منظومه 7
آرزو و خیال راهنما و همراه
الا ای که هستی خدا بین و یار که آزادی و از منیت کنار
بیا روشنی بخش بر راه من درین شام تیره بشو ماه من
بیا از اسارت مرا وارهان نگاهم بگردان به وسع جهان
بیا تا مگر بشکفم پیش تو ز پیچیدگی وارهم پیش تو
کلام و نگاهت مغیر کند دل و وصل حق را میسر کند
تو عیسی صفت شو بر این مرده دل بری سازم از مردمان مضّل
مرا رهنمائی نمی بود هیچ ز نزدیک و کارم بشد پیچ پیچ
خدایا توئی شاهد گفته ام عنایت که بسیار آشفته ام
رضا بر قضای تو باید شوم به راهی که آن می پسندی روم
خود و خالق خویش گم کرده ام به نزد خلایق چو یک برده ام
چنان خوف مخفی مرا بر گرفت که گشتم ضعیف و حقیر و خرفت
کنون ای مددکار و ای رهنما مدد کن به راه آوراین بی نوا
به اذن خدا کاری انجام ده ببر از فضای دلم ابر و مه
ترا پرورش می دهم در خیال که از دوری یار دارم ملال
سپس از دلم شد نوائی بلند که تکیه به کس را مدان خوش روند
که آگاه سازد ترا برخودت ؟ که این مایه باشد همی در خودت
سخن تا بقدر پسند خرد درین گفتگوها ترا می سزد
هر آن یار غیب و عیان را بخواه مشو متکی جز به فضل. اله (الاه)
ورای جستجو – سرور آزادگان
اندر این تنهائی و این بی کسی جویم آنکس را که با من آشناست
از ورای جستجو بایست جست از ورای خواسته بایست خواست
چون بخواهم ز آشنایم رحمتی ؟ که زبانم بهر خواهش نارساست
زیستم من به غربت روز و شب هرچه آه از دل بر آرم پس رواست
چشم خود بر خلق عالم دوختم نآشنا بودند و اینم ابتلاست
گر بیابم خویش را آن " آشنا " رو نماید ورنه اش از من اباست
در میان این همه نا آشنا فاش می گردد مرا یک آشناست
حاوی پیغام و هشداری بود این نظامی که همی بینم به پاست
مردمان چون ذره هائی فانیند در نظام و تکیه بر ایشان خطاست
این سخنها بی ثمر باشد مرا تا که این خود در وجودم پا بجاست
این حقیقت را گهی بینم درست عاریت باشد خود و ازمن جداست
خود بجای من نشسته روز و شب متکی بر خلق و مهجور از خداست
رحمتی خواهم ز مبنای وجود که ببینم لحظه لحظه راه راست
جنگ با باطل از آن دارد ثواب که جهاد نفس در دل زان به پاست
سرور آزادگان آور بیاد آنکه یادش دائماً ما را رواست
آنکه از اولاد و اصحابش گذشت یکسره از صحنه دنیا بخاست
رابطه مجازی است
ما به هم وابستگان بی نوا می شویم آخر ز یکدیگر جدا
ارتباط ما همه باد هواست گرچه جدّ است آن دروغ است و ریا
ربط انسانی به شکلی دیگر است فطری است و خالی از چون وچرا
ربط نفسانی هواهای دل است ربط انسانی برون است ازهوا
غیر بدبختی نمی بینم همی آنچه خوشبختی بود در بین ما
زانکه خوشبختی همان آزادی است یعنی از خویش و کسان گردی رها
خویشتن را دیده ای در دیگران خویش را در خویش دیدن شد روا
بر چه چیز دیگران وابسته ایم گر به بینی حیرت آید مر ترا
شخص چسبیده به اشباح کسان غافل از خود مانده است و از خدا
این سخن از مولوی باید شنید هم به مصداق درست آن کذا
" هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبت این خلق را طوفان " الا
"کم گریز از شیر و اژدرهای نر ز آشنایان و زخویشان کن" ابا
عاشقم بر هستی خلق جهان لیک بیزارم ز خُلق و خویها
این روابط شد مجازی هوشدار کم کم آن مشهود می گردد به ما
این روابط تکیه بر یکدیگر است نزد آزاده بود آن بی بها
سقوط
اگر آیدم حالت انتباه نظر می رود تا به خورشید و ماه
جهان طور دیگر شود در نظر تجلی نماید نشان اله
پس از این شهود و چنین آگهی دوباره می افتم باعماق چاه
همه عمر من در ته چاه رفت کز اول به بتخانه کردم نگاه
درین اسفل سافل و این سقوط بود هر عمل عین جهل و گناه
گهی در ته چاه گویم همی خدایا ازین رنج و محنت بکاه
ندارد دعا نوری از معرفت که از میل نفس است و دوری ز راه
دعائی که از جهل خیزد همی چه ارزد و گر باشد از سوز و آه
دعاها نگردد بسا مستجاب که مبنای آنست بر اشتباه
کسی کوست در حال ارضای نفس دعایش نیارزد به یک پرکاه
بت زنده را می پرستم اگر به عمق دل خود به شام و پگاه
جلو رفتنم عین واپس روی است مثال کسی که رود سوی جاه
که آن جاه چاهش بود عاقبت جماعت نهد بر سر او کلاه
چو " لا تعبدوا " را نفهمد کسی چه سان بشنود " اعبدوا " از اله
نفهمیده اغلب عمل می کنیم ز خنده زند اهرمن قاه قاه
چوتسلیم خلق اند اکثر همی مدان این دلیل درستی راه
اطاعت زاکثر ضلالت بود زخود گفتم و نیز قرآن گواه( ۱)
به این حال زاری که داریم ما به تو چون بیاریم یا رب پناه ؟
ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله/قرآن
قیاس ومقایسه خود .قیاس خدا ازخلق!
در قیاس و مقایسه خود را دیده ام ای عجب درین دنیا
گر نباشد کسی در اطرافم بودشم هیچ می شود گویا
معرفت بر خود از چنین راهی نارسا باشد و بسا بیجا
عمر ما رفت با چنین وضعی ما کجا رفته و صراط کجا ؟
این چه بودش بود نمیدانم که بود پایه اش به باد هوا
هم خدا را زخلق کرده قیاس ذهن و خود غافلیم ازین معنا
خودپرستی تو ای خدای پرست تا نگشتی ز دام خلق رها
مدعی بر نتابد این معنی بارالها مرا مدد فرما
او خریدار گفته خلق است مشتری نیست گفته حق را
گفت قرآن که "ایهاالانسان " بنگر انسان توئی مگو آنها
هان تو مصداق آدمی در خویش چون توئی نیست اندرین دنیا
چشم بگشای و بحر جان بنگر این تو اندر همه جهان یکتا
در همه عمرتو چه بود بسر؟ اشتغالات فکری بیجا
ای هویت گرفته از مردم کور و کر مانده ای و بس کانا
رب خود را هر آنکه دریابد می شود او بصیر و هم دانا
ای که رو کرده ای بخلق به بین بین تن ها توئی یکی تنها
بگذر از این خدای خلقی خود تا به بینی نشان او هرجا
گذشتن ازکلیه چیزها
مگو آنکه از مال و فرزند خود هر آن عارف پاکدل بگذرد
که برهرچه دلبسته از ابتدا که گشته برایش مخل بگذرد
ز افکار تاریک و اوهام خویش که گردیده او را مضل بگذرد
ز هر خاطراتی که دارد به ذهن کز آن غره شد یا خجل بگذرد
ز تصویر و تخیل هر مهتری که گشته بر او متصل بگذرد
مکرّم بدارد همه اولیا ز تقلید خلق و مدل بگذرد
هر آنکس گذر می کند عاقبت چه خوش بگذرد یا کسل بگذرد
ز خوب و بد و زشت و زیبا که آن فروبرده پایش به گل بگذرد
سخن را درین گفته کوته کنم که از هرچه شد مشتغل بگذرد
گذشتن ز دنیای خود اصل شد کز آن عاشق رسته دل بگذرد
همانا که این معنی تزکیه است که مومن ز خود معتدل بگذرد
دوبیتی
رب من رب سموات است و ارض درک این معنی مرا گردیده فرض
درک این معنی ندارم گر زدین دین نباشد وربود پر طول و عرض
یاد او
یاد او آمد حواسم پرت شد اوج هر معنی برایم پست شد
در تعیّن بود جمله این حواس بی تعیّن رو به دیگر سمت شد
یاد او آمد ز یاد من برفت هرچه یادم بود وز اول ثبت شد
دانش و دین و تصاویر خیال که مرا در چنته بود از دست شد
یاد حق می کردم اما این زمان هرچه در خاطر ز حق میرفت شد
کار بی بنیاد آسان می نمود کار عقلانی برایم سخت شد
آنکه عقلی حاصل ا زامیال داشت فارغ از این عقل کوته مست شد
مرده ای بود و تحرک می نمود در سکوتی ناگهانی هست شد
آنکه در عمرش یکی بدبخت بود ناگهان در لحظه ای خوشبخت شد
گرچه توصیفی ازین حالت کنم نقش آن در خاطرم کی ثبت شد
بیند ادبار اشتغالاتش اگر کس نگاهش جانب آن سمت شد
نیز ادبار است شعرو قافیه چونکه بر گوینده آن رخت شد
چون مسلط شد بدل خوف و خیال فرصت ادراک حق از دست شد
دوبیتی
اگر آشنای من آن آشناست هر آن آشنای دگر کاذب است
ازینرو هر آن عارف پاکباز ز تکیه به هر آشنا تائب است
عزم رهائی
عزم آن دارم که از خود وارهم خویش را یعنی که بر او وانهم
عزم من یک عزم سی چل ساله است گرچه هر دم ابتدای این رهم
قصدم از آشفتگی خیزیده بود که علیهم گشت وکمتر شد لهم
ای که داری تکیه بر آداب دین باز میداری مرا از آن مهم
زان خداوندی که می گنجد به ذهن لازم آید با بصیرت وارهم
هر کسی خود را به مهتر واگذاشت کوه اگر باشم ازینکارم کهم
منکه با بیگانه هم پیمان شدم فاش بینم رانده آن درگهم
درمکافاتم ازین پیمان کج گرچه در ظاهر نگشتم متهم
کثرت این خلق چشمم را گرفت غفلت از خود برد در عمق چهم
چون بباید کرد با این دلبران گرچه از صد چیز فرعی وارهم
بنده حقیم و عبد نوع خویش در عمل این یک شده ما را اهم
خویش را با می بشویم گر زخود ساقی میخانه را دانم شهم
کار تقدیر است آنچه می شود ور بمانم در خودم یا برجهم
عارضه
به یکی عارضه گرفتارم کوششی بر شهود آن دارم
عارضه از پرستش باطل خیزد و دانم و در انکارم
آن کشیدم بدوش در همه عمر گشت مانند کژدم و مارم
نیست راهی برای تخفیفش غیر توفیق صبر و اقرارم
این چه احوال عاریه است و عجیب که از آن قبضه گشته و زارم
نازم آن ماهروی رعنا را که تکان داد بیخ افکارم
عجز و ضعف مرا نمایان کرد بی تکلم بداد هشدارم
که بود او الهه در نظرم نقش آب است ورد و اذکارم
هم بنازم به پیر باده فروش زانکه کژدید فکرو کردارم
حبذا عشق صادقی که بگفت که غریقی به وهم و پندارم
این همه عشق کاذب و تقوی زان بدل می کشم که بیمارم
از چپ و راست می رسد پیغام تا که شاید کنند بیدارم
مشکل عشق "حافظا" اینجاست که صداقت طلب کند یارم
وربه معشوقه دل دهم با صدق به فضاحت کشاند او کارم
سخنانم همه ز مهجوریست پی شمعی در این شب تارم
دفتر شعر و نظم حاجت نیست رب خود را خدا گر انگارم
هو
درحصاری عجیب افتادم یاد یارم بشد چو از یادم
غیر یار گریزپا هرگز کس ندارد خبر ز ایجادم
عجب است آنکه سخت دربندم خودگمان می برم که آزادم
تکیه بر دایه و مربی ، کرد بهر شیرین خلق. فرهادم
آنچنان متکی شدم بر خلق که شدم منقطع ز بنیادم
شده ام صید خلق و میدانم بی خبر شد زصید صیادم
خویشتن را ندیدم و دیدم جمع اغیار و خود ز کف دادم
سند هستیم چو مکتوم است گشته اقوال خلق اسنادم
نقش این هستی من است جهان به خطا قدر خویش بنهادم
گرچه در مسند رصدگاهم پر کاهی به پیش هر بادم
سرور خویش و مصدر خویشم از مقامم به غفلت افتادم
خویشتن را صدا زنم هر روز زانکه گم گشته بین افرادم
مست گردم ز جرعه ای زیرا می بُرم از شریک و اندادم
من یکی نفس واحدم به جهان نه یکی در شمار اعدادم
گفت مولا که خویش را بشناس باد این گفته دمبدم یادم
الهه بجای اله
الهه نشسته به جای اله دل آرد به ناچار بر او پناه
شنید این سخن رند و خندید و گفت شگفت آیدم کاین به آن بسته راه !
ولی آنکه تقدیر در دست اوست ولی باشد و کاره خواه و نخواه
اگر تکیه گاهم جز اشباح نیست طبیعت نهاده سرم را کلاه
به چیزی نکردم نگاه درست جهان دیده شد با شکسته نگاه
چو در حصر این خوف و حزنم همی نگاه من و درک من شد تباه
شب و روز نالانم از آنکه من ندارم بخود حالت انتباه
الا زاهد و واعظ اهل رسم مشوغافل از رسم این کارگاه
به جز عشق حکام در سر نداشت هر آن مسلم و کافر اهل جاه
بیا بشنو از من که در این سفر شکاف عجیبی بود بین راه
چو در دل به بیگانه آویختیم توقع چه داریم ازآن بارگاه
کجا این بتان اولیا منند بود حیرت آور چنین اشتباه
برآنم که تا بشکنم این قفس برانم الاهه ز جای اله
هر آن کس که باشد الهش هوا رود در پی آلهه بی پناه
جهانی بود در پی آلهه الهی ازین جهل مزمن بکاه
رهایم کن از ناخود خود شده که اعمال او جمله باشد گناه
یک قصه
شنیدم یکی از بزرگان شهر بگفتا غلام خودش را به قهر
که برخیز اینک برای نماز ز حکم خدا نزد من سر نباز
قصوری به بینم ز تو هر زمان ازین پس کتک می خوری بی امان
غمین شد غلام و به محراب رفت دلش بود از قول ارباب تفت
کلامی چنین گفت پیش از نماز که یا رب توئی شاهد حال و راز
که من خود نه سوی تو باز آمدم که از ترس او برنماز آمدم
مبادا پذیری نماز مرا که می خوانم آنرا ز روی ریا
شنید این سخن پیر دانا و گفت که او دُر معنی باین گفته سفت
بود گفته او درست و وزین که صادر شده از خلوص و یقین
نمازی که ما را بود ای بسا چنین است و خود غافل از ماجرا
بسا ترس مخفی زغیر خدا بنام خدا هست درجان ما
در این قصه میبود ترسی عیان بسا عابد و ترسهای نهان
گر از ترس مخفی بخوانم نماز بعید است تا آن رود بر فراز
فاجعه دل
عمق این فاجعه با کوشش پیگیر و مدام باز روشن نشد و کار نگردید تمام
سعی من خود ز دل فاجعه برخاسته بود سعی اینگونه باین فاجعه بخشیده قوام
نقطه کور قضا یا چه بگویم که کجاست در شگفتم فقط از نقطه کورو ایهام
راه کو چاره کجا من به کجا عشق کجا تا کند محو چنین فکرت افتاده بدام
گر میسر شودم جرعه کشی بی تردید در سکوت افتم و معنی ندهد هیچ کلام
سخن راست به کفیت کج بنشیدم کس نفهمد سخن پخته به ذهنیت خام
این وفاداری من بر شرکا بود گناه کز ره نفس بیاموخت مرا صحبت عام
این وفا نیست نگه کن که بود بیماری یا که آن کار یکی حلقه بگوش است غلام
گفت حافظ یشنو" پند مقلد مشنو " سخن عام نشاید که شماری احکام
بودم آزاده و در پای خسان افتادم کار واجب چه بسا میشود اینگونه حرام
گفته ام طفل نشاید که شود خوار و اسیر چه موثر شود این گفته و مجریست کدام ؟
ورای خواهش
گر رها باشم از قفس دیگر سخنی با کسی مرا نبود
این صداهای شوم گوشخراش نغمه نای خوش نوا نبود
گر سخن بشنوم ز کس بی شک دلم از بند او رها نبود
بلبلی کردن است بیهوده گر به آهنگی از خدا نبود
جویم آن نفس مطمئنه خود کز وجودم همی جدا نبود
این چنین نفس اجتماعی من شادیش هم بجز خطا نبود
زائد است و فرا گرفته مرا اندرآن ذره ای صفا نبود
ای خداوند آفریننده درد ما را مگر دوا نبود
خواهشی از ورای هر خواهش دارم از تو که بل ریا نبود
خود ندانم که خواهش من چیست لیک حق است و از هوا نبود
هویت و همی
هویت گرفتیم از دیگران گه کودکی ما به وهم و گمان
همان را بدل پس نگه داشتیم که آن را حقیقت بیانگاشتیم
رها گردی از آن اگر ای رحیل شوی فرد آزاده و بی بدیل
بازهم رابطه
ارتباط عقلی و حسی دو چیز باشد اندرپیش هر صاحب تمیز
ارتباط حسی و کج با کسان نیست الا مایه خسرو زیان
تکیه بر خلق است این سان ارتباط برده از ماحال و شور و انبساط
هین مپندار این روابط جدی است کز خیال است و همی با شکل پست
مرتبط با حقی و خود غافلی تا به کی مشغول خلق و کاهلی
خارج از تو هرکسی دارد حیات این حقیقت بنگر از نو با ثبات
خویش و او را چون یکی پنداشتی دادی از کف آنچه را خود داشتی
تو نه از اوئی و نه او از تواست خویش دریاب و مشو آدم پرست
از خدائی از خدائی از خدا خویش خود را از خلایق کن رها
ارتباط واقعی با دیگران چیز دیگر باشدت ای نکته دان
ارتباطی کز بصیرت باشد آن عاری از موج خیال است و گمان
هرچه پر گویم ز شکل ارتباط اندک و ناچیز باشد در صراط
این منم گویای این نکته ولیک دمبدم بینم که با خلقم شریک
گر نباشم من شریک این وآن راز وحدت را همی بینم عیان
می شوم چیزی که بودم از ازل بی نشان و بی زبان و بی محل
عامل ربط کج خود بنگرم گاه و بیگه کان نشسته دربرم
عاملش صد عارضه آرد میان کس ندیدم من که باشد در امان
ربط بد تسلیم جز خود گشتن است یا ستم بر آن دگر کس کردن است
ایضاً (رابطه )
ربط حسی هر زمان در دل برید شکر باید بهر یزدان مجید
این روابط نیست جز موج خیال دیر و زود آن میرود سوی زوال
سست باشد پایه های رابطه رنگ ظاهر باشدش گر واسطه
"با چه چیزدیگران " در ارتباط هستی ای که باید آئی بر صراط
ارتباطات مجازی ای بسا واقعی دانم ز پندار خطا
دوستان در آخرت حضم همند زانکه از ربط مجازی میرمند
میدهد پایان به این وابستگی مرگ و مطرح می شود وارستگی
آدمی را خارج از خود جسته ایم دست خود از هستی خود شسته ایم
این توئی مصداق آدم هوشدار خود بجای آور که بینی کردگار
خود بجای آر و به بین آن دیگری بی قیاس و کمتری و برتری
تا که دریابی همی ربط صحیح منتفی گردد همی ربط فضیح
تا به کی گم گشته ای چون مشرکان خود بیاب و پس موحد شو بجان
آدمی و خارج از خود آدمی گر بجوئی پس عجب باشد همی
فکر مرگ و فکر صد گونه گناه سوی آن سو برگشاید بلکه راه
آخرت شاید که آید در نظر این شب تاریک ما گردد سحر
آخرت را باطن دنیا بدید آنکه بر معنای جاویدان رسید
آنچه خطاب کرده اند
مانده ای آنچه خطابت کرده اند این خطیئه در نظر کوچک مگیر
مادر کل خطایا باشد این هان بیاندیش از خطائی بس کبیر
آنچه این و آن حسابت کرده اند بر گرفتی بر خود و گشتی حقیر
این "برونی ها " چه میدانسته اند چیستی یا کیستی در این مسیر
بینم اندر خویش نفس خلق را که به چنگالم گرفته همچو شیر
زانکه خود گنجیده ام اندر خطاب کرده ام خود را ندانسته اسیر
فکر جبران گذشته از چه ای باش بر اکنون خود هر دم خبیر
خلق را پروردگارم را کرده ام هر کسی را کرده ام بر خود امیر
گر بود پروردگارمن خدا نزد مردم نیستم زار و صغیر
رستن از بند خلایق مشکل است باشد این کاری عظیم و هم خطیر
این بیاد آور که روح و جان تو مخفی است از چشم هرکس ای بصیر
لاجرم وابستگی باشد خیال کردگارا فهم این را کن یسیر
ای اسیر این " برونی ها " شده بر رهائی اولیا را دان ظهیر
بند و بست خوفهای کهنه را بی رمق کن دردل ما ای نصیر
بذر حق در زمین شوره
در زمین شوره بذر حق مپاش شوره بین و جز به یاد حق مباش
این درست اما ز یاد خود مبر بذر پاشی را چو یابی بی ضرر
گرچه خود همچون زمین شوره ای گاه می بینی که بس آلوده ای
از هزاران بذر شاید یک عدد روید و مثمر بماند تا ابد
بذر تو هم پوک باشد ای بسا پس امید رویشش باشد خطا
شکوه ای از کس نبایستی شود کارهر کس وفق تقدیری رود
هر کلامی را که می گوئی به کس با توکل گو رهایش کن سپس
به مناسبت فوت یک جوان
کجا رفت و آیا که بود آن فتی بسوی خدا رفت و بود از خدا
روانش چو مرغ مهاجر پرید پرید و به مأوای بهتر رسید
بسا در چمنزار دست قضا بچیند گل تازه بشکفته را
بسا خاربن را گذارد بجا ولی برکند بیخ گل بوته را
بود کار تقدیر حیرت فزا بود حکمت حق کجا ما کجا
یگانه برفت او بسوی خدا به وفق " لقد جئتمونا فرادی"
خوشا آنکه دل را رهانیده است ز خلق و به وحدت رسانیده است
امانت ز حق بود نزد شما ز ردّ امانت مبادا ابا
مبادا به ببینیم تنها سبب به غفلت ز تقدیر محتوم رب
مبادا تصادف تلقی کنیم اجل را که دارد جواز از حکیم
خوشا آنکه باشد صبور و حلیم توکل نماید به حی کریم
اگر چه شما واقف و آگهید بود ذکر و یادآوری هم مفید
اجل بهر ما بانگ بیداری است نه از بهر غم خوردن و زاری است
الهی روان ورا شاد کن به دلهای غمدیده امداد کن
عبد مخلوق وخالق
اگر چه بود عبد خالق بشر به مخلوق دارد ولیکن نظر
ز روز ازل متکی گشته است به مخلوق و راه کجی رفته است
همه عیب انسان شود مختصر درین گفته در پیش صاحبنظر
خودش را همان آورد در حساب که فهمیده از دیگران در خطاب
شود آنچه مخلوق گوید همی سپس گم کند اصل خودرا همی
خدایا بگردان ز ما این نظر که چون کوری است و در آن صد خطر
ترحم که یابم نگاهی دگر به امیال بیجا بیابم ظفر
به قرآن چرا نام الله را مکرر می یابی همی جابه جا
از آن رو بود تا مگر آدمی ز مخلوق بر خالق آید همی
بسم الله الرحمن الرحیم