقتباس
اصل خودرا تو به نسیان برده ای گوئی از خناس فرمان برده ای
تو به تارکی تفکر میکنی بر حقارتها تفاخر میکنی
چون شود اندیشه ات مشکل گشا گرچه نیکو باشد ودور از خطا
آنچه این نفس ترا ارضاکند کی تر ا برحال خود بینا کند
کم توقع کن زفکر تار وکور ره ندارد سوی بالا سوی نور
فکر بسته ره ندارد سوی جای فکر آزاده زند راه خدای
فکر روشن باید اندر کار دین تا کند روح وروانت را برین
فکر روشن خارج از این نفس ماست می برد مارا همی بر راه راست
راز بی توفیقی مارا بببین تا نیاری شک براه حق ودین
درمعنی هبوط
هبوط بشر بر چنین معنی است: که افتاد در دست غیر خدا !
چگونه است احوال دنیا ببین مبدل به مس گشته اینجا طلا
بپرس از کسان رب آنها که است ببین رب بعضی چه است وچه ها
بسا اولیائی زجنس بشر کسی را بود کافی اندرخقا
همی بر بزرگان قدرتمدار کند در خفایای دل اتکا
بری باشد از عارف دین شناس ندارد حقیقت به پیشش بها
کسی که ورا پرورش داده است همی بوده غافل زحق ای بسا
در افتاده انسان بدامان شرک سپس ارزشش کم شده یا فنا
اگر در بهشت آدمی مانده بود خدا رب او بود ودر اعتلا
در اینجا اسیر است ومهجور از او کند باید از دور او را صدا
برای رسیدن به پروردگار مقرر شده پس جهادی ورا
اگر در جهادش موفق شود رسد لاجرم بر مقام لفا
رسد باز آنجا کز آن رانده شد شود زین مصائب که دارد رها
هبوط بشر از چه رو بوده است لیاقت نبودش که ماند بجا
بشر رانده شد تا که کامل شود که جنت نشین گردد و حق گرا
در اینجا بدان ای عزیز از چه رو ضروری بود معرفت برخدا
به قرآن میابی گواه کلام که خواهد مغیر کند نفس ما
چه آیات توحید باشد کثیر بپرسیم از خود بواقع چرا؟
بسم الله الرحمن الرحیم