غزل گونه 3
دلدار
همی گویم به جان ودل به دلدار مرا بر خصم و خاک و خار مسپار
چنان رنجی زهجرانت کشیدم که افزون آمد از میزان ومقدار
نماندم ایمن از مکر تو هرگز ز راهم دام مکر خویش بردار
درآ از راه لطف و مهربانی مکن دیگر به هجر خویش اصرار
بیا بگذر زکابین گرانت که میدانی به فقرم من گرفتار
نشان چیست آیا این سکوتت به رسم ما رضایت باشد ای یار
دراین فکرم که میگوئی نهانی مشو مایوس ودائم دل قوی دار
امیدی میرود در کنه خاطر که برمیداری از دوشم همه بار
دلا پیوسته یاد وصل او باش
که از غفلت شدی رنجور و بیمار
مرغ سمائی
مرا در سر هوای دیگری هست که آنم میکند شادان و سرمست
هوای رستن از دام تعلق که جان دارد به جانان میل پیوست
من از وایستگیها در عذابم سعادت آنکسی دارد که وارست
عجب باشد که این مرغ سمائی فرود آمد به روی خاک بنشست
شدم با یار خود گویا هم آغوش چو قید من زمن یک لحظه بگسست
زمان رفت و مکان رفت و جماعت غم دیرینه رخت از جان ودل بست
یکی پروانه ای در پیله ای بود چه ها دید او زمانی که برون جست
پیام آمد که وقت یورش غم
نظر سوی بلندا کن نه بر پست
تو آفریدی
تو آفریدی و من دلبسته بر بتانم تو آفریدی ومن در بند این وآنم
توآفریدی ومن بازیچه خیالم تو آفریدی ومن در غفلتی گرانم
تو آفریدی ومن بر غیر تو دهم دل تو آفریدی ومن در سلک مشرکانم
حقا توئی نگهبان من خیره ام به اسباب روزی تو میرسانی من فکر میزبانم
مقرون حق نشددل مقرون چیزوکس شد ازچیزوکس جفا شدفریادازین زبانم
گفتار اهل دین را دارم قبول اما دور از هدف بماندم در جان ودر روانم
ای بت پرست مشرک دوراز خدا چه گوئی از ادعا حذر کن من مومنت ندانم
با پای کفرآخر چون سوی حق توان رفت طاغوت رفته گویا تا مغز استخوانم
با حال ناتوانی عازم به کوی یارم
دارم دعا که هرگز نومید وانمانم
بینش و عقل ما
بینش و عقل و شعوری که مراست باعث رونق این بتکده هاست
بیگمان عقل وشعور دگری آدمی را به ورا راهنماست
از چه پنداشته ای قابل وصف آنچه وابسته به خود خواهی ماست
جغد اندیشه اغیار نشست در دل و مرغ سعادت برخاست
جای جغد است هرآن روح خراب اگر آباد شود جای هماست
علم اگر بسته به احساس سخیف چونکه احساس رود رو به فناست
نفس اماره اگر داد شعور نفس آرام از این قید رهاست
ذی شعورند همه مردم شهر مست و دیوانه دراین شهر کجاست
بی خود از خویش بجوئید یکی بهر صحبت که دراو نور خداست
این خودآگاهی حیوانی ما گر مفید است ولی روی هواست
دوش میگفت مرا هاتف دل
ازچه طاعات تو مقرون ریاست ؟
عالم دیگر
از عالمی که دارم گامی برون نهادم غمهای کهنه و نو شد جملگی زیادم
شب در کنار شعله می دیدم این حقیقت من ریشه ای ندارد در فطرت و نهادم
برتیره شام عمرم آیا زند سپیده میپرسم و ندانم چون طالعی بدادم
تفسیر توبه آتگه ظاهر شد از برایم در راه کج برفتم حاصل نشد مرادم
زین سو نظر به آنسو آیا چسان توان کرد من خیره ام به اینسو یارب برس بدادم
هر جنگ و هر جدالی پایان پذیرد آخر عمری بود که دائم با خویش در جهادم
تائب زخود برفت و برکوی حق برآمد من یک قدم نرفته از پا در اوفتادم
عمری به بند بودم در قلعه اجانب دیگر خبر ندارم از موطن ومهادم
یاد خود وخدا را سنجیده ام زمانی آن میدهد مرادم این میدهد به بادم
لاف وگزاف و بیجا بینم همه کلامم از نفس اگر برآید گفتار و اعتقادم
دلخسته از اینجا خواهم روم به آنجا
کانجا روان شوم من اینجا اگر جمادم
قفس دنیا
دراین قفس که هستم بالله که زارو پستم پیروز اگرچه باشم درحالت شکستم
معنای عزت اینجا ذلت بود دریغا با کیش حق پرستی جز بت نمی پرستم
دیواره قفس را گه گه که فاش بینم دانم که من چگونه غافل شدم که هستم
گر دست و پای ما را از کودکی ببستند بینم به وقت پیری زنجیر پا و دستم
درعالم اسارت آیا چه ارزشی هست کز جهل و ناتوانی خود را به آن ببستم
از ارزش رهائی غافل مشو جوانا بنگر بگاه پیری من منتظر نشستم
دلدادگی به جز یار زندان جان من شد
در حیرتم کز اول چون شد کز او گسستم
با یاد حافظ
بارها گفته ام وباز همآن میگویم که نه از خویشم واین راه نه خود می پویم
منکه صد قصه بگفتم همه جا با همه کس قصه هستی خودرا نتوانم گویم
پاسخ کیستم اندر همه عالم ثبت است چه شگفت است که از دفتر دل میشویم
هردم هستی ما میرسد از سوی دگر من بیچاره دراین سوی خبر میجویم
گر برون آیم ازین حالت واین مکتسبات جز به آن مبدا اعلا نگراید رویم
بحقیقت نه من اینم که من آنم چکنم تا بحق آن شوم وخوش نگرم کز اویم
آنکه" از خویش برون آید وکاری بکند "
حافظا کو که بگیرد مگر او بازویم
مادر دهر
یک سخنی بگو مرا با کلمات و با زبان از چه شدم به این جهان یا کیم اندرین میان
مادر دهر زاده بس کودک وغیر من همه از چه بجای من یکی غیر منی نشد عیان
وه که کسی زآدمی پاسخ من نمیدهد زانکه نبیند او مرا زانکه منم ازو نهان
زاده شدم ولی دگر زاده نمیشود منی واقعه ای چنین همی واحد ومنحصر بدان
اسم خود وصفات خود نیستم وگمان خود قامت وچهره کی منم وآتچه بگویدم فلان
پرسش من زجان جان باشد واین نمیشود جوجه بدون بال و پر چون بپرد در آسمان
ازچه مکان وهم زمان نسل و نیا وجامعه مبدا خود گرفته ام از ابتدا و عنفوان
کو که سخن فرا رود تا برسد به قرب حق ممکن اگر به کس شود منکه ندارم آن دهان
شاهد هستیم بود جمله کائنات ومن هستی خود سپرده ام برسخنان این وآن
شاهد چیز وکس شدم شاهد خود نگشته ام
جهلی ازین بدتر همی ره نزند به هرگمان
مهر خوبان
مهر خوبان را بدل میپرورم گر بدان رامی پسندم کافرم
با شریکان گر چه پیمان بسته ام باید آنرا بشکنم درخاطرم
ازتباطی کزحقیقت عاری است از چه بر حق آمد اندر باورم
آنچه می بندد مرا براین وآن چیست آیا فکر خبطی درسرم
منکه کنجی مینشینم روزوشب گر حقیقت آید از جا می پرم
من به خسران بوده ام درعمرخویش پس قسم بر عصرودوران میخورم
کوی خوبان دارد از دلبر نشان
از همین کو سوی او روی آورم
بیت ششم اشاره به سوره والعصر
رهائی
آرزویم رهائی از دامست وصل محبوب و حسن فرجام است
گفتم ای یار مهربان آخر از چه رو روزگار من شام است
با عتابی پیام داد که هی فکر تو تخته بند اوها مست
تکیه بر غیر میکنی تاکی بنگر تا چه ات سرانجامست
غیر وصل منت امیدی نیست حز کنار منت نه آرامست
نفس تو رام من نگشته هنوز زانکه در پیش دیگران رام است
چونکه گردد مغیر این دل تو
آن زمان جای مهر واکرامست
بیگانه چرا
دل به بیگانگان چرا بستم منکه بسته به آشنا هستم
آشنا موی من گرفت وکشید که به اغیار از چه پیوستم
هرزمان اصل خویش را دیدم از جهان وجهانیان رستم
اکتفا کردنم به دون الله از حقیقت جدا نمودستم
نقش اغیار گر رود سوئی خوف وحزنی ندارم ومستم
فاش گردد که این منم والا با خود کاذبم چنین پستم
رو کنم من به آشنا آخر
گرچه تا اینزمان نیارستم
نیارستم: نتوانستم
بلا ونعمت
گر بلا داد و بدل داغ غم و رنج نهاد نعمتی داد که گویا به کسی هیچ نداد
راز پیچیده این نفس مرا فاش نمود زانکه میدید که عزمی بودم بهر جهاد
کس ندانست چه شد کار وچه آمد به سرم به زبان آن نتوان گفت و نوشتن به مداد
گاهگاهی بدل انداخت مرا معنی عبد از خدائیم نه از آن شریک و انداد
رغبتی داد که تا فهم کنم بلکه" کتاب " فهم آن گرچه نگردید همی وفق مراد
جای شکراست دراین جای شکایت چکنم که شکایت برود شکر بماند بریاد
یاد مردان خدا باش تو ای سالک راه گرچه مردان جهاندار قرین اند و زیاد
پیر ما گفت که مشکل بود این طی طریق
چه بحق گفت خدایا زتو خواهم امداد
بیگانه از خویش
بیگانه ای زخویشم یا رب به خود بیارم تاکی فرو بمانم در عالمی که دارم...
در حال خود پسندی در جستجوی یارم دراین زمین شوره چون بذر حق بکارم
دلگیرم از خلایق وزطرز گفتگوها یارب بدست آنها دیگر مکن مهارم
این همرهان بیدرد نوری بدل ندارند بادرد سینه سوزم بی همزبان ویارم
این خلق بی خدا را گوئی سعادتی هست شادم کزاین سعادت محروم وبر کنارم
جز خالق جهانی دیگر کسی نبینم گر چشم دل گشایم خودرا فرو گذارم
ایدل چرا بماندی مقهور این جماعت بس کن توجهی کن بر کوی آن نگارم
تا بنده اش نگردم دردم دوا نگردد
زیرا گرفته مویم گرخود خبرندارم
کیش بشر پرستی
رو به درگاه او نمی آرم تا زعادت نظر به کس دارم
غیر کیش بشر پرستی نیست در نهانخانه های پندارم
گر چه زین سو رسیده بر بن بست ره به آنسو ندارد افکارم
وای اگر گفتگوی خلقی را گفتگو با خدا بیانگارم
بنده بندگان نباشم گر به تقرب رسد همی کارم
این مرا با خدا چه نسبت هست مدعی گفت وداد هشدارم
گفتمش نسبتی بسی نزدیک دارم وغافل وزیانکارم
نسبتم آنچنان بود نزدیک که خود واو دوکس نپندارم
در قبالش چومن کسی بودم حاصل آن شد که زار وبیمارم
من کسی باشم وکسی دیگر بپرستم بسی عجب دارم
زانکه مملوکم این مرا کفراست خویش و او را دو کس بیانگارم
پرتوی از وجود او هستم این حقیقت سزد بجای آرم
چشم وگوشم شود همی ازاو
خویشتن را به او چو بسپارم
بار محنت
روزیکه بار محنت بردوش ما تهادند سهم مرا گرانتر از دیگران بدادند
گر جمله همرهانم باری بدوش دارند اما زبان شکوه کمتر چو من گشادند
در پاسخ شکایت آمد که ده رضایت کی همرهان راحت اینگونه در جهادند
ای جوهر مجرد تاکی خبر نداری یکتا درین جهانی گر مردمان زیادند..
با نور آن علومی کزراه دل بخوانی ره میزنی به معنی باقی همه ببادند
گفتم که علم ودانش از پیش خود ندارم گفتا که در نهادت بنیان آن نهادند
کفتم که من به پا شد اندر قیاس با کس گفتا که از همین رو خلقی در انقیادند
گفتم که باب بینش بر کی گشوده گردد
گفتا برآن کسانی کز یاد مرگ شادند
گریه بی نگار
وجود اصلی ما بی نگار میگرید قرار در دل ما بی قرار میگرید
همای هستی ما تا بود اسیر خیال سرشگ دیده ما بر عذار میگرید
حقیقت از جلو دیده چون کناری رفت ضمیر مخفی ما آشکار میگرید
"در این مصیبت عظمی مگو که صابر باش که صبر در دل ما بیقرار میگرید"
چوآه سینه برآید بصیر می بیند که دود آه چو ابر بهار میگرید
خبر به مردم خندان نمیرسد ورنه دو چشم جمله به لیل ونهار میگرید
دلی که سنگ بود مخفیانه گریان است ولی زمان دگر آشکار میگرید
بوقت مرگ زیاد مصیبتی که برفت تن فسرده ما در مزار میگرید
بوقت ماه محرم که اشک میزیزند
بدانکه دیده زهجران یار میگرید
بسم الله الرحمن الرحیم