غزل 6
قفس تیره
می پرم عاقبت از این قفس تیره و تنگ میل ماندن به قفس نیست مگر مایه ننگ
فهم هر نکته که گفتم ز خدا می طلبم خوش بود هر که شود چابک این راه نه لنگ
رفتگان را نتوان کرد به تعداد شمار نفری نیست که کرده است درین خانه درنگ
رهبرانم همه رفتند از این منزل و من از چه در فکر بقا باشم و نوشان شرنگ
این جدا مانده ز اصل خودش اینجا چه کند دل به خاک او سپردِ یا به عدو یا که به سنگ
ندهد تا که دل خویش به آن یار عزیز چهره عالم هستی نشود خوب و قشنگ
متعلق به قفس کرده مرا نفس پلشت غیرتم گفت که با نفس خودت باید جنگ
گرچه لذات جهان را طلبیدم شب و روز این لذایذ که در آنست نزد بر دل چنگ
مژده بادا که رها میشوی از ظلمت نفس
همچو یونس که رها گشت از آن کام نهنگ
مرگ
می پستدم مرگ خود را ای عجب من که از یادش میافتم در تعب
گفنم ای ساقی مدد خواهم دمی که زیاد مرگم اندر تاب و تب
چون تعب از لطف او میشد زدل جای خود میداد بر وجد و طرب
دیدم آدم بسته بر چیز و کس است ورنه مرگش را کند آسان طلب
تا گرآید بر بلندائی شگفت برجهد سوی مسبب از سبب
زندگی را مرگ میبیند بصیر چونکه سیر آن بود در تیره شب
هر که معشوقی نبیند روی خاک گشته اندر دل به جانان منتسب
مرگ خود خواهی نوید زندگیست با دعا آنرا تقاضا کن ز رب
عشق حافظ دولت قرآنی است
برمفسر گرچه این گردد عجب
سماوات و عالم بالا
سخن بگو زسماوات و عالم بالا چرا همیشه کنی گفتگو ز بیع و شرا
دلم گرفت زهر گفتگوچه چاره کنم خوشا دمی که رسم من برآستان لقا
خرافه گر بزدائی ز لوح دل بیشک نگاه تو برود از زمین بسوی سما
چه سازشی است بشر را به پستی و خواری زنزد بت نرود از چه رو بسوی خدا
عجب مدار که بیدار باشی و در خواب که حین خواب بجنبد همی ترا اعضا
علایقی که تو بر چیز داری و بر کس خیال و وهم و گمانست و جملگی بیجا
بروز رستخیز که چشمان تو ببیند تیز عیان شود که چه ها کردی و چقدر خطا
روم بدرگه اوعاقبت به شوق وصا ل
من و قیادت مخلوق و درد و رنج چرا؟
دل بی قرار
با دل بی قرار محدودم برکدام اعتبار محدودم؟
فکر تن بودم و گهی گفتم که من ازاین حصار محدودم
گاه گفتم که مسئله آنست که به شهر و دیار محدودم
گفتم از راه علم و فلسفه ها که به لیل و نهار محدودم
حین تحقیق در تظر آمد که به قول و شعار محدودم
اینهمه گفتم و ندانستم از چه دراین شمار محدودم
تا که دیدم زخوی و مکتسبات که بشد ماندگار محدودم
باز دیدم زتکیه برهرچیز
غیر پروردگار محدودم
حق بودن مذهب
ای مرد م لا مذهب حق است الا مذهب ای مردم بامذهب رنگ است و حنا مذهب
در عالم ناسوت است این مذهب و هم الحاد لیک از ملکوت آمد و ز سوی خدا مذهب
باید که شعور ما اندر خور دین گردد درک ملکوتی را میخواست زما مذهب
از رنگ و حنای دین باقیست اساس دین زین رنگ و حنا شاید آریم بجا مذهب
از صحبت با مذهب و ز صحبت بی مذهب بگذر که مگر بینی در اوج و ورا مذهب
این فکرت واین بینش کان عاریت جمع است آخر بکند آنرا قربان و فنا مذهب
مائیم حجاب خویش آنگونه که حافظ گفت
شاید که کند ما را از بند رها مذهب
خود باختگی
بخدا خویشتن خویش همه باخته ایم عالمی پوچ وعبث دردل خود ساخته ایم
ما ندانسته به یک ورطه گرفتار شدیم گرچه خودپرده براین ضایعه اند آخته ایم
دل اسیراست چرا؟ زانکه نظر کرد به غیر آنکه را منشا آنست چو نشناخته ایم
بگذر از بینش کسبی که مگر دریابی آن هدفها که خلاف جهتش تاخته ایم
دار حق است جهانی که میاید به نظر نگهی کن که درآ ن ما به چه پرداخته ایم
کیست مولای تو خارج زنمود همگان با موالی عجبا نیک چه درساخته ایم!
تا نظرهاست به ارباب همی حین جهاد
دان که شمشیر سوی ابرهمی آخته ایم
برخیزم
باید ازروی خاک برخیزم تا که با بیکران درآمیزم
اگر از پیله ها برون آیم آید آنگه توان پرهیزم
اندراین پیله های سربسته من به غیر خدا میآویزم
خود همانم که از ازل بودم باید این عاریت فرو ریزم
وجه حق را نمیکنم ادراک تا که دلبسته برکس و چیزم
نفس آمد مرا تصرف کرد عین نفسم! چگونه بستیزم
رسد آیا خدای من روزی
که بگویم زنفس پاکیزم؟
" این " نیستی " آنی"
تو از آنچه پند اشتی برتری که در آفرینش کس دیگری
چو دیده گشائی عیان میشود که از آنچه هستی بسی سرتری
منی بس حقیر و منی بس عظیم عجین است در تو چو خوش بنگری
نظر باشدش بر ورا اصل تو و گرغافلستی و ناباوری
چه چیزت حقیقت بود در نظر به اصل وجودت اگر کافری؟!
دریغا که در کفر و غفلت گذشت همه عمر با بینشی سرسری!
زنو کن نگاهی به خویش و جهان
توانی مگر رو بحق آوری
دیوار
عیان شد به پیش نظربارها میان من و دوست دیوارها
در اینسوی دیوار گه دیده ام یکی مجمعی را ز بیمارها
یکی درد مندی منم در میان که محصور گشته در اجبارها
اگر پشت دیوارها جان دهم چه بد بختی است و چه ادبارها
شدم غوطه ور در خیالات پوچ ز ضعفی که بسته به مسمارها
نمیشد اگر ناله هایم خفه مرا بود فریاد و اخطار ها
اگر خیری از کس رسید ای بسا بدنبال آن آمد آزارها
چو دلبتسه گشتیم بر چیز و کس نهادند بر پشت ما بارها
در این سو چو غافل از آن سو شدیم غم و رنجمان گشت پروارها
جواهر نهان است در آدمی زخرمهره پر کرده انبارها
باین اشگ جاری نما رحمتی
الهی که ریزد ز اقرارها
۱۱/۱
غایب از خویش مشو
غایب از خویش مشو تا نشوی غایب از او خویش نگر غربت حق آمده ما را زچه رو؟
خلقت تست بحق وتو چکیده ز حقی گر بدانی بری از راز نان آخر بو
شده بیگانه ز خویش آدم و از اصل بدور از مقامی که همی داشت فروماند فرو
ره قربت بزند آنکه غریب افتاده است چاره اش نیست مگر آنکه بیابد ره هو
بخود آ تا که مگر ره بحقیقت ببری سوی سو از چه روی ای که تو باشی بی سو
نشئه خالص هستی تو اصل است ببین بره خویش بیا جانب اغیار مپو
معترف باش که آورده شدی تو بجهان رنگ این نام و نشانها که ترا هست بشو
ای تو واحد به جهان از دگران بازشناس اصل این خویش و شریکی بره یار مجو
مرتبط با همگانی تو اگر خود باشی فاش بینی چه کست یار بود یا که عدو
خدمت خلق به وارستگی آید مقبول در چنین حال سزد خدمت ام یا که ابو
معترف باش که نقصی است نهان در دل وجان با خود از چیست که هستیم ریاکار ودورو
من بحق باشم و خلقت بحق این فاصله چیست
ای تو صاحبدل ما پاسخ اگر هست بگو
۶/۹۱
بسم الله الرحمن الرحیم