منظومه 3
چاره ای نیست بجز راه خدا
چاره ای نیست بجز راه خدا که به بن بست رسد راه جز آن
راه حق چیست حکایت دارد آن نیاید به صراحت به زبان
تو مپندار که بشناخته ای فهم آن نیست نهایت آسان
گر در احساس بمانی محصور خبرت نیست ز راه یزدان
دیر یا زود خبر دار شوی که حقیقت نه بماند پنهان
صد حجابست میان تو و دین ز هواهای نهانی و عیان
جز به صبر و به تحمل نرسی بر سرا پرده اسرار نهان
هم علی گفت که ایمان بی صبر چون تنی هست که سر نیست بر آن
دین شناسی که مغیر نشود نتوان کرد قبولش نتوان
همه احکام خداوند کریم جهد با نفس میآرد به میان
چه صلاه و چه زکات و چه جهاد یا جزآن هر چه بود در قرآن
ارتباطش بنگر با تغییر همه تغییر دهد نفس و روان
چونکه تغییر کند نقس کسی پس به عمق دلش آید ایمان
گر مغیر نشود نفس کسی اوست والعصر به خسران و زیان
آلودگی و شتشو
هر لباسی که گشت آلوده آن بشویند تا که پاک شود
بس فشارش دهند و در پیچند پاره گردد گهی و چاک شود
دل آلوده گاه پندارد گر شود شتشو هلاک شود
دل نخواهد چو شستشو گردد بهتر آنکه بزیر خاک شود
ملبسه گاه جاذب چرک است چرک بر دل گهی خوراک شود
عقل آید که لوث دل شوید لوث مخفی به زیر لاک شود
"لا تزکوا"1 که امر قرآنست باید اندر نظر ملاک شود
تا رود آدمی پی پاکی تا به فضل خدای پاک شود
1-لا تزکوا انفسکم / قرآن نفس خود را پاک نشمارید
عاشورا
پیوسته چنین بادا کاین قصه عاشورا خوانند به هر جمعی دانند همه دنیا
زین قصه عاشورا گویاتر و گیراتر در راه فداکاری نشنید کسی حقا
برشیعه وبرسنی بر عیسوی وهندو این قصه شگفت آید. برهرکه بود دانا
داند که ستمکاری محکوم بود باری فرض است که هرانسان گوید به مظالم لا
جانبازی اینگونه درراه خدا کی بود در طول همه تاریخ . هم نیست بدان فردا
نوری به سیاهی زد درآن شب ظلمانی بر کوردلان مخفی براهل بصر پیدا
دنیا زستمکاری و ز جور هر آن جائر افتاده به ادباری کان را نبود احصا
نوری زحسین آمد تابید به یک ملت هیهات من الذله سرداد به تا اقصا
ز آنروز به تا امروز فرعون صفت ترسید میبود چو ثارالله میداشت رگ موسی
گفتم سخنی ظاهر گر لمس کنم آنرا بی وسعت دل افتم در بیخودی و اغما
قدرت ستائی
در خفا آنکه ستاید قدرت اهرمن جانب خسران بردش
میگراید به ابر قدرتها حال ابنگونه کجا میسزدش
دیده ام هرکه براین احوالست معرفت نیست همی در سبدش
میل قدرت چو عمومیست لذا کم کسی از دل و جان طعنه زدش
کار قدرت شکنی خود شکنیست سرش اینست که کس نشکندش
اندر اسلام روا شد قدرت تا دهد بهر شکستن مددش
چون تبر در ید ابراهیم است قدرتی واجب و لازم شودش
قدرت برحق و ناحق بنگر به یکی چشم نباید رصدش
مشتبه گشت به جاهل موضوع کو که فرقان و تمیزی رسدش
این یقین دان که مجاهد به نبرد جنگ او با خود و دشمن بودش
چیست آن چیزیکه؟
چيست آن چيزي كه رنگين ميكند اين جهان را در نظرگاه بشر
چيست آن چيزي كه ظرف فكر ماست اعتقاد و ايده را گيرد به بر
چيست آن چيزي كه بيهوده كند سرخوش و نالان ترا از يك خبر
چيست آن چيزي كه ميباشد حجاب بهر ديدار حقايق در نظر
چیست آن چیزی که وقر گوشهاست گوش جان را میکند مسدود و کر
چیست آن چیزی که آرد اضطراب یا امید و امن از آن آید ثمر
چيست آن چيزي كه ميدارد حقير اين ترا كه در نهان هستي ابر
چيست آن چيزي كه خوانندش قفس كم كسي خود را از آن آرد بدر
چيست آن چيزي كه دورم ميكند از خداي خويش و مي بندد بصر
چیست آن چیزی که مجذوبت کند یا کند منفور و جانت را پکر
چیست آن چیزی که زنگار دل است فهم ما را میبرد از ره بدر
چیست آن چیزی که کرده تکیه گاه این جهان را تکیه گاهی معتبر
چیست آن چیزی که دل را بسته است بر شریک و شرک و بر دام خطر
چیست آن چیزی که کبر و برتری در روان از آن برآید مستمر
چیست آن چیزی که میدارد حقیر گه ترا یا معجب آرد در نظر
چیست آن چیزی که تنزیهش زنفس رستگاری باشد از بهر بشر
چیست آن چیزی که خود خواهی از اوست خود خدائی میدهد بریک نفر
چیست آن چیزی که وزرش نام کرد۱ حق و پیغمبر ازآن شد بر حذر
چیست آن چیزی که ایزد برگرفت از نبی تا ذکر او گردد زبر
چیست آن چیزی که بردوش تو است از فشارش خم شده پشت و کمر
چیست آن چیزی که نامش نفس شد سیطره دارد بشدت بر بشر
چیست آن چیزی که مینامی هوس شد خلاف عقل و منطق سربسر
چیست آن چیزی که کرده منقبض گوئی اعضای ترا از پا و سر
چیست آن چیزی که تعبیرش بود اصر و اغلال و بدل دارد مقر
چیست آن چیزی که یوق و بار گفت نام آن عیسی مطابق با خبر
چیست آن چیزی که نامیدش مرض حق سبحان در کلام معتبر
چیست آنچیزی که قرآنش شفاست گر دل آماده شود بهر حضر
چیست آن چیزی که بر ما حاکمست بر اراده ای بسا دارد ظفر
چیست آن چیزی که در طب روان عین بیماری میآید در نظر
چیست آن چیزی که ثابت مانده است در وجود ما ز دوران صغر
چیست ان چیزی که صدها خاطره بیهده در دل نموده مستقر
چیست آن چیزی که میدارد حقیر گه ترا یا معجب آرد در نظر
نیست آن چیزی بجز خوف وخیال
جز به آگاهی نمیگیرد زوال
گوش کن گویم کمی شرح کلام کاین چنین چیزی که گفتم از کجاست
خوف دون الله افتاده بدل در هبوط و این تمام ماجراست
هست معتای هبوط آدمی که به ظاهر رب او غیر از خداست
بنده آن بندگان دیگر است فاش بنگر این سخن حق است و راست
بنده هرکس که باشد آدمی خوف او بر جان او فرمانرواست
هرکه گوید" ربنالله" میرهد طبق قرآن از چنین خوفی رهاست
خوف دون الله آرد مفسده مفسده زین خوف بیچون و چراست
آنچه را خوانیم "نفس" از این سر است از غرایز گر شماری نارواست
خوف مخفی نفس را بیمار کرد از چنین نفس آدمی در ابتلاست
عاریت باشد نه طبع و فطرت است عارضه بر طبع و فطرت چون بلاست
واعظان بسیار گفتندی ز نفس که بسی آثار شوم از آن بخاست
گفته شد باید شود هر دم مهار هرعمل از نفس باشد آن گناست
این درست اما ندارد ره بجای کاوش و تحقیق و دقت رهگشاست
نفس را تنها مذمت میکنند در مقام علم نفس این نارساست
نفس هرکس چون بود "اعدا عدو" آنکه نشناسد عدو را پر خطاست
لشگر این دشمن ما چون بود موضع و شکل هجوم آن چه هاست
چیست آثارش به خوی و برمنش چون به این جسم و بجانش اتکاست
از کجا آمد چرا قدرت گرفت خدعه او چون بود چونش جفاست
کار او باشد چو کار بردگان که زسر پیچی همی او را اباست
بردگان با وفا پر قدرتند مهتر و ارباب از آنها رضاست
بررضای غیر حق این میکنند میکنند آنچه به یک برده سزاست
از چه وارد میشود در جان و تن این بلیاتی که در دست قضاست
زانکه انسان میگراید سوی غیر ور نباشد اتکا کارش فناست
می پذیرد ز ایتدا خوی کسان برده وار از آنکه عقلش نارساست
اینهمه شرطی شود در جان و تن تا به آخر برده کسب کذاست
گر توجه بر حقیقت باشدش این شروعی بهر حل ماجراست
آنکه نشناسد همی احوال نفس در جهاد نفس توفیقش کجاست
بی تکلف لحظه لحظه بنگرد حال خود را هرکه او دل آشناست
بهر انسان این نه چندان مشکل است لیکن اهمال و فراموشی وراست
غیر حق را رب نگیرد کس اگر این توجه هر زمانش رهنماست
گر توجه بر خدا دارد کسی حین جهد خود رود بر راه راست
بشنو از قرآن که بی خوف است و حزن آنکه میگوید که رب من خداست
مشکل نفس آمد از خوف و خیال
جز به آگاهی نمی گیرد زوال
۱- و وضعنا عنک وزرک/ قرآن
خوف حق و خوف ناحق
یکی نشانه ایمان بود نترسیدن که این ز اهل لغت هم توان که پرسیدن
مگو به طعنه که قرآن نذیر میباشد که ترس ماست ضروری به حق پرستیدن
اگر چه گفته ام این را دوباره میگویم که خوف باطل و حق را سزد که سنجیدن
زخوف ناحق خود هرکسی زحق دوراست پس ادعای خلافش مکن به خندیدن
بلای نازله بر اهل دین یکی اینست بشکل باطلی از دین خویش ترسیدن1
رعایتی ز درایت نشان خوف خداست خلاف حالت وسواس و جبر و رنجیدن
اگرچه وسوسه نفس داخل دین شد مجال هست باخراج نفس کوشیدن
نگویمت که رسد امتحان و مردودی رهیست پر خطر و بایدش نور دیدن
به خوف و ضعف منم مبتلا و میدانم به غرگی نتوانم شجاع گردیدن
1- لا تخیفوا انفسکم بالدین- خود را ازدین مترسانید/ نقل از رسول خدا
در معنی جهاد نفس
چیست معنای جهاد نفس ما محو کسب سوء باشد در روان
اشتباهات زیادی کرده ای از زمان کودکی تا این زمان
صد اثر بیهوده بگرفتی ز کس اینهمه پنهان بود در عمق جان
نور آگاهی کنونت لازمست تا نهانی های دل گردد عیان
کار سالک باشد و مشغولیش دیدن عیب خود و تحلیل آن
لیک سر گرمی شود گر کار او از ره دیگر براو آرد زیان
کوششی باید که عبد حق شود بگذرد از میل بیجا در جهان
گرایش به رب
ز معنای هستی چرا کنده ای ندانی مگر از کجا زنده ای!
خدا را یکی زین خدایان حیات نبخشید بر تو کرا بنده ای؟
مبادا که باشی چو فرعونیان و یا از همان ها نماینده ای!
مهمست این نکته سطحی مگیر به یک حال مضحک چو در مانده ای
سزد گریه آید ازین حال زار و بهتر که بر خود کنی خنده ای
تکانی بخور این چه بیچارگیست چه کس غیر حق را تو یابنده ای؟
کجا اختیار است ، الزامی است کشانند گرنه خرامنده ای
بخواهی نخواهی خدا رب تست چرا سوی غیرش شتابنده ای؟
خطابم به خویش است در گفتگو که شاید تو حق را همی بنده ای
لا تعبدوا الا الله
آمد از حق سوی عیسی این خطاب گفته ای آیا تو حرف ناحساب
که بگیرید این من و مادر اله گفت سبحانک نگفتم ناصواب
آنچه گفتی من به آنها گفته ام که توئی عالم به ظاهر هم غیاب
حال عیسی حال مریم شد چنین حال سایر را ازین معنی بیاب
چون غلو عیسویت نابجاست ای مسلمان پس تو هم زان رو بتاب
جامعه شد تکیه گاهی معتبر گوئیا چشمان ما بیند سراب
کس نمیگوید که ربم جامعه است شرک ما مخفی بود زیر حجاب
"لیک داند آنکه او را منظر است" کادمی افتاده دراین منجلاب
فکر و ذکرش منعطف بر جامعه است تربیت شد اندر آن و هم خراب
اولیاء خود در آن جوید همی سوی دون الله میگیرد شتاب
آن غلو عیسویت نزد ما بیش و کم آید ز دیگر راه و باب
دیده ام بس کس به مدح اولیا میشود بس خارج از حد نصاب
آنک ماند غافلانه عبد ناس پیش این معنا زند خود را بخواب
ایضا
یکی بینی پرستد دین اسلام دگر کس امت و اشخاص و احکام
شود غافل زمقصود و زمعبود بوفق اقتضای فکر محدود
ز راه دین رود بر وادی کفر خداوندا مزن بر قلب ما مهر
حجاب دین حجابی بس عجیب است بسی چسبنده است وهم قریب است
فریب اهرمن گاهی میارد به شکلی که سر کافر نیارد
محو خود . وارستگی
گر محو شود تمام آثار کان کسب نموده ای ز اغیار
هر خوف وتاثری که بودت وین تجربه ها که کردی انبار
تاریخ و سوابقی که داری فرهنگ و زبان و جمله ابزار
احساس وجود داری آیا چونست تخیلات و افکار؟
هان اصل وجود خویش دریاب خود وارده ای زعیب بشمار
تو وارده ای مجرد استی در دام شریک و شرک واغیار
در حین جدائی از شریکان این فکر و شعورت افتد از کار
کاین فکر و شعور را گرفتی از جمع و محیط خود باجبار
یارای سخن چه داری آخر با خالق خود که باشدت یار
هنگام نماز خویش گویا چون ذکر شریک گفتی اذکار
خود را کسی و خدا دگر کس پنداشته ای اگر تو هشدار
توحید براه شرک بردی مهجور بماندی و ریا کار
مملوک خدا توئی بواقع خود را زخودت مدان به پندار
از کیست مصلی و مصلا دریاب و مکن حقیقت انکار
تو پرتو اوئی و از اوئی تو بودن ومن چه جای اظهار
عمریست که علم نحو خواندیم بر خیز و به علم محو روی آر
دعای نارسا (۱)
آن شنیدم که فقیری میخواست روز و شب روزی خود را ز خدا
ناله میکرد و دعاهای عریض که رهایم کن ازین فقر و بلا
از قضا از طرف حاکم شهر بهر کاری طلبیدند او را
مدتی رفت و بکاری پرداخت وز چنان فقر و بلا گشت رها
همسرش گفت اجابت گردید آنچه را خواسته بودی به دعا
پاسخش داد که این حاکم کرد وز دعا راست نشد کار کذا
نکته برعارف دانا برسید گفت از صدق نکرده است دعا
گفته اش نیز گواه آنست خوانده حق را ز ره میل و هوا
معترف بود و سپاسش میگفت گر دعا کردن او بود بجا
امتحان داد چنین نزد خد ا فاش گردید در او عیب و خطا
آن مصلی که نخوانده است نماز ذو دعائی که نکرده است دعا
وانکه با ذکر زحق یاد نکرد بسم حق گفت ولی گفت خطا
نام کارش چه بود در واقع بیگمانست مسمی به ریا
چون ریا شرک بود پس نکند مشرک آئیم در احصا فردا
۱-واذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او فائما فلما کشفنا عنه ضره ور کان لم یدعنا/یونس12
وقتی بر انسان زیانی میرسد مارا به پهلو ونشسته و ایستاده میخواند وقتی به او گشایش دادیم چنان میشودکه انگار اصلا مارا نخوانده است
پیک اجل
مژده ای دل که رسد پیک اجل برنگردد به تدابیر و حیل
گرچه این مژده پسندت نشود کار انجام شود بی غش و غل
جان شود بهر خروج آماده ضمن همگامی اسباب وعلل
مرک سهلست بر بنده حق ورنه آن در نظر آید معضل
آن فرشته که سلامش بادا گیرد این جان و بگیرد به بغل
شوی آزاد و رها زین عالم عالم لهو و دروغین و دغل
عالم صدق میابی آنگاه نکند جلوه دگر نقش بدل
این زمان مانع نور است ترا نفس سرسخت مقاوم چو جبل
برطرف میشود این ظلمت و جهل بسرآید هوس و میل و امل
شوی از خواب گرانی بیدار حق بیابی نه به تمثیل و مثل
دشمن ارشاد شود یادش باد که ورا نیز رسد وقت اجل
یار اگر غصه خورد یادش باد خلق خالقه ثم قتل
خار و خصم تو همان بود که بود مورد مهر و تعلق ز ازل
تکیه کردی به هرآن چیزی بیش بیشتر داشت سر جنگ و جدل
اندر آنجا که شود یار عدو نرهی تا نکنی ترک محل
طبع دشمن نشود دوست الا طعم حنظل نشود همچو عسل
مادر دهر که مهرش ز ریاست دشنه ها کرده نهان زیر بغل
ماسوا جور کند تا که کنی رو بدرگاه خدا عزوجل
گر شوی پاک و رسد موت چه باک که نبوده است ترا حسن عمل
آنچه گفتم همه حق است دلا کوشش درک حقیقت تو مهل
مبعث رسول خدا (ص)
چه پیش آمد نه در چون است و در چند معمائی بود بی مثل و مانند
به غاری خارج از مکه به خلوت برید از خلق و با حق کرد پیوند
به ظرف فکر خود می ریزم آنرا ولی هرگز نمی گنجد به آوند
برون از جامعه شکل سخن چیست سخندانان عالم این ندانند
زبان تازی و ترک و عجم را سلف آرد بیاموزد به فرزند
زبانی بی زبان دور از تعین طنین اندر چنان عاری بیافکند
لغاتی برپیام و برکلامش ز ناچاری بشد مقرون و پسوند
به پسوندش شعار ماست پسوند چه پسوندی که پر باراست و پر پند
کم و کیف متی و این و غیره 1 نکرد آن معنی گفتار در بند
اگر موسی به طور از هوش میرفت نرفت از هوش از آن حرف خوشایند
چو خوانی قصه غار حرا را
عبودیت مکن غیر از خدا را
یکی بیدار و مردم جمله در خواب یکی بر کوثر و جمعی به گنداب
محمد گشته محصور و گرفتار گرفتار نفاق کفر اعراب
به حرف آسان بود این گفتگوها بیا واقع ببین و نکته دریاب
روال عقل اگر میبود تنها همی گفتش کز آنها روی برتاب
ترا رفتار سوء و خوی یک تن زند برهم نظام فکر و اعصاب
هزاران کس ترا باشد موید ز دانشمند وعام و شیخ و از شاب
شوی مایوس و روی آری به کفران کلامت چونکه گردد نقش برآب
محمد یکه و تنها در آن حال نیامد کوته از آن گفته ناب
فقط آنکو برید و رفت و برگشت ندارد از فساد خلق اعجاب
چو خواهان کمالی در ضمیرت براه اسوه ای اینگونه بشتاب
بیا بشنو پیان انبیا را
عبودیت مکن غیر از خدا را
پیام حق که باشد نور و فرقان بخواند جملگی را سوی ایمان
خداوندا نبودی گر پیامی چه میشد کار و بار و حال انسان
چه توجیهی ز خلقت در میان بود چگونه میگرفت آرام هرجان
فساد و ظلم انسان را چگونه چه کس محکوم میکردی به میزان
ترازوی عدالت حالیا هست و گر شد قاضی و مجری گریزان
اگر سقراط و افلاطون و غیره معلم بوده اند و فکر درمان
گر از اخلاق گفتند و فضیلت رسید از انبیا بوئی به ایشان
جهانی تیره و سرد و فسرده مثال شب در اوقات زمستان
چنین بودی نبودی گر رسالت رسالت شد بنای نور و فرقان
بیا و بر رسالت شاکری کن که نور آن بود هرجا نمایان
بیا بشنو حدیث ماورا را
عبودیت مکن غیر از خدا را
ملک گفتا که اقرا باسم ریک که این سر مشق گردد بهر سالک
پیام جبرئیل است این ترا نیز به کل مردم و جمله ممالک
بنام رب بخوانی و بخوانند به ترک هر پرستش غیر ذالک
بود معنای ایمان ژرف و سنگین که شد "همام " را آنگونه هالک1
چو از شرح علی بیهمش گردید بین ژرفای این احوال و ادرک
همی موسی ز بیهوشی بیفتاد بحالات مناجات و مناسک
الا مهجور بودن تا کی و چند بدان و نفس خود را باش مالک
ندانم کافرم من یا مسلمان موحد نام دارم یا که مشرک
اگر نفسی مغیر شد ز نامش چنین اقبال باد او را مبارک
اگر خواهی که توفیقی بیابی ببین" اعدا عدوک" را به" جنبک"
اگر بردرد دل خواهی شفا را
عبودیت مکن غیر از خدا را
1- از اعراض چهارگانه در اصطلاح فلسفه
2- اشاره به یکی از خطبه های حضرت علی
بسم الله الرحمن الرحیم