غزل گونه 4
"این" و" آن"
میرسم زین من به آن من هرزمان روزنی بینم بسوی بیکران
چونکه خواهی برتفاوت بنگری خوش نظرکن برزمین وآسمان
ای که محبوسی همیشه اندرین میرسد ادراک تو روزی بر آن
هان سبک خیزی زجا در روز حشر چونکه آن باشی به وقت امتحان
ما همه آنیم اگر این مانده ایم روزی آید کین نباشی بیگمان
این منیتها خیال واهی است زین همه غفلت خدایا الامان
من نه این باشم که وصفش میکنند بلکه آنم خارج از وصف وبیان
گرچه این گویا بود در پیش خلق صامت است آن و ندارد همزبان
زهد این گویا نباشد جز ریا زهد آن از دیده ها باشد نهان
همزبانهای زیادی دارد این همزبانی را ندیدم بهر آن
توده مردم اگر این بوده اند انبیا آن بوده اند ای نکته دان
از من حیوانی آیم خود بدر چونکه باشم عاری از نام ونشان
روز وشب در عالم خود خفته ایم چون عقاب خفته اندر آشیان
اینهمه تنگی نشان وسعت است
وین جهان باشد نشان آن جهان
تاکی در خواب
خوابیم تا به چند و خرابیم تا به کی راه توهمات به عمری نگشت طی
مفتون این حهان وزمان ومکان نشد مقرون یار و پیر خرابات و جام می
طامات و قیل و قال که سرپوش فطرت است شد مانع شنیدن وحی و نوای نی
آنجا که حق میان ظروفی زباطل است نازم به زیرکی که بگوید بلی و نی
چیزی که خورده اند از آن انبیا شکست باور مکن که دفع شود از میانه هی
سمی که خورده ایم بجای شراب ناب از معده در عروق شد و شد مجال قی
چیزیکه داده است سلف بر خلف هنوز اندر عروق قوم بود از زمان کی
ایدل به راه عشق برو هرزگی مکن
کین هردو یادگار بماند زما ز پی
طامات:سخن بیهوده عروق:رگها کی:کیخسرو
خود خدایان خود
فرجی گر نرسد کار خراب است خراب دلبرا از من غمدیده دگر روی متاب
خود زخود باز ستانم سپرم بر ید تو متجلی شود ار قامت تو پشت حجاب
منکه عمری به ره طبع و تمایل شده ام بیگمان حاصل کارم همه شد نقش برآب
شده ام مستمع گفته لغو دگران گوئیا هیچ نبردی تو مرا زیر خطاب
تا که ما بنده خلقیم و گرفتار خودیم بهره ما زجهانست همی رنج و عذاب
خود خدایان خود استیم به پنهان و خفا تشنه آب حیاتیم و بدنبال سراب
جز به دلدادگی و مستی و رندی نشود کار ما ساز و نگیریم همی راه صواب
تجربت گفت که کابوس تو پیوسته به جاست
مگر آنگاه که بیدار شوی از این خواب
آتش فتنه
آتش فتنه اگر نور دل اهل جفاست میگدازد دل اگر حق طلب و اهل وفاست
شعله ای زاتش دوزخ چو بدنیا برسد یابدش اهل بصر مختفی از نابیناست
شاهد صحت این گفته خویشم بشنو: کآدم و ظلمت و بیداد مواجه زقضاست
عقده ای در دل خود دارد وتیغی به جگر هر ستمکار و ستمکش و گرش ناپیداست
در دل طور و بلندای حرا پیدا بود که چه دردیست بشررا که سزاوار شفاست
یا شفا گیر و سرافراز برو سوی بهشت ورنه در آخر کج راهه حهنم برپاست
گر توئی بیخبر از حال خراب دل خویش
با خبر باش که این بیخبری ها گذراست
علاج حقارت
بیا علاج حقارت به کبر نتوان کرد زراه معرفتش میتوان که درمان کرد
ازآنکه کرد حقیرت مرنج و شاکرباش خدای نقص تو با عیب او نمایان کرد
چنان شکست که آمد به جان ودل دیروز ضمیرتا ابد آنرا گرفت و پنهان کرد
شراب ناب تواند رسد به عمق ضمیر چودر کشی و توانی همی که اذعان کرد
اگر زخالق جان غافلی و از خود هم به غیر او چه کست وعده داد و پیمان کرد
قسم به هستی خود میخورم که کس نشناخت حضور و هستی من در جهان وپنهان کرد
یکی جهان عظیم و تو لاشریک درآن
کدام بند ترا بسته بر شریکان کرد
باده ازلی
مستم و شاکر ازین باده که دادند مرا غم جانسوز ندارد بجز این باده دوا
زان می ناب که دادند به ما روز ازل غم خوری گر نخوری دمبدم امساک چرا؟
تا بکی قطره ای از جام کسان مینوشی خمره ای هست کنارت در آنرا بگشا
چه بگویم که تقرب به خدا یعنی چه جرعه ای تاکه ننوشی سخنی نیست رسا
بیخبر ماند اگر عالم معجب چه عجب حمل اسفار پسندید و به آن داد رضا
غم ازان داد به ما تاکه مگر باده خوریم حکمتی هست به کاریکه کند دست قضا
وجد و حال وطربی میطلب و غم بگذار
که به این شیوه توان رفت به درگاه خدا
بنده بتان
من بنده بتانم این نکته فاش بادا امروز اگر بدانم بهتر بود که فردا
مقرون این و آنم و ز یاورم بدورم این مذهبی که دارم باشد زباب سودا
مخلوق حق نگه کن چون بنده بتان شد واندر پی اش برآمد این کوه ماجراها
زاهد خبر ندارد کو میدهد امانم یا رب مباد سرم در پیش او هویدا
ای مدعی که ماندی حیران ز اعترافم آخر رسی به معنی میباش پس شکیبا
بتها شکست اما صد گونه بت بجایش بینم که بت پرستی باشد بحال اجرا
اقرار خویش بردم در پیش پیر عارف با شادی و رضایت گفتا دریغ و دردا
هرکس بود گرفتار کو تا رسد به اقرار از کافر و مسلمان یا آن مرید بودا
برکار خود شناسی رغبت نمیکند کس
گر مطمئن به دنیا مانده ز فکر بیجا
اصنام
از کفر اگر برستی دینت شود بسا دام برخویش اگر نیائی دام است در پی دام
بر ذم بت پرستان کوشیده ای و لیکن بنگر که خود نداری آیا نظر به اصنام؟
آنجا که حق پرستی گردید خود پرستی ساقی مگر تواند حق را نماید اعلام
مسلم اگر نباشد در فکر خود رهائی با رشته های کفران دلبسته او به اسلام
گر زهر خود پرستی دادندش از صباوت اینک چه چاره آیا جز مهر ساقی و جام
رفتم به کوی دلدار وحشت به جانم افتاد غولان نشسته بودند در راه آن دل آرام
از گوهر هرآنکس اینک سئوال دارم
کمتر ز کفر و ایمان دارم سئوال و از نام
اصنام: بتها
بایاد مولوی
ترا از اصل خود بنگر کجا راند جماعت چون دل و جان را بترساند
فضای ابری و تار جماعت عجب باران شومی بر تو باراند
برآمد سیل و فطرت را کشانید به مردابی چنان کز چاره واماند
خدارا بوده ای قائم به فطرت ولی سرو ترا سیلاب خواباند
تو ای زنده شدی مانند مرده که بویت کرکسانی را فرا خواند
کنارت کرکس میل و هوا را پیام انبیا از جا نپراند
ندانستی چه پیش آمد چه هاشد فلک میدید و شاید اشکی افشاند
تداری چاره جز همسوئی حق نخواهد حق ترا از درگهش راند
به روح مولوی شاید توان گفت
جماعت فکرمارا چون فریباند!
قالب اندیشه
میخواستم تا بشکنم این قالب اندیشه را دیدم که عزم کارهم از قالب آید در خفا
گر برصلاح کار خود پیوسته کوشا بوده ام دیدم ولی مبنای آن بوده است برطرح خطا
تاکی صلاح کارها توفیق ما در عرصه ها فربه نماید نفس ما مارا کند ازحق جدا
با مستی وبا بیخودی ممکن نماید قرب یار کاریکه زاهد ای بسا دارد همی ازآن ابا
برعا قلان وزیرکان راه رهائی بسته اند نازم به رند بی ابا کومیشود حاجت روا
ای اقرب ازهر چیزوکس دوری چرا ازدسترس بر داد مسکینان برس دریابم اندر لحظه ها
گفتم که با من نیستی گفتی ببین با کیستی ساکت شدم با خجلتی خالی زهر چون وچرا
اندر فضای غیر او با دیگران دم میزنم آیا شود گردم رها تا آوری مهر و وفا
باید بگریم هرزمان بینم چو احوال جهان در گردش است ایام وما در فکر مزمن پابجا
گمراهم وهم شاهدم کین همرهان هم گمرهند آیا نگاه ماهمه سوی چه چیزاست وکجا
ایدل هم اکنون را ببین بیهده پیش وپس مبین رو از میان لحظه ها از خاک اسفل بر علا
"دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازاو
نومید نتوان بود ازو" خوش گفتی آری حافظا
با ياد حافظ
ناپديد است چو اين هستي ناب صفت ونام خود آيم به حساب
چونکه بر خلق بلي مي گفتم گم شدم درصفت ونام و خطاب
باورم شد كه منم نام ونشان وين خطا حال مرا كرد خراب
شد الست از دل وآن پاسخ خوش بي خدا ماندم ودر رنج وعذاب
موي پيشانيم آن يار كشيد زانكه در راه كجم بود شتاب
وصف كس نيست خدارا خودكس اجتماع بشري مانده به خواب
بي طرف جامعه را گه ديدم بردگان ديدم وحالات دواب
غافلان از خود و مشغول بهم بي خبر از حق ومقصود كتاب
آنچه بنياد ندارد عجبا كه درانداخت بدنيا تب وتاب
قلم صنع چرا اين بنوشت هرچه پرسيم سكوت است جواب
اين تصور كه زخويش است مرا ميشود هيچ به يك جرعه شراب
بلبلان درچمن وخاموشند آيد ازهرطرفي بانگ غراب
بين ما ورخ زيباي نگار كوهي ازفكروخيال است حجاب
دمبدم دل به عبث مشغولست عمرما ميگذرد همچو سحاب
بعد مرگم همه دانند چه شد كس نداند كه چه كس شد به غياب
گوئي ازعرش برآمد صلوات زآنكه گفتم سخن صدق وصواب
غزل حافظ شيرازخوش است
كه گرفت ازرخ انديشه نقاب
موجود آسمانی
ای آنکه در زمینی موجود آسمانی قدر وجود خودرا حیف است اگر ندانی
آن گوهر گران را جمعی زتو ربوند اما ترا نشاید مهجور از آن بمانی
از نو اگر بپرسی من کیستم کجایم بینی که لامکانی بینی که بیکرانی
ای در قفس فتاده آیا شکایتت نیست با آنکه پر شکایت از زحمت فلانی
مسحور گفته هائی در پشت واژه هائی وصفی دگر ببینی خودرا چو وارهانی
تا در غمی به بندی در بند غیر اوئی گر لا اله نگوئی پیوسته در زیانی
یونس که لا اله گفت ناگه به ساحل افتاد ازبهر ذکر رافع یارب بده زبانی
تا در قفس اسیری بیهوده ذو دعائی زیرا که در دعایت در بند دیگرانی
مملوک آن نگاری وزدیگران جدائی تنها دراین جهانی وزدیده ها نهانی
آنی که بی نشانی آنی که ازخدائی بیچون وبی چرائی برحق نه برگمانی
آنی که هستی تو در کائنات ثبت است آنی که در بلایا در امن و در امانی
این فهم نارسایت گوید همی که اینی گر پرده ها برافتد بینی همی که آنی
گر بی وفا بدیدی آن یار ماورائی زانرو بود که هردم دلبسته بر بتانی
محصور بیت خویشی با این وآن شریکی غافل که فرد واحد در وسعت جهانی
آن گوهر مجرد هردم به کام خلق است
یارب زکام آنها خواهم که برستانی
میل بالا
میل بالا میکند این روح غلتیده به خاک من به فکر بستگیها او به کار انفکاک
لرزه ها افتد به جان هرگاه و بیگاه ای عجب در نبرد نفس ناپاک است گویا روح پاک
دوش با گریه گفتا دل شدم تسلیم او بس گریبانش گرفت و بس که آنرا کرد چاک
پرده های گوش سنگین مرا آخر درید بانگ پی در پی زفطرت نابگاه وبی ملاک
این معمای عجب اینک مرا حیران کند میل اوج از سوئی و سوی دگر میل مغاک
فکرمن هر لحظه از عمرم به راه هرزه رفت که" لفی خسرم" به خسرانی گران وهولتاک
مانده ام افسرده و دل تیره وضع و اولیا رویشان نورانی است وقلب آنها تابناک
هول هرزه جای آن هول قیامت را گرفت از قیامت گوئیا این دل ندارد هیچ باک
روح بی تاب است وآردعبرتی از هر روزوشب / کای موحد ازچه ای درچاه شرک واشتراک
آنکه بیدرد است گوئی برده سر در لاک خود
روزگار آخر سر او را برون آرد زلاک
دار البلا
آخر خموش گردد این شعله های هجران از ابر رحمت او بارد کمی چو باران
آمد پیام بردل خیز و برو از اینجا آنجا که هربلائی برجان تست آسان
دارالبلا چه خواهی جای بلا نباشد هرکس خبر ندارد دائم بود پریشان
اینجا ببین و آنجا این من ببین و آن من کس با خبر نگردد الا ز راه فرقان
جاهل ببین وعالم فاسق ببین وصالح مشرک ببین و مومن حیوان ببین و انسان
سازنده باوری ده یارب که پاک شوید هر هرزه باوری را از ساحت دل وجان
صد باور از توهم مارا فرا گرفتند چون حاکم ستمگر برما دهند فرمان
آن به که خوش کنی دل تیر بلا چوآید زیرا کند اصابت بر غول نفس انسان
برغول نفس هرکس یورش برد بلایا
در عمراو که شاید ایمن شود به ایمان
حالتی دیگر
چونكه شاهين وجودم سر رسيد زاغك اوهام دل ازجاپريد
عشق من اردردرآمد حبذا برچنين حال خوش ووقت سعيد
دل زتاثير خلايق شد بري لوح دل يعني كه شد پاك وسفيد
كل دنيا رنگ خودرا پاك باخت اين وجودم بر جهان آمد مزيد
ماضي ومستقبل از دستم برفت حق مرا بود اقرب ازحبل الوريد
در تعين بودم ومحو مراد بي تعين گشتم وحق رامريد
ارزش شعروكلام ودستكم برهوا گرديد و یک جا ناپدید
هيچ معنائي نميديدم دگر دركلام عمرو و توضيحات زید
فاش ديدم اينهمه علم وهنر همچوكالاي فروشست وخريد
اهل قدرت بود در ذهنم بزرگ دیدمش اینک اسیر است وعبید
نفس عالم بود فربه از علوم ای اسف او بر حقيقت كي رسيد
زهد زاهد بهر تحكيم خودي ديدم وگفتم چه مي بندد اميد
شرح اين حالت نگنجد در كلام كان بديع است وشگفتست وجديد
اينچنين حالت كه واقع شد مرا نوع انسان راهمي باشد نويد
بر سخن منگر نگر مصداق آن چيست آياخارج از گفت وشنيد
كس نمي بينم زاهل معرفت
و زجماعت مانده ام دور وطرید
آغوش یار
زبخت خودم دارم اين انتظار كه فارغ بميرم درآغوش يار
مگربخت من تا بكي تيره است به د نبال ليل آخر آيد نهار
بديع السموات والارض را درست ار بخوانم شوم كامكار
چه راهي كه نزديك وطولاني است چه ياري كه دور است وهم دركنار
زمان ومكان واسامي همه بود جدي و فاقد اعتبار
دراين حال هجران وآشفتگي چه بايد كنم با دل بيقرار
تصاوير ذهن وخيالم بود به اوتاد وابستگي استوار
اگر بگذرم از ذكور واناث حقيقت برون آيد از استتار
چو نور حقيقت بتابد به دل گوارا شود حالت احتضار
الهي چنانم بصيرت به بخش كه نور ترا بنگرم دركنار
چو حافظ طلب ميكنم روزمرگ
كه نا ئل شوم من به ديدار یار
گوهر هستی
مژده ایدل که من غمزده بی بنیاد است گوهر هستی ازین دام بلا آزاداست
منکه با عینک اغیار جهان را دیدم این من عاریتی روز و شبم همزاد است
هیچ گردد من اگر راه برد سوی صمد که نگهبان منیت صنم و انداد است
آشنا نیست مرا زین همه مخلوق خدا راز این هستی من بردگران نگشادست
ننگرد هیچ مرا آنکه به من مینگرد پس چرا هستی من پیش کسان منقاد است
تاکه با خلقم ودر حالت خودخواهی محض
باخدا نیستم و مذهب من برباداست
بسم الله الرحمن الرحیم