منظومه 22
به زعم خود یکی از دیگرانی که این یعنی : نه خود اندر میانی
کسان دیگری اندر میانند که میگوئی چنین اند و چنانند
اصالت میدهی هر دم به آنها که پنداری توئی قائم به آنها
نگه کن که خودت اندر میانی بسی حیف است اگر غافل بمانی
تو تصویری به ذهن خود کشیدی ز خلق و اصل آنها را ندیدی
ولیکن اصل تو با تست بنگر چرا خودرا نمی آری به باور
تصاویر کسان شد تکیه گاهت تصاویری ز بشکسته نگاهت
همه از تو جدایند و کنارند همه از دور بر تو ناظرانند
توئی مصداق آدم این نگهدار مکن خود را بنرد دیگران خوار
توئی لا یوصف و صد و صف بیجا بدل داری و مدفونی در آنها
خلایق بهر تو همچون وسیله است ترا تکیه به آنها از چه صیغه است
به خود بنگر سپس "جز خود" بجای آر مکن بر عادت دیرینه اصرار
بشررا خارج از خود از چه جوئی ز آثار و شبح یا رنگ و بوئی
کنی خود را قیاس از غیر تا کی کنی این راه کج را سیر تا کی
مضافا :
نوشته نام من اندر کتابی کنار شاعران ذی جنابی
چه سان گویم یکی از شاعرانم که این یعنی نه خود اندر میانم
در فشارم
نمی گنجم درین عالم که دارم ز هرسو هر زمان اندر فشارم
به جسم و جان مریض و دردمندم که غافل از خود و دور از نگارم
منم ناچار در فکر رهائی همی فکر لقای کردگارم
همه در عالم خود آرمیدند درین عالم ولی من بی قرارم
خدا را شاکرم زین درد جانسوز که باعث شد که بر خود شک بیارم
یکی دردی بود بی دردی ما چرا این درد خود را بد شمارم ؟
هر آنکس درد دارد لیک تخدیر کند آنرا و من ناظر به کارم
به راه خسر بینم مردمان را اگر خود راه بر آنسو ندارم
خدا را معنی دین غیر از آنست که بتوانم به پندارش در آرم
به جز آثار مکتوب کسانی نباشد رهنمائی در کنارم
سوای آنچه گفتند و نوشتند نکات دیگری شد آشکارم
ز چشم خلق دیدن این جهان را کند نابود اصل و اعتبارم
ز قول مردمان توجیه هستی نشاید از چه برآن استوارم
میان این خلایق گم شدم من بدرگاه تو یارب شرمسارم
مدد کن تا بیابم خویشتن را شعوری گیرد این جای شعارم
من گم گشته در دامان مادر بیابم خود کنار کردگارم
بسی گم گشته می بینم بوادی مجالی برمددکاری ندارم
کژی در زمان و مکان ذهنی
همین جا درین لحظه ماها کجیم که گوئیم وقت نماز اهدنا ...
درآید چو کس از کژیهای راه می یابد محیط است بر او خدا
شود چون علی هر که شد راست رو مگو بر صراطم ز روی ریا
همه در ریا زندگی می کنیم نگشتیم از دام دنیا رها
همین دین ما دین دنیائی است ندادیم بر آخرت ما بها
که فکر زمانمندو روزانه هیچ به ادراک عقبی نباشد رسا
اگر از فضای زمان بگذری می یابی که هستی ندارد فنا
زمان و مکانی که تصویر بود کشانید ما را به دام بلا
شدم من اسیر زمان و مکان سپس غافل از خویش و از ماورا
زمان و مکان حقیقی بود به جز آنچه در ذهن داری الا
دریغا که مفهوم و روشن نشد زمان ومکان مجازی به ما
مجازی بود این اماکن به شهر که دارد به پیش تو رنگ و بها
مجازی بود کشور و مرز آن همی شرق و غربی که داری گمان
مجازی بود فکر فردا که هست به ذهن و توئی غافل از لحظه ها
به طبع و یه عادات ما بسته است زمان و مکانی که دانی کذا
در همین معنی
همین جا همین دم توئی در غلط توجه به این نکته بادا فقط
چو می گویم اینجا نه آنجا خوش است به بند مکان گشته ام پای بست
به وقت دگر خود شناسی کنم چو گویم کلک بر خودم میزنم
منم مبتلا بر زمان ومکان که آن ذهنی است ومیارد زیان
زمان ومکانی ندارد خدا نیابم ورا تا نگردم رها
اگر " لحظه " مطرح نباشد مرا ندارد همی زندگانی بها
شود زندگی ایده ای از خیال چو خوابی پر از قیل و قال و جدال
ببین تا زمان و مکانی چنین چرا از کجا آمد و شد قرین
امید زمان خیالی ترا کند غافل از مرگ و خویش و خدا
همیشه درون همین لحظه باش وگرنه بود در دلت اغتشاش
بهر لحظه جائی که هستی ببین نشانهای حق را که باشد مبین
نشان بزرگ خدا این توئی جهانی توئی و جهان بین توئی
اگر تو نبودی جهانی نبود بدان قدر خویش و ببین این وجود
به دنبال اقوال مردم دوید کسی که وجود خودش را ندید
به دنبال صد آرزو می دویم سپس غافل از خویش و حق میشویم
حقیقت بجوئی به شرق و به غرب به غفلت که باشد حقیقت به جنب
یاد خدا
از اسارت رها شدم گاهی که وجود خود از خدا دیدم
چه خدائی خدای کل وجود نه خدائی که خود تراشیدم
بر خدائی که قابل انکار نبود دست خویش آزیدم
این خداوند ذهنی دیرین وهم من بود چونکه کاویدم
مشکل این شد کزین خدا به خدا برسد آدمی چو سنجیدم
مشگلی مدهش و عظیم بود دیدمش هم زخویش پوشیدم
گرچه من جهد کرده ام اما خویش را کی به او رسانیدم
خود بخود از کنار هر جهدی گاه بر سوی او گرائیدم
تابع میل و عزم کس نشود کار تقدیر و این عیان دیدم
هر عمل کز هوای دل می بود کی ز بند و قفس رهانیدم
نفس ما دور خویش می پیچید در جهادش چو نیک پائیدم
یاد او گه بدون چون و چرا چونکه آمد ز جا پرانیدم
"لا اله" گاه حیرت آور شد گاهی از این کلام ترسیدم
دین و علم دین
علم دین عین دین حساب آمد کار دینداریم خراب آمد
هر کسی درس بیشتر خوانده اوبه مقیاس از لباب آمد
ای دریغا که من ندانستم علم نافع چنین حجاب آمد
هنر وعلم جزو ابزار است گر هدف شد کجا مصاب آمد
عالم بی عمل شود ناچار آنکه نه سوی دین ناب آمد
چه میتوان کرد؟
اصل تو نبود اینجهانی وضعی است چنین چه میتوان کرد؟
وابستگیت خیال و ظن است بر اهل زمین چه میتوان کرد؟
گر کافری و ویا مسلمان دانی به یقین چه میتوان کرد؟
خواهی ونخواه مبرندت هشدار و ببین چه میتوان کرد؟
موجود بهشت بوده ای تو با روح برین چه میتوان کرد؟
هرچند گریزی از حقیقت باتست قرین چه میتوان کرد؟
این نشئه نشان نشئه بعد باشد به یقین چه میتوان کرد؟
وارستگی از جهان خاکی باتست عجین چه میتوان کرد؟
بر صدق قضیه میرسی هان سیری بود این چه میتوان کرد؟
هرچند که باشدت گریزی آئی به کمین چه میتوان کرد ؟
آنکس که فریبدت شب وروز گردیده لعین چه میتوان کرد؟
اوضاع من وتو در جها نست اینگونه ببین چه میتوان کرد؟
گفتند ازین جهان رها شو حرفیست متین چه میتوان کرد؟
برآنکه حیات و جان ببخشید هستی تو رهین چه میتوان کرد؟
نماز وفراز
ایکه خود بستی به جمع چیز وکس عقل خودرا کرده ای اندر قفس
هیچت آید یاد ازین وضع خراب تاکی و تاچند میمانی به خواب
با نمازی کن سرست را برفراز آور این جان را بحال اهتزاز
ای زمینی آسمانی شو کمی ای تو جمعی انفرادی شو دمی
در نماز ویاد حق بیداریست آن خلاف اشتغال جاری است
چیست معنای نماز ما؟ عروج وز چنین زندان خود میل خروج
اثر دلسوزی
آن زمانی که دلت سوخت چه سوخت کفر وخود خواهی مکتوم بسوخت
کفر ایمان شود ار دل سوزد علم وعرفان به تو میآموزد
کفر وخود بینی ما هیمه بود در خود سوختن و شعله بود
سوزش درد چواز طبع رود راه آگاهیت از شرع شود
محو کفر از ره آگاهی کن دل خود پاک زخود خواهی کن
ورنه محوش زره سوختن است که ضرورش تعب جان وتن است
جزئی از کل نیستی
مشو جزئی از نوع کل بشر تو خود را احد در جهان وانگر
میین اصل خودرا به نحو قیاس ندارد قیاس تو زیرا اساس
کجا دانه گندمی خویش را از آن توده گنم آرد بجا
به تشریح آرند یک دانه را شناسند ازین دانه یک توده را
نفر ها به واقع نباشند جمع برون آور این فکر بیجا زسمع
"بنی آدم اعضای یک پیکرند" به تمثیل گفتند و از بهر پند
به تمثیل مقبول باشد سخن وگرنه ببین انفکاک بدن
هرآنکس که خود جزئی از کل بدید حقارت زهر سو بجانش رسید
از آنرو حقیریم و کوته نظر که از تربیت مانده در ما اثر
چه بد تربیت گشته ایم ای دریغ به راه خطا رفته ایم ای دریغ
بیا اصل خودرا نگر از نخست که دانا جزاین راه راهی نجست
کسان را بدیدیم از ابتدا ندیدیم خودرا زفکر خطا
انیت زراه قیاس کسان شود مطرح وآید اندر میان
هرآنکس خودش را فراموش کرد خداوند جان را فراموش کرد
هرآنکس که خود را بدید درست منم من نگفت و انیت نجست
کسان را به چشم خرد بنگرد که آن ارتباط صحیح آورد
در آزادگی ارتباط درست میسرشود ورنه پوک است و سست
به حالات وابستگی ربط ما بود با جهان ناقص و پرخطا
نیست مونس غیر رب
در حقیقت نیست مونس غیر رب کل قرآن برچنین معنی گواست
دیر یا زود این بداند هر کسی غیر رب هر مونسی اورا بلاست
عارفان با تجربت در یافتند انس با هر کس بجز حق نارواست
لیکن آن مونس که یاری میکند تا دلت صافی نگردد بیوفاست
با بلا گردد مجاور آدمی تا به فهم آرد که اصلش ازکجاست
ایها الناس این سخن باور کنید غیر رب هر چیز ابزار شماست
شخص اول در همه دنیا توئی این حقیقت را دلت منکر چراست؟
العیاذ از حس و عادت العیاذ که دلم هر لحظه ازآن بی صفاست
العیاذ ار حق پرستی حسی است العیاذ ار بت به معنای خداست
میروم عاقبت
ایها الناس از دیار شما میروم عاقبت به راه خدا
جان به زنجیر خلق در پیچید پس نشد فکر و ذکرم از آن وا
لحظه هائی که وا شد این زنجیر طور دیگر بدیدم این دنیا
فاش دیدم که این منم مطلق بی مکان و زمان و بی ماوی
فاش دیدم که حافظی دارم فاش دیدم که این منم والا
ای شریکان که میکشید دلم هر طرف پس رها کنید رها
گیج وگم گشتم ازهرآن ضربه که فرود آمدم بدون خطا
پس بسی راه اشتبا رفتم به حضیض اوفتادم از بالا
متشاکس نمی پسندد دل سوی وحدت تمایلی است مرا
ریشه اینچنین پریشانی آید از ابتدا زکار قضا
وارد یک قفس شود انسان در محیط تولدش هر جا
قفسی معنوی زخوی کسان گیرد اورا به بر بدون چرا
تا به آخر درین قفس ماند جز که جهدی کند براه خدا
در قفس یا حصار افتاده است جان و کل بدن زسر تا پا
شرطی و عادتی بود دائم فکر و ذکر و بسا مثال بلا
هیچ راه تخطی از آن نیست میکند غول از آن حفاظت ها
این قفس را توان همی دیدن چشم اگر هست رو شن وبینا
عارف از دیدن کسان داند که چه سان است حالت آنها
هر که بیرون ازین قفس را دید میتواند به دین شود دانا
میتواند مخاطب قرآن باشد و معنیش براو خوانا
خواندن درس و کسب علم وعمل از برای رهائی است الا
هر کسی از قفس برون آید میگراید وجود او به خدا
زیستن در جهان دگران
در جهان دگران زیسته ام عمری و غفلت ازآن داشته ام
آنچه گوید بدرآ زین عالم موج امریست کز آن خاسته ام
گفته اهل جهان نیست همی وانچه برخواندم و پنداشته ام
مانده ام محو جهان دگران که خود از غیر نه بشناخته ام
اعوجاج است و تحمل نکند فلک این طرز که من خواسته ام
داغ ننگی که بود بردل وجان درد و رنجی که نهان ساخته ام
گویدم فاش که خودرا دریاب از چه اصلیت خود باخته ام
بسم الله الرحمن الرحیم